Afsoun F’s last login was 4 hours ago. « hide recent activity
Afsoun F is planning to read Mithras.
Afsoun F reviewed The Bread of Those Early Years (European Classics) 1 month ago.
“ one day of recalling ”
Afsoun F rated The Bread of Those Early Years (European Classics) 1 month ago.
Afsoun F has read The Bread of Those Early Years (European Classics).
Afsoun F added The Bread of Those Early Years (European Classics).
Afsoun F has read Jack Canfield's Key to Living the Law of Attraction: A Simple Guide to Creating the Life of Your Dreams.
Afsoun F now owns I Moved Your Cheese.
Afsoun F rated I Moved Your Cheese 3 months ago.
Afsoun F has read I Moved Your Cheese.
Afsoun F added I Moved Your Cheese.
Afsoun F’s last login was 4 hours ago. show recent activity »
Rated 4 stars
Rated 5 stars
Rated 2 stars
Rated 3 stars
Read the review for The Prophet
Read the review for One
بی صدا با من باشبودنت با دل منبی صدا هم زیباست
مرهون طاقچه در انتهای سومین کوچه تو در تو، ازسمت خیابانی که به زورخونه مرحوم تختی درمحله خانی آباد ختم میشد، رسیدیم به سریه کوچه بن بست باریک رانندهه، وانت سه چرخه شو طوری نیگه داشت که بشه به راحتی باراشو داخل کوچه خالی کرد. بار که چه عرض کنم یه تلویزیون شاوب لورنس بیست و پنج اینچ مبله با یه ترانس برق سیاه ده کیلوگرمی کنارش یه بخاری ارج کرمی رنگ مشبک یه میز و صندلی قرمز رنگ تاشوی بازم ارج یه فرش رنگ و رورفته که حداقل چهار بار دست نوازش گر سمساریهای تهران نو، به سر و روش کشیده شده بود چند تخته پتوسربازی، یه بقچه رختخواب با یه چمدون لباس روش، و دوجعبه کتاب و آخر سر هم یه رادیو ترانزیستور گنده با مارک سیرا تو بغلمون * * * درانتهای بن بست، یه در چوبی قهوه ای رنگ نیمه واز آدمو ناخودگاه به سمت خودش میکشوند از در که وارد میشدی یه راهرو اریب و نمدار باچند پله در آخرش – اونم رو به پائین، تو رو به یه حیاط دل واز و گشادی میرسوند ، حیاطی با یه حوض آب پر سبز لجنی در وسطش * * * دو طرف حیاط هم پر بود از درو پنجره های چوبی، اما شیشه های رنگی دو پنجره بزرگ در یه ضلع حیاط جلوه زیبائی داشت اهالی محل، ساکن اصلی اون اتاقا رو، اعظم خانم، زن دوم آقا مجید میدونستند. یادمه هنگامه تنها فرزند اعظم خانم ( البته نافرزندی ها رو حساب نکردم ، کامبیز و پروین قبلا زده بودن بیرون، یکی خونه مامان بزرگه یکی خونه دائی کوچیکه )، آره میگفتم ، هنگامه تنها فرزند اعظم خانم، سر بازی کش بازی، به سایر دخترا میگفت: " غروبا داخل اتاقمون خیلی زیبا میشه، رنگاوارنگ ! " شوهره ، تو یه کارگاه بافندگی ، شغلش کارگری بود. سر برج که میشد بخشی از دستمزد غیر نقدی و جنسی آقا مجید میشد جورابهای پشمی جفتی پنج زاری و کراواتهای رنگی دونه پنج تومونی اعظم خانم هم اونا رو میزد زیر بغلش میبرد در و همسایه و محله واسه عرضه. همه پولای فروش هم قطعا یه راست سرازیرمیشد داخل کیفشون گرچه ایشون هم ، مستاجر بودن عین بقیه سه چهار خونواده دیگه، اما حق آب و گل داشت و تقریبا همه کاره خونه بود . تازه آقا بنگاهی هم مجبور بود همش باهاش هماهنگی بکنه * * * اعظم خانم خیلی حساس بود اونم رو شوهرش و بیشتر از اون ، رو مستاجرا ازبابت دو تا دانشجو خیالش راحت بود، آخه اونا نه تنها سفارشی بودن، بلکه اکثرا تو خونه پیداشون نمیشد، شاید هم بودند و ما نمیدیمیشون! هر چی باشه بایستی تو صف دراز صبحگاهی اونم جلوی تنها بیت الخلا حیاط دیده میشدند! لابد بنده خداها، همش هوا میخوردند تنها دل مشغولی اعظم خانم، این آقا عابدین بود که خیلی از دستش ناراحت بود. اعظم خانم تا فهمید که ایشون بعضی شبا مست میکنن، خیلی کفری شد و از خدا واسه خودش طلب آمرزش میکرد واسه اون نفرین که چرا بیخودی صلاحیت عابدین رو تائید کرده بود... تا اینکه بعدها تنها مکانیکی قابل محل، آقا عابدین ، شد مشدی عابدین از وقتی که به آقا سه تا قول حسابی داد البته که دو تا قول آخریش اضافی بود اگه اولی رو درست بجا میاورد دیگه شبا مست نکنه دیگه خانمی رو نزنه دیگه همش بچسبه به کارو مغازش بچه هم نداشت تا قول چهارمی