wings’s last login was Thursday, November 29 2007.
دخترک به اطراف نگاه کرد، يک نيمکت چوبي که يک پيرمرد تنها رويش نشسته بود. پيرمرد دستاشو روي عصاش گذاشته بود وچونش رو روي دستاش ،به جلو خيره شده بود. آرام روي نيمکت نشست و آه کشيد پيرمرد لبخند زد و گفت : سلام دخترک با صداي بغض آلودي گفت : سلام و سرش رو انداخت پايين پيرمرد پرسيد: ناراحتي؟ دخترک:نه! پيرمرد: مطمئني؟ دخترک: نه! نه! و اشکي از چشمش چکيد.پيرمرد گفت: چرا گريه ميکني؟ دخترک گفت: دوستام منو دوست ندارند! -: چرا؟ -: چون زيبا نيستم؟ -: آيا اينو از کسي شنيدي؟کسي به تو گفته؟ -: نه! -:ميدونستي تو زيباترين دخترکي هستي که من تا حالا ديدم؟ -:راست ميگي؟ -: آره!! تو خيلي زيبايي! دخترک بلند شد و پيرمرد رو بوسيد و به سمتي که دوستاش بازي ميکردند، دويد.پيرمرد عينک سياهش رو زد ، از توي کيفش يه عصاي سفيد در آورد و رفت...