Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Afsoun F

Afsoun F

has 27 followers and is following 28 people

  • member since November 12, 2007

Groups

Following

Afsoun F’s last login was Tuesday, September 27, 2011.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    حال آشفته من را تو چرا فهمیدی… روی این شعر خرابم تو چرا باریدی
    مثل یک پیچک سرمست و خیال آسوده…روی دیوار تن من تو چرا پیچیدی
    همه آواز شد این باد برای من و تو…گوش من کر بود لابد تو چرا نشنیدی
    گرم ِ پیراهن تو مانده هنوزم با من…با من و دلهره هایم تو چرا خوابیدی
    به خراشیده این روح سراسیمه و سرد… نمک خاطره ها را، تو چرا پاشیدی
    دل بی تاب من و وسوسه بودن تو…به همه وسوسه هایم تو چرا خندیدی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    آغاز هرروز نو به تو ميگويد كه شايسته آني كه لبخند بزني
    آغاز هر روز نو تو را به اين باور ميرساند كه ميتواني دل ديگري را شاد كني
    زيرا اين تويي كه خوبي و زيبايي
    زيبايي تو در درون است و اين زيبايي با حضورتو
    جهان را از خود لبريز ميكند.
    و ديگران ميتوانند آن را احساس كنند.
    شاد زي
    زندگي به تمامي در برابر توست
    زندگي از آن توست
    و فرصتي در برابرت كه آن كس و آن چيزي باشي كه ميخواهي ..

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    هر كس كه بتواند با امكانات محدود، پیرامونش را دلپذیر سازد، یك فرد موفق محسوب می‌شود.

    خودتان را دوست داشته باشید،‌ زندگی‌تان را ارج نهید و بگذارید كه جهان، شادمانی و سرور را در شما جاری كند.

    برای شادی كردن تا فردا صبر نكن و از آن‌چه كه خداوند به تو هدیه داده لذت ببر و سپاسگزار باش.

    همیشه نسبت به مهر و عشق همراهتان سپاسگزار باشید و حرمت آن را حفظ كنید.

    حد و مرزت را مشخص كن و با رفتارت نشان بده كه دیگران تا چه حد می‌توانند وارد حریمت شوند. این كه حریم خصوصی داشته باشی، دلیل بر خودخواهی تو نیست.

    زندگی سبزترین واژه است و رسالت ما در این جهان، همچون بارانی است كه بر دشت زندگی می‌بارد و به آن طراوت می‌بخشد.

    همه را در دایره مهر خود قرار دهید، حتی دشمنانتان را. از خدا برای آن‌ها طلب آمرزش كنید، بدی‌هایشان را ببخشید و دوستشان بدارید.

    یك درخت سیب وقتی به كمال می‌رسد و میوه می‌دهد كه تمام نیرو و توانش را معطوف ذات شكوهمند خود كند نه آن‌كه چشم دیدن شكوفه‌های گیلاس همسایه‌اش را نداشته باشد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    سلام دوست عزيزم. اين آدرس وبلاگ منه خوشحال ميشم سر بزنيد و نظرتونو بگيد
    http://zahradadvar.blogfa.com

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه
    ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه

    خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره
    خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده
    ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات،
    تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه
    و چراغ راهمون میشه

    نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
    ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن
    ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
    بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن
    به راهت ادامه بده

    وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی
    ناراحت نشو
    حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده

    وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه
    دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست
    برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد
    که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری

    تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه
    تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
    اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست
    و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه

    ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن
    یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم
    باید به جای این کار
    در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم


    هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن
    چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت

    وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟
    خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری
    پس، در زندگی راهت رو ادامه بده

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    اينجا شهر من است بهشت كوچك من گيلان سرسبزم