رو بده با این همه دزدکی بعضی شبا، کمی عرق سگی رو با آبجو آرگو قاطی میکرد و میزد بالا. اما فورا میرفت سر حوض و دهانش را آب میکشید و زیر لب صلوات میفرستاد تا مبادا آقاهه بفهمه * * * ایوب پاسبان ، ساکن دیگه اون حیاط ، درجه استوار دومیش رو با پسر دومیش تو یه روز گرفته بود. پسر بزرگش، هم اسمم بود، دو سال هم ازم بزرگتر اما بیست سانت کوتاهتر. واسه همین هم، بچه ها بهش میگفتن علی دو! شاید هم واسه چالاکیش تو دویدن بود. همش گل میزد تو فوتبال. لاکردار تا میرسید دم دروازه حریف ، توپ نایلونی دو لا رو همچی نشونه میرفت و شوت میزد به اونجای دروازه بانها، اونها هم از رو زیر شلواری خیلی دردشون میومد که قطعا واسه شوت دومی همشون میکشیدند کنار تا توپه یه راست بره تو دروازه! * * * دو تا اتاق روبروی مقر اعظم خانم هم شده بود خونه ما. ماهی صد وهفتاد تومن، آب و برق مشترک با اینکه اتاقا کوچیک بودند اما واسه پنج نفر و اون اسباب اثاثیه، جا ، زیاد هم بود فقط آخر برج کمی تو رنج وعذاب بودیم، نه فقط از بابت کرایه خونه عموهه از رودسر میومد، اونجا سپاهی دانش بود. معمولا با یک کیلو سیب زیر بغلش پیداش میشد، اونوقت مجبور میشدیم کمی جمع و جور بشیم تا ایشون راحت باشن تا بدهی های ماهی پنجاه تومنی پدر مرحوم به عموهه تموم شد، سر و کلش هم تو غبارا گم شد پدر رو کمتر میدیم، نه اینکه اونجا نبود، بود اما ما نمیدیمش. اگه اون بیدار بود ما خواب بودیم و بالعکس بغیر از عصرهای جمعه البته صدای الله اکبر و اشهد های زیر لحاف صبحگاهیش رو هر روز میشنیدیم، اونم وقتی که صدای دم پائیهای اعظم خانم از حوالی حوض حیاط بگوش میرسید. آخه همش مادره اصرار میکرد که بابا پاشو یه نمازی بخون ، من به اعظم خانمه قول دادم که شوهرم نماز خونه باباهه صبحها میرفت فوق میخوند دانشگاه تهران، بعد از ظهرها درس میداد دبیرستان دخترانه نازی آباد ، شبا هم تدریس خصوصی میکرد تو شمال تهرون، جلسه ای سه تومن و دو زار که ازش دو تا هشت ریال کسر میشد. یه هشت ریال واسه آموزشگاه، هشت زار دوم واسه چهار تا بلیط اتوبوس، دو کورس رفت و دو کورس برگشت! شبا که نوبت تلویزیون میرسید تا بازش میکردی یا مزرعه چاپارل بود یا سوپرمن یا فرستاده یا بالاتر از خطر، یا لوسی و بالاخره سوزان و روزهای زندگیش، ایرانیش هم میشد صمد آقا و ننه آقا، بقیه برنامه ها هم بقول جمیله خانم نیناش نانای! اگر هم اخبار میشد یه راست میرفت تو جلسات دادگاه گلسرخی و دانشی و بروبچه های چریک بعدها یواش یواش آیرون ساید، مرد شش میلیون دلاری و آخر سر هم آقا بهزاد ( اشتیاقی ) یا همون آقای مربوطه پیداشون شدند که آخریه به کل نقب زد زیر فونداسیون حکومت * * * یکشنبه بعد از ظهری ، یهو آقا بنگاهی در آستانه در پیداش شده، بالطبع اعظم خانمه هم کنارش. یه برگ دست نویس اجاره نامه رو اومده بود تحویل بده، راستش بیشتر واسه چهل تومن الباقی حق الزحمه قراداد بود که به بخودش زحمت داده بود بیاد اونجا تا در رو وا کرد دید نشستیم تلویزیون می بینیم ، با تعجب سرشو چرخوند طوریکه که اعظم خانم هم بشنوه و گفت: بابا پاشین اینو بزارین اون بالا، تو طاقچه تا اعظم خانم گفت: " مشدی، تلویزیون که اون بالا جا نمیشه " بنگاهی یه نیگاه مهندسی کرد و گفت: خوب پایه هاشو در بیارین و تلویزیون رو عمودی بزارین اون تو دیگه * * * تازه ده ها سال بعد ژاپنیها اوفتادند بفکرحرفای اون بنگاهی و مانیتور و دوربینهای ساختند که هر قدر هم کجشون کنی بازم راست نشون میدن * * * علی امینی – بعد از ظهر چهارمین روز باقیمونده از اولین ماه پائیزی این سال
آسمان براى گرفتن ماه تله نمى گذارد،آزادى ماه است كه او را پايبند مى كند
بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ... بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ... (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟.................................دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ... خوب ، خوش و پيروز باشي پاينده ايران
کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد . شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.comو یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....
