Mehr_Aaeen
has 37 followers and is following 40 people
- kl, Malaysia
- member since November 7, 2007
|
|
||||
سلام دوست عزیز و فرهیخته.با توجه به کمرنگ شدن این سایت خوشحال خواهم شد اگر دوستی مثل شما رو از دست ندهم و از طریق دیگر (فیس بوک،ایمیل،تلفن و...)با شما در ارتباط باشم.
salam doste aziz va farhikhte.ba tavajoh be kamrang shodane in site kheili khoshhal khaham shod agar dotsi mesle shoma ro dar facebook betonam dashte basham.
سلام دوست عزیز و فرهیخته
وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده " با شعر جدیدی با نام " سرنوشت " به روز شد
http://teekany.blogfa.com/9006.aspx
منتظر شنیدن نظرات کارساز شما عزیز هستم
با مهر و احترام
تقاضای مرخصی همسر !!!! ...
می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.
همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
شرح می نویسد:
" جناب ..... فرمانده محترم ...
اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."
" با احترام ..... همسر شما"
و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.
چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:
"سرکار خانم ...
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."
فرمانده ..."
خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.
گشت گــرداگــرد مهـر تابناک ، ایـران زمیــن ....... روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر ........ برترینش کن برایم این زمان و این زمین
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
رامین
1390
جغد دهشت
-----------------------
بر دیوار اتاق خوابت میخ میکوبی
به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار میآویزی
آیا این همان چیزی است
که انسان با عشق ما را بدان فرا میخوانَد؟
چگونه از پرواز شب آزادی
و اسرار آویخته در بالهایم
شانه خالی کنم
در حالی که بالهایم به غبار سایهها آغشته است
تا به صورت مومیایی درآیم؟
آیا این همان چیزی است که
زنان عاشق
مدعی وفاداری به آن هستند؟
-----------------------------------
غادة السمان
از کتاب رقص با جغد
http://www.shelfari.com/books/21708878/Dancing-With-The-Owl?uid=1644077
ترجمه عبدالحسین فرزاد
نشر چشمه
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
نویسنده : جلیل صفربیگی
از مجله ادبی پیاده رو
http://www.piadero.ir
------------------------------------
1
دیگر نه دلم شوق تماشا دارد
نه پنجره ای به سمت فردا دارد
تنهایی دیگری برو پیدا کن
این غار برای یک نفر جا دارد
2
بد جور به هم ریخته و ترسیده
مادر که دوباره خواب شومی دیده
از بهت و سکوت پدرم می ترسم
ما گاو نداریم ولی زاییده
3
طفلک پسرم باز مجابش کردم
بی شام به زور قصه خوابش کردم
ناگاه کبوتری به خوابش آمد
ناچار گرفتم و کبابش کردم
4
مانند همیشه چشم هایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است
ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کار گر است
5
درهام همیشه روی مردم بازند
آنان که مقیم عشق و اهل رازند
میخانه ی کوچک خرابی هستم
دارند به جام مسجدی می سازند
زندگی چیست؟
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زیر باران کنار سنبل الطیب های سرخ
آوازی غمگین سر داده است
ماده گربه ای پیر
کدام مستحق تریم؟
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت…
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! روی صورتش را گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر
يلدا مبارك
داستان چهار شمع!
رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،
هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،
شمعها نیز برای خود داستانی دارند.
امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.
شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.
اولی گفت: من صلح هستم!
با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.
سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.
*****
دومی گفت: من ایمان هستم!
با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،
و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،
وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.
*****
شمع سوم گفت: من عشق هستم!
ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.
مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،
آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.
*****
ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید
و گفت: چرا خاموش شده اید؟
قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.
*****
سپس شمع چهارم گفت:
نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.
من امید هستم!
کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.
چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.
چراکه هر یک از ما می توانیم
امید، ایمان، صلح و عشق
را حفظ و نگهداری کنیم
زیرآب، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود .
در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد.
صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند .این فرد آزرده به دوستانش می گفت: «زیرآبم را زده اند.»
این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است.
هميشه رفتن رسيدن نيست،
اما براي رسيدن چاره اي جز رفتن نيست
***
در بن بست هميشه راه آسمان باز است،
پرواز را بايد آموخت
***
هر چه نور بيش تر ، سايه ها عميق تر!
"گوته
***
اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه
يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!
"بنيامين فرانکلين
***
عشق مانند ساعت شني مي ماند قلب را پرمي کند، مغز را خالي.
***
تعلل درد زمان است.
از ادوارد يانگاميل
***
زندگی مثل «دوچرخهسواری» میمونه. واسهی حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی
آلبرت انیشتین
سه چیز در زندگی پایدار نیستند
رویاها
موفقیت ها
شانس
سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند
زمان
گفتار
موقعیت
سه چیز ما را نابود می کنند
تکبر
زیاده طلبی
عصبانیت
سه چیز انسانها را می سازند
کار سخت
صمیمیت
تعهد
سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی
عشق
اعتماد به نفس
دوستان
سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
آرامش
امید
صداقت
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
تجربه از دیروز
استفاده از امروز
امید به فردا
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
حسرت دیروز
اتلاف امروز
ترس از فردا
همیشه دلیل شادی کسی باش،نه شریک شادی او
و همیشه شریک غم کسی باش،نه دلیل غم او
پیر عاقل
پیرمردی ۹۲ ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانهٔ سالمندان بود.
همسر ۷۰ ساله اش به تازگی در گذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.
پس از چند ساعت انتظار در سر سرای خانهٔ سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است.
