Ehsan Jabbari’s last login was Friday, September 11 2009.
به امروز خوب نگاه کندیروز رؤیایی بیش نیستو فردا تنها خیال است...امروز اگر خوب زندگی کنیاز هر دیروز خاطره ای از خوشبختیو از هر فردا چشم اندازی از امید خواهی ساخت
Don’t wait until people are dead to give them flowerبرای دادن گل به دیگران منتظر مراسم تدفین آنها نباشین
Happy New Year, With Best Wishes ---- سال نو میلادی مبارک
به بهانه مهرگان جشن مهـر مهـر روز از مهـرماه، بر همگان خجسته بادهنگام نيمروز مهرگان را نو میکنند و با شادی در برابر آبگينه (آينه)، ايستاده، سرمه بر چشمان کشيده، نقل و سنجد و آويشن به سر هم می ريزند و مهرگان را به هم شادباش می گويند در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه ی آهنگر شتافتند و فریدون به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و مردمان را از گزند او برهانید ، به همين مناسبت سروده اي براي جشن مهرگان و فريدون و كاوه از گودرز ماوندي را در ادامه مي بينيد .به روز مهر همه با هم یگانهمحبت را بجویید عاشقانهبه هر جا و مکانی مهربانینمایید پیشه خود صادقانهبه مثل گوهری نایاب و نادربیابید مهربانی را نشانهبه روز مهر تو پیوندی دگر بندبگو این دل ترا هست آشیانهمحبت را به ماه مهر درآمیزچه زیبا روزی باشد عارفانهچه خوش باشد در این روز گرامیمحبت پیشه سازی بیکرانهتو با این شیوه مهر و محبتبه خوشبختی رسی در این زمانهدمادم کن نو مهرت را فزونیمکن امروز و فردا را بهانههمیشه رهرو در راه مهر باشکه مهر خود ره نماید ایزدانهبه روز مهر و ماه مهر دگر باربپا گردیده جشنی شادمانهگودرز گوید خجسته بادا مهرگانبا پیمانی که بستید جاودانه( گودرز ماوندی )برگرفته از :http://hamazoor.ir/persian/index.php?option=com_content&task=view&id=728&Itemid=588
تله موش موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود . موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .» اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »! مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد
بين فردي كه عاشق شده و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد تفاوتهايي است.نوشته های زیر اگر چه تا حدود زيادي عمومیت دارد اما بخاطر داشته باشيد مطلق نيستند و اصولا انسانها و احساسات آنها پيچيده تر از اينگونه تحليلها میباشد.1- هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد. اما هنگاميكه كسي را مي بينيد كه آنرا دوست داريد احساس سرور و خوشحالي ميكنيد. 3- هنگامي كه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگاميكه كسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا (زمستاني زيبا) است. 5- وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه ميكنيد خجالت ميكشيد وليكن هنگاميكه به كسي كه دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد. 7- وقتي در كنار معشوقه خود هستيد نميتوانيد هر آنچه را در ذهن داريد بيان كنيد. اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آنرا داريد. 9- در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت ميكشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم ميكنيد اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت. 11- شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد اما مي توانيد مدتها به چشمان فردي كه دوستش داريد در حاليكه لبخندي بر لب داريد نگاه كنيد. 13- وقتي معشوقه شما گريه ميكند شما نيز گريه خواهيد كرد اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او مي كنيد. 15- احساس عاشق بودن و درك آن از طريق نگاه است اما در درك دوست داشتن بيشتر از طريق شنوايي است. 17- شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد. چرا كه حتي اگر اينكار را بكنيد عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند
درود از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد ؛ سپاسگزارمهمواره شاد و سرافراز باشیدبدرود
سلام احسان جانممنونم. تو هميشه به من لطف دارى و بزرگواري.موفق باشي عزيزم
سلام احسان جانخوبي؟ما كه بيرون اين دنيا با هم دوستيم, چرا اينجا دوست نباشيم.سري بزن به من اگر وقت داشتي دوست عزيز.
This has always been and will always remain Persian Gulf
شبنمی آهسته از چشمان برگمی چکد بر دامن رنگین خاکگل می افشاند به چشم آفتابنازخندی خوابناکناگهان از جای می خیزد نسیمشاد می رقصد میان خاکسارگفتگویی نرم می لغزد به گوش“هان بهار…آری بهار…”سال نو مبارك دوست عزيز
اي خانه روشن شب ويران تو پيداستآوارستون هاي هراسان تو پيداستبر چهره بي رنگ بهاري كه نداريحتي ترك خنده گلدان تو پيداست از شانه ديوار فروريخته قنديلگيسوي پريشان زمستان تو پيداستسرشار سكوتي ولي آواز تماشااز روزنه پلك درختان تو پيداستزنداني ديوار مشو پنجره باز استفرياد بزن جرات پنهان تو پيداستبهارت مبارك
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش، اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام سال نو مبارك
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد زنگ را که زدند بیدار شد و با عجله 2 مساله ای را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این باور که استاد آنرا بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و شب را برای حل کردن آنها فکر کرد اما هیچ یک را نتوانست حل کند با این حال طی هفته دست از کوشش بر نداشت و سر انجام یکی از آنها را حل کرد و به کلاس آورد استاد به کلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان 2 نمونه از مسائل غیر قابل حل داده بود .در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلو گرم به رکورد قبلی یک ورزشکار , از او خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند اما او موفق به این کار نشد سپس از او خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند اما او موفق به این کار نشد سپس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلو گرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند این دفعه او به راحتی وزنه را بلند کرد این مساله برای ورزشکار جدید و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما نتیجه برای طراحان این آزمایش , جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند .او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای بر نیامده بود که در واقع 5 کیلو گرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم نا خود آگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلو گرم شده بود . او در حالی و با این (( باور)) وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست
you have increased the number of your books. it is interesting.