هی شده اماز مرزهای پر از تکرارو تنهااینجادر خویشتنسکوت میکنمو ...گریستم در خودو نگریستم به آنچه که از تو دارمتنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده
Good morning dear friend Afsoun (f) :D ,Thank you so much for your nice note, it's a pleasure to have an inteligent, smart, and wise friend, please take care of yourself.
Dear new Friend Afson (f) :D ,Hope you have a great week, I'm so sorry I didn't get back to you earlier, I like to thank you for allowning me to be your friend, and accepting my invitation. Wish you a great year a year full of health, happiness, joy, fun, and laughter. Thank you again.
آدمها آنقدر زود عوض می شوند ...آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است
هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد نو چنان پر شور ، تو چنین پر شتاب بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی تو از بیم کرکسان به دور من مرز می کشی و مرز می کشی چرا که می دانی آباد خواهم شد و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها سطح جسم و روحم را به تو می سپارم تا مرا از خود سرشار کنی
Baraye zendegi 2 ghalb lazem ast: GHalbi ke dost bedarad va ghalbi ke dostash bedarand.ghalbi ke hedyeh konad , ghalbi ke pazira bashad
با درودخدای نیکسرشت در کیش زرتشتی، اهورامزدا نام دارد که بمعنی سرور دانا است و پرستیده میشود. برای اهورا مزدا در هرمزد یشت، در حدود شصت صفتِ نیک آورده شده و تقریباً همهٔ چیزهای خوب به وی منتسب شدهاست. بر اساسِ گاتها، اهورامزدا هم آفریننده روشنایی و هم تاریکی است. بر اساسِ کتابِ بندهشن که پس از ساسانیان نوشته شده، نیروی مخالفِ اهورامزدا و زایندهٔ بدیها را اهریمن (انگره مینیو) معرفی میکند که نص صریح گاتها است. در کیش زرتشتی، اهریمن هیچگاه توانِ ذاتی برای مقابله با قدرتِ اهورا مزدا را ندارد و رقیبی برای او نیست بلکه اهریمن همان اندیشهٔ بد است اما در باورِ زروانیان، اهریمن برادر و رقیبِ اهورا مزدا و پسر زروان و دارای هویتی جداگانه از اهورا مزدا است. زرتشتیان امروزی نیز خود را یکتاپرست میدانند و اهریمن را تنها نمادی تمثیلی از بدیها مینامند نه یک خدا.
به جست و جوی توبر درگاه ِ کوه میگریم،در آستانه دریا و علف.به جستجوی تودر معبر بادها می گریمدر چار راه فصول،در چار چوب شکسته پنجره ئیکه آسمان ابر آلوده راقابی کهنه می گیرد.. . . . . . . . . . . .به انتظار تصویر تواین دفتر خالیتاچندتا چندورق خواهد زد؟***جریان باد را پذیرفتنو عشق راکه خواهر مرگ است.-و جاودانگیرازش را با تو درمیان نهاد.پس به هیئت گنجی در آمدی:بایسته و آز انگیزگنجی از آن دستکه تملک خاک را و دیاران رااز این ساندلپذیر کرده است!***نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد- متبرک باد نام تو -و ما همچناندوره می کنیمشب را و روز راهنوز را
يک آهنگ موزون و آرامي درطبيعت نواخته مي شود و اگر به قدر کافي آرام و خاموش باشيم، خواهيم ديد که چگونه به آن مربوط و در واقع جزيي از اين آهنگ کامل و بدون نقص هستيم.