پیر مرد لبخندی بر لب آورد. همینطور که عصازنان به طرف آسانسور میرفت، به او توضیح دادم که
اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجرههایش کاغذ چسبانده شده است.
پیرمرد درست مثل بچهای که اسباب بازی تازهای به او داده باشند با شوق و اشتیاق
فراوان گفت:[[ دوستش دارم]]. به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده اید! چند لحظه صبر
کنید الان میرسیم.
او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد. شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده ام. این که من اتاق را دوست
داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دکور و....... بستگی ندارد، بلکه به این بستگی دارد
که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم.من پیش خودم تصمیم گرفته ام که اتاق را دوست داشته باشم.
این تصمیمی هست که هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم میگیرم.
من دو کار میتونم بکنم. یکی اینکه تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمتهای مختلف
بدنم که دیگر کار نمیکنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمتهایی که هنوز درست کار
میکنند شکرگزار باشم.
هر روز هدیه ایی است که به من داده میشود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی
روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته ام تمرکز خواهم کرد.
سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه راکه در طول زندگی ذخیره کرده باشید میتوانید بعدا برداشت کنید.
بدین خاطر، راهنماییی من به تو این است که هر چه میتوانی شادیهای زندگی را در حساب بانکی حافظه ات ذخیره کنی.
از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطرههای شاد و شیرین تشکر میکنم. هیچ میدانی که من هنوز هم در
حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟
راهنمایهای ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپارید:
۱. قلبتان را از نفرت و کینه خالی کنید.
۲.ذهنتان را از نگرانیها آزاد کنید.
۳.ساده زندگی کنید.
۴.بیشتر بخشنده باشید.
۵. کمتر انتظار داشته باشید.
روز جهاني لات و لوت ها مبارک
زغال قليونتيم ، بكش خاكستر شيم !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زغال قليونتم رفيق! ميسوزم تا بسازمت!!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سوزن رفاقت در تيوپ قلبم فرو رفت و گفت: فييييييييييس
تازه فهميدم پنچرتم رفيق!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
پدال دنده موتورتيم با پا بزن تو سرمون و خلاصمون كن!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
پوست موز زير پاتم ، حال ميكنم اگه افتخار بدي پاتو بذاري روم !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به لوتي ميگم : آب بده دريا ميده ، ميگم گل بده گلستان ميده ، ميگم معرفت و دوستي بده همش شماره تو رو ميده !!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آب دماغتيم…آنتي هيستامين بخور ، فنا شيم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قرمزي چشاتم نفازلين بريز فنا شيم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بند كفشتيم گره بزن خفه شيم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
كش شلوارتم رفيق ولم كن تا آبروتو ببرم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سيگارتيم بكش تا دود شيم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زنگ در خونتم هر كس تو رو بخواد بايد منو بزنه
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چروك لباستيم اتو بزني هلاك شديم!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تريپ مرام : كلنگتم عمله !!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سلامي به گرمي آش رشته كه با پيازداغ روش نوشته :
“مرامت منو كشته“
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ميگن نارنگي چون پوستش زود كنده ميشه
پيش مرگ همه ي ميوه هاست !
نارنگيتيم هلو !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اين اس ام اس رو ميزنم به سلامتي همه خوبا
كه سخت مشغول شطرنج زندگي اند
و نميدونن ما مات رفاقتشون هستيم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ديروز روز جهاني آوارگان بود، توقع داشتم يه تشكر خشك و خالي از ما ميكردي كه يه عمريه آوارتيم !!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بزرگترين دشمن آدم پوله:هر چي دشمن داري بده به من و خودتو خلاص كن 4
شعری از هالینا پوشویاتووسکا
هالینا پوشویاتووسکا (۱۹۳۵-۱۹۶۷)
«فروغ فرخزاد لهستان»
ترجمه از لهستانی: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا
فریاد میزنم
هرگاه که میخواهم زنده باشم
آنگاه که زندگی ترک میگویدم
به آن میچسبم
میگویم زندگی
زود است رفتن
دست گرمش در دستم
لبم کنار گوشش
نجوا میکنم
ای زندگی
ـ زندگی گویی معشوقیست
که میرود ـ
از گردنش میآویزم
فریاد میزنم
ترکم کنی میمیرم
علیکم سلام، ....ممنون عزیزم من خوبم، خودت چه طوری، تو دیگه کجا بودی ، اینهمه غیبت؟ اونم غیر موجه!....ای بابا عروسی بدون شماها که صفا نداره، پس چی؟! ....فقط مهر آئین جان قربون دستت سر راه داماد فراری ما رو هم با خودت بیار عزیز، ...ها ها ....ای گربه شرک ، بابا من خودم این کاره ام، باشه چون جفت مون ام غایب بودیم پس فعلا بی حسابیم، چه حرفیه عزیزیم ....منم همین طور، ...آخه مهر آیین من و می ذاری سر کار؟...بابا هدیه رو آخه کی پس می گیره؟ باشه حالا تو برام بیارش ببینیم چی می شه کرد؟! 6 ماه 6 ماه عوض می کنیم، حالا مارکش چیه؟
wilson
هست یانه؟ من اینقد درام خودمو می کشم؟
حتما کلی خوشحالم می شه که باهات تماس بگیره، مراقب خودش باش
منم بوس بوس شالاپ شالاپ
به نظر من تلویزیون جدا باعث افزایش سطح سواد آدم می شود .مثلا خود من هربار
که در خانه تلویزیون روشن می شود، به اتاق می روم و در را می بندم و یک کتاب حسابی می خوانم.
وبلاگ "آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با شعر "هزار ماهی پریشانی" به روز شد
http://teekany.blogfa.com/8909.aspx