    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B4%D8%AA

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    تنها با شهرت نيست كه ميتوان جاودانه شد
    اين است راز جاودانگي

    www.iran-ehda.com

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    Doust geramem Afsoun (f) ,
    fara residen in Eid sayed bastani ra be khodet ve khanevade garamet tabrik arz mikonem, omidvarem ke sali memlo az salameti, tandorosti, shadi, movefeghiyet der tamame karha, akher aghebet shad ve khosh bakhti ra barayetan arezomandem.
    SHADZI

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    من نيز چون نوشتن كه دوست من است، آواره‌ام. من كه تقريبا هيچ‌گاه از اين آپارتمان خارج نمي‌شوم، بي‌اندازه در جنبشم. در اين روزها كه در خانه‌ي من گشوده نمي‌شود، هيچ‌كس بيش از من با دنيا پيوند ندارد. و در اين ساعات كه نمي‌نويسم، هيچ‌‍‌‌كس بيش از من نمي‌نويسد.

    فرسودگي
    كريستين بوبن

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    بی صدا با من باش
    بودنت با دل من
    بی صدا هم زیباست

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    مرهون طاقچه



    در انتهای سومین کوچه تو در تو، ازسمت خیابانی که به زورخونه مرحوم تختی درمحله خانی آباد ختم میشد، رسیدیم به سریه کوچه بن بست باریک

    رانندهه، وانت سه چرخه شو طوری نیگه داشت که بشه به راحتی باراشو داخل کوچه خالی کرد. بار که چه عرض کنم

    یه تلویزیون شاوب لورنس بیست و پنج اینچ مبله با یه ترانس برق سیاه ده کیلوگرمی کنارش

    یه بخاری ارج کرمی رنگ مشبک

    یه میز و صندلی قرمز رنگ تاشوی بازم ارج

    یه فرش رنگ و رورفته که حداقل چهار بار دست نوازش گر سمساریهای تهران نو، به سر و روش کشیده شده بود

    چند تخته پتوسربازی، یه بقچه رختخواب با یه چمدون لباس روش، و دوجعبه کتاب

    و آخر سر هم یه رادیو ترانزیستور گنده با مارک سیرا تو بغلمون

    * * *

    درانتهای بن بست، یه در چوبی قهوه ای رنگ نیمه واز آدمو ناخودگاه به سمت خودش میکشوند

    از در که وارد میشدی یه راهرو اریب و نمدار باچند پله در آخرش – اونم رو به پائین، تو رو به یه حیاط دل واز و گشادی میرسوند ، حیاطی با یه حوض آب پر سبز لجنی در وسطش

    * * *

    دو طرف حیاط هم پر بود از درو پنجره های چوبی، اما شیشه های رنگی دو پنجره بزرگ در یه ضلع حیاط جلوه زیبائی داشت

    اهالی محل، ساکن اصلی اون اتاقا رو، اعظم خانم، زن دوم آقا مجید میدونستند. یادمه هنگامه تنها فرزند اعظم خانم ( البته نافرزندی ها رو حساب نکردم ، کامبیز و پروین قبلا زده بودن بیرون، یکی خونه مامان بزرگه یکی خونه دائی کوچیکه )، آره میگفتم ، هنگامه تنها فرزند اعظم خانم، سر بازی کش بازی، به سایر دخترا میگفت: " غروبا داخل اتاقمون خیلی زیبا میشه، رنگاوارنگ ! "

    شوهره ، تو یه کارگاه بافندگی ، شغلش کارگری بود. سر برج که میشد بخشی از دستمزد غیر نقدی و جنسی آقا مجید میشد جورابهای پشمی جفتی پنج زاری و کراواتهای رنگی دونه پنج تومونی

    اعظم خانم هم اونا رو میزد زیر بغلش میبرد در و همسایه و محله واسه عرضه. همه پولای فروش هم قطعا یه راست سرازیرمیشد داخل کیفشون

    گرچه ایشون هم ، مستاجر بودن عین بقیه سه چهار خونواده دیگه، اما حق آب و گل داشت و تقریبا همه کاره خونه بود .

    تازه آقا بنگاهی هم مجبور بود همش باهاش هماهنگی بکنه

    * * *

    اعظم خانم خیلی حساس بود اونم رو شوهرش و بیشتر از اون ، رو مستاجرا

    ازبابت دو تا دانشجو خیالش راحت بود، آخه اونا نه تنها سفارشی بودن، بلکه اکثرا تو خونه پیداشون نمیشد، شاید هم بودند و ما نمیدیمیشون! هر چی باشه بایستی تو صف دراز صبحگاهی اونم جلوی تنها بیت الخلا حیاط دیده میشدند! لابد بنده خداها، همش هوا میخوردند

    تنها دل مشغولی اعظم خانم، این آقا عابدین بود که خیلی از دستش ناراحت بود. اعظم خانم تا فهمید که ایشون بعضی شبا مست میکنن، خیلی کفری شد و از خدا واسه خودش طلب آمرزش میکرد واسه اون نفرین که چرا بیخودی صلاحیت عابدین رو تائید کرده بود... تا اینکه بعدها تنها مکانیکی قابل محل، آقا عابدین ، شد مشدی عابدین

    از وقتی که به آقا سه تا قول حسابی داد

    البته که دو تا قول آخریش اضافی بود اگه اولی رو درست بجا میاورد

    دیگه شبا مست نکنه

    دیگه خانمی رو نزنه

    دیگه همش بچسبه به کارو مغازش

    بچه هم نداشت تا قول چهارمی رو بده

    با این همه دزدکی بعضی شبا، کمی عرق سگی رو با آبجو آرگو قاطی میکرد و میزد بالا. اما فورا میرفت سر حوض و دهانش را آب میکشید و زیر لب صلوات میفرستاد تا مبادا آقاهه بفهمه

    * * *

    ایوب پاسبان ، ساکن دیگه اون حیاط ، درجه استوار دومیش رو با پسر دومیش تو یه روز گرفته بود. پسر بزرگش، هم اسمم بود، دو سال هم ازم بزرگتر اما بیست سانت کوتاهتر. واسه همین هم، بچه ها بهش میگفتن علی دو! شاید هم واسه چالاکیش تو دویدن بود. همش گل میزد تو فوتبال.

    لاکردار تا میرسید دم دروازه حریف ، توپ نایلونی دو لا رو همچی نشونه میرفت و شوت میزد به اونجای دروازه بانها، اونها هم از رو زیر شلواری خیلی دردشون میومد که قطعا واسه شوت دومی همشون میکشیدند کنار تا توپه یه راست بره تو دروازه!

    * * *

    دو تا اتاق روبروی مقر اعظم خانم هم شده بود خونه ما. ماهی صد وهفتاد تومن، آب و برق مشترک

    با اینکه اتاقا کوچیک بودند اما واسه پنج نفر و اون اسباب اثاثیه، جا ، زیاد هم بود

    فقط آخر برج کمی تو رنج وعذاب بودیم، نه فقط از بابت کرایه خونه

    عموهه از رودسر میومد، اونجا سپاهی دانش بود. معمولا با یک کیلو سیب زیر بغلش پیداش میشد، اونوقت مجبور میشدیم کمی جمع و جور بشیم تا ایشون راحت باشن

    تا بدهی های ماهی پنجاه تومنی پدر مرحوم به عموهه تموم شد، سر و کلش هم تو غبارا گم شد

    پدر رو کمتر میدیم، نه اینکه اونجا نبود، بود اما ما نمیدیمش. اگه اون بیدار بود ما خواب بودیم و بالعکس بغیر از عصرهای جمعه

    البته صدای الله اکبر و اشهد های زیر لحاف صبحگاهیش رو هر روز میشنیدیم، اونم وقتی که صدای دم پائیهای اعظم خانم از حوالی حوض حیاط بگوش میرسید. آخه همش مادره اصرار میکرد که بابا پاشو یه نمازی بخون ، من به اعظم خانمه قول دادم که شوهرم نماز خونه

    باباهه صبحها میرفت فوق میخوند دانشگاه تهران، بعد از ظهرها درس میداد دبیرستان دخترانه نازی آباد ، شبا هم تدریس خصوصی میکرد تو شمال تهرون، جلسه ای سه تومن و دو زار که ازش دو تا هشت ریال کسر میشد.

    یه هشت ریال واسه آموزشگاه، هشت زار دوم واسه چهار تا بلیط اتوبوس، دو کورس رفت و دو کورس برگشت!

    شبا که نوبت تلویزیون میرسید تا بازش میکردی یا مزرعه چاپارل بود یا سوپرمن یا فرستاده یا بالاتر از خطر، یا لوسی و بالاخره سوزان و روزهای زندگیش، ایرانیش هم میشد صمد آقا و ننه آقا، بقیه برنامه ها هم بقول جمیله خانم نیناش نانای! اگر هم اخبار میشد یه راست میرفت تو جلسات دادگاه گلسرخی و دانشی و بروبچه های چریک

    بعدها یواش یواش آیرون ساید، مرد شش میلیون دلاری و آخر سر هم آقا بهزاد ( اشتیاقی ) یا همون آقای مربوطه پیداشون شدند که آخریه به کل نقب زد زیر فونداسیون حکومت

    * * *

    یکشنبه بعد از ظهری ، یهو آقا بنگاهی در آستانه در پیداش شده، بالطبع اعظم خانمه هم کنارش. یه برگ دست نویس اجاره نامه رو اومده بود تحویل بده، راستش بیشتر واسه چهل تومن الباقی حق الزحمه قراداد بود که به بخودش زحمت داده بود بیاد اونجا

    تا در رو وا کرد دید نشستیم تلویزیون می بینیم ، با تعجب سرشو چرخوند طوریکه که اعظم خانم هم بشنوه و گفت: بابا پاشین اینو بزارین اون بالا، تو طاقچه

    تا اعظم خانم گفت: " مشدی، تلویزیون که اون بالا جا نمیشه "

    بنگاهی یه نیگاه مهندسی کرد و گفت: خوب پایه هاشو در بیارین و تلویزیون رو عمودی بزارین اون تو دیگه

    * * *

    تازه ده ها سال بعد ژاپنیها اوفتادند بفکرحرفای اون بنگاهی و مانیتور و دوربینهای ساختند که هر قدر هم کجشون کنی بازم راست نشون میدن

    * * *

    علی امینی – بعد از ظهر چهارمین روز باقیمونده از اولین ماه پائیزی این سال

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    آسمان براى گرفتن ماه تله نمى گذارد،آزادى ماه است كه او را پايبند مى كند

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...
    بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ...
    بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...
    بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...
    و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...
    يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ...
    (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))
    آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟
    .................................
    دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ...
    خوب ، خوش و پيروز باشي
    پاينده ايران

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    هی شده ام
    از مرزهای پر از تکرار
    و تنها
    اینجا
    در خویشتن
    سکوت میکنم
    و ...
    گریستم در خود
    و نگریستم به آنچه که از تو دارم
    تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    Good morning dear friend Afsoun (f) :D ,
    Thank you so much for your nice note, it's a pleasure to have an inteligent, smart, and wise friend, please take care of yourself.

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    Dear new Friend Afson (f) :D ,
    Hope you have a great week, I'm so sorry I didn't get back to you earlier, I like to thank you for allowning me to be your friend, and accepting my invitation. Wish you a great year a year full of health, happiness, joy, fun, and laughter. Thank you again.

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • shahla j

    shahla j says

    آدمها آنقدر زود عوض می شوند ...آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد
    نو چنان پر شور ،‌ تو چنین پر شتاب
    بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی
    و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من
    و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی
    تو از بیم کرکسان
    به دور من مرز می کشی و مرز می کشی
    چرا که می دانی آباد خواهم شد
    و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها
    سطح جسم و روحم را به تو می سپارم
    تا مرا از خود سرشار کنی

    posted 3 years ago. ( send a note )