Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

janan d

janan d

has 15 followers and is following 14 people

i was born in shiraz in 1984 but originaly i m from gilan. i waz graduated in english literature and now working az a ture guid, i love traveling alot but also have a passion for books and movies
  • shiraz, fa, Iran
  • member since November 16, 2007

Groups

Following

janan d’s last login was Monday, April 11, 2011.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Richard Jay Parker

    Richard Jay Parker says

    Hi Janan,

    Thanks for your note. Would love your feedback if you do read STOP ME.

    Kind regards,

    Richard
    More STOP ME info at: www.richardjayparker.com

    STOP ME has just been shortlisted for the John Creasey (New Blood) Dagger Award 2010




    Book Depository are doing a great deal on collectors’ orange trade edition (large softback cover, hardback quality pages) of STOP ME - 34% off plus FREE shipping to anywhere in the world here:

    http://www.bookdepository.co.uk/book/9780749007072/Stop-Me

    They’re also doing the same FREE worldwide shipping deal with 25% off for the cheaper blue, mass market paperback here:

    http://www.bookdepository.co.uk/book/9780749007133/Stop-Me

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    Happy New Year, With Best Wishes ---- سال نو میلادی مبارک

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    من فرار می کنم
    من با همه ساعتهایی که دیر می گذرند فرار می کنم
    با عقربه هاشان می چرخم و می چرخم و می چرخم
    و صبر می کنم تا زمان برسد...به من برسد!
    و هیچ می شوم...
    سکوت می کنم به جای تمامی هیاهوهایم
    سکوت می کنم به جای همه نبودن هایم
    و هیچ می شوم...
    هیچ ِهیچ ِهیچ

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    روزى که امیرکبیر به شدت گریست
    سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.
    هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.
    روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
    چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
    امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    عهدنامه تركمانچاي و فاجعه‌ ملي در تاريخ ايران


    عارف محمدزاده

    امروز 180 سال از تحميل عهدنامة‌ شوم و ننگنين «‌تركمانچاي» توسط روسيه بر دولت وقت ايران مي‌گذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامه‌هاي فاجعه‌باري مانند «گلستان» ( 1192 شمسي/1813 ميلادي) و «تركمانچاي» دولت توسعه‌طلب روسيه براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران تلاش مي‌كرد. هربار كه اقتدار دولت مركزي در ايران تضعيف مي‌شد، تحركات دولت‌هاي توسعه‌طلب روسيه و تركهاي عثماني براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران بيشتر مي‌شد. چنانكه روسها و تركها بارها با سوء‌استفاده از آشفتگي‌ها دروني و ضعف دولت مركزي در ايران به قفقاز يورش بردند و ايران شمالي را اشغال كردند. اما پادشاهان مقتدري مانند شاه عباس كبير، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهي سپاه ايران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و تركهاي اشغالگر پاك‌ ساخته و شكست سنگيني بر آنها وارد كردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاريه) برخلاف ديگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستيز بود و مانند يك سرباز ساده زندگي مي‌كرد. وي در رأس سپاه ايران براي پاكسازي قفقاز و ايران شمالي از ارتش متجاوز روسيه و سركوب وابستگان روسيه (حاكم شهر شيشه) به آن مناطق رفت و به طرزي مشكوك ترور شد. پس از ترور وي بود كه بار ديگر تحركات روسيه براي تحقق اهداف توسعه‌طلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسيه با ايران كه از 1803 تا 1828 ميلادي (1182 تا 1207 شمسي) يعني 25 سال به طول انجاميد، روسيه توانست با همدستي انگلستان و فرانسه و كمكهاي مقامات وابسته در دربار ايران و در ساية ضعف دولت فتحعلي‌شاه، دو عهدنامة‌ ننگين گلستان و تركمانچاي را بر ايران تحميل كرده و 17 شهر قفقازي ايران را تحت اشغال و اسارت خود گيرد.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که آدم را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش آدمی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.

    مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : "چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! " .
    زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد " لباست کو؟! " و از بی پناه سوال نمی کند " خانه ات کجاست ؟! "

    جبران خلیل جبران

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت دوم قرارگيرد؟




    ۱-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را خم کرده و پشت به پشت هم بچسبانید.(انگشت دراز تر ها رو می گم)


    2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید


    3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند


    4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.


    5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.


    6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.


    7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی میمانند. ( ای جونم) شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نیکی
    پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
    او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
    گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
    دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
    پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
    دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
    پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
    تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
    سالها بعد..........
    زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
    وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
    مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
    مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
    روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
    نگاهی به صورتحساب انداخت.
    جمله ای به چشمش خورد.
    همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
    امضا دکتر هاروارد کلی
    زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
    اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
    تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    ماجراي شگفت انگيز آرون رالستون


    دهم مي سال 2003 ، محل اتفاق ، تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو در آمريكا .

    ساعات اوليه صبح است كه آقاي رالستون ، كوهنورد معروف امريكايي طبق معمول هميشه با دوچرخه و كوله پشتي مخصوص كوهنوردي خودش از خانه خارج مي شود . مساحت زيادي را با دوچرخه طي مي كند تا به دره معروفي كه هميشه براي كوهنوردي به آنجا مي رفته است برسد . اين همان تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو است . محلي كه هر كوهنوردي از شنيدن نام آن به خود مي لرزد .

    رالتسون تا رسيدن به دامنه كوه فقط با دو خانم جوان كه به قصد تفريح به دامه كوه آمده بودند برخورد مي كند و سپس به مقصد هميشگي اش مي رسد و براي كوهنوردي از دامنه كوه بالا مي رود. چندين ساعت بعد كه ورزش هميشگي رالستون به پايان مي رسد ، قصد بازگشت مي كند ، اما در حال برگشت به سطح زمين سنگ هاي كوه بر اثر اتفاق كاملاً طبيعي جابجا مي شوند و يك سنگ بسيار بزرگ پرتاپ شده و با سرعت تمام به طرف او مي آيد . آرون تعريف مي كند كه در آن لحظه تنها كاري كه توانستم انجام دهم اين بود كه بدنم را با سرعت هر چه تمامتر از زير سنگ بيرو ن كشيده و با سرعت حركت كنم . اما در نهايت بازوي راستم به سنگ گرفت و آن تخته سنگ وحشتناك با وزني در حدود 700 پوند ( چيزي در حدود 350 كيلوگرم ) بر روي بازوي راستم افتاد و تا كف دست راستم را گرفت . اينجا بود كه ديگر از حركت باز ماندم و نتوانستم بازو تا مچ دستم را از زير سنگ ماندن نجات بدهم . آرون كه هنگام تعريف اين واقعه ، عرق سردي بر روي پيشاني اش نشسته است ادامه مي دهد كه با تمام توان سعي كردم سنگ را حركت بدهم اما مگر سنگ حركت مي كرد ؟ وزن سنگ بسيار بالا بود و من فقط با يك دست ، نمي توانستم آن را حركت بدهم و دستم را بيرون بياورم ، تمام سعي من بر اين بود كه آرام باشم و در خونسردي كامل به اوضاع فكر كنم . مي دانستم كه امكانش نيست با يك دست اين غول سنگي راحركت داده و خودم را نجات بدهم . آرون به خوبي مي دانست كه چندين كيلومتر راطي كرده تا به اين نقطه برسد و آن زنان را هم مدت ها پيش در بين راه ديده است پس هيچ كس از حضور او در اين مكان خبري ندارد و به همين دليل كمكي هم از دست كسي ساخته نيست .

    آرون رالستون : دره بسيار عميق بود و ساكت ، هيچ حركتي ديده نمي شد و هيچ جانداري در آن مكان حضور نداشت . همه آنچه را كه به عنوان تغذيه با خود برده بودم شامل يك بطري آب ، چند عدد شكلات و يك ساندويچ خيلي كوچك مي شد . آرون چندين روز در همان حالت در آن دره وحشتناك مي ماند ، بعد از گذشت پنج روز بطري آب خالي شد و هيچ چيزي براي خوردن باقي نمانده بود . پنج شنبه صبح بود و پنجمين روزي كه دستش در زير آن تخته سنگ بزرگ گير كرده بود در اين چند روز ، چندين سناريوي مختلف از ذهن آرون گذشت و افكار مختلفي براي نجات به فكرش رسيد . متاسفانه جايي كه مانده بود داخل گودي دره بود و از ديد همه كس پنهان شده بود و هيچ اميدي به نجاتش نمي رفت . حتي اگر كشته هم مي شد ، معلوم نبود كه جسدش را بعد از چند روز پيدا مي كردند و آيا اصلا ًكسي موفق به انجام اين كار مي شد يا نه ؟ آرون تصميم خودش را گرفت . او مي گويد اكنون بعد از بيست روز مي توانم از آن واقعه و زجري كه كشيدم براي روزنامه ها سخن بگويم . هيچ راه ديگري وجود نداشت به جز اينكه بازويم را قطع كنم . نمي دانستم قادر هستم اين كار را انجام بدهم يا نه ؟ اصلاً تصميم درستي گرفته بودم ؟ جيبهايم را گشتم و تنها چيزي كه پيدا كردم يك چاقوي سويسي بسيار كند و كوچك بود مجبور بودم مشغول شوم . اول يك شريان بند درست كردم و بالاي بازويم را سفت بستم . نقشه ام را به اجرا گذاشتم و باهمان چاقوي كوچك شروع كردم به بريدن بازوي خودم . آرون عرق صورتش را پاك مي كند و ادامه مي دهد : وقتي چاقو به استخوان رسيد متوجه شدم كه چاقو قادر به شكستن استخوان نيست و تنها راهي كه وجود داشت شكستن استخوان بازو بود . دو تا از استخوانهاي بازويم را شكستم . درد امانم را بريده بود اما در ان لحظه فقط سعي مي گردم به چيزهاي خوب در زندگيم فكر كنم . به خوشبختي هاي گذشته به روزهاي خوب ، به خانواده ام و به كوهنوردي هاي خوبي كه داشتم درد كشنده بود اما تمام فكرم را به مسائل خوب مشغول كرده بودم . وقتي كار بريدن بازو به اتمام مي رسد . آرون شروع كرد به خارج شدن از دره و سيزده كيلومتر پياده روي خون ريزي اجازه فكر كردن درست به آرون نمي داد و فقط مي توانست از روي رد پاي كوهنوردهاي ديگر حركت كند تا به جاده برسد . آنجا بود كه با يك زن و شوهر هلندي برخورد كرد و درجا غش كرد تمام نيروئي كه اندوخته بود به پايان رسيده بود وديگر تواني براي ادامه دادن نداشت . زن و شوهر هلندي كمي آب و شيريني به آرون مي دهند تا احساس ضعف را از او دور كنند و سپس وي را با يك هليكوپتر به اولين مركز درماني منتقل كردند .

    آزمايش هاي اوليه نشان مي داد كه آرون حالت عادي ندارد و خون زيادي از وي رفته است . خلبان هليكوپتر تعريف ميكند كه تمام تلاش ما بر اين بود كه جلوي خواب رفتن او را بگيريم ولي روحيه او مثال زدني و واقعاً عجيب بود ، باور نمي كنيد اگر بگوئيم كه آرون با پاي خودش وارد بيمارستان شد و تحت مداواي پزشكان بخش قرار گرفت .

    آرون رالستون كوهنورد با تجربه اي است كه واقعاً مي توان گفت ، كه قهرمانانه خودش را نجات داده است . او اكنون با يك دست به زندگي خودش ادامه مي دهد و هنوز هم به كوهنوردي ادامه مي دهد . روحيه مثال زدني دارد و مشاور خوبي در مشكلات كوهنوردي ديگران به شمار مي رود . جالبترين و تكان دهنده ترين بخش مصاحبه و گفتگوي آرون ، قسمتي بود كه وي از بريدن استخوان بازويش حرف مي زند. نمي دانستم چگونه بايد اين كار را به اتمام برسانم ؟ چاقوي كوچك قادر به بريدن استخوان بود و راهي به جز شكستن استخوان به ذهنم نمي رسيد . با تكه سنگي كه پيدا كرده بود سعي كردم استخوانها را بشكنم و دستم را از بدنم جدا سازم.

    آرون در پايان اين گفتگو با شهامت و افتخار تمام به خبرنگاران حاضر گفت من براي مقابله كردن با هر پيش آمدي آماده هستم . در زندگي لحظاتي وجود داردكه انسان مجبور است تصميمي را بگيردكه شايد انجام آن در لحظه اول غير ممكن به نظر برسد ولي هيچ كاري از اراده آدمي خارج نيست من كوهنوردي قديمي هستم و به تجربه اي كه دارم افتخار مي كنم .

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    فرشته نجات قلابی !
    روزی یک راننده تاکسی مسافری را سوار کرد بعد از رسیدن به مقصد مسافر پرسید کرایم چقدر میشه ؟
    راننده جواب داد : هزار تومن !
    مسافر که شخص شیادی بود خواست ترفندی بزنه دست کرد در جیبش و گفت ببین من صد تومن بیشتر ندارم همین رو بگیر و راضی باش !
    راننده گفت : برو عمو ! پول ما رو بده .
    مسافر ناگهان عصبانی شد و گفت :خجالت نمی کشی من یک فرشته نجات از جانب خدا هستم برای کمک به امثال تویه ابله ! آنوقت تو از من پول می خوای ؟
    سپس پیاده شد و هنوز راننده حرفی نزده بود ناگهان غیبش زد !
    راننده که از غیب شدن مسافر به شدت تعجب کرده بود گفت : عجب بدشانسی هستم من بعد از عمری یک فرشته سوار ماشینم شد اونوقت من بخاطر هزار تومن کرایه باهاش بحث کردم! این گذشت و دوباره روزی راننده تاکسی درخیابان چشمش خورد به همان مسافر که با دست و پای گچ گرفته شده کنار خیابان منتظر تاکسی بود .
    راننده تا او را دید بلافاصله ترمز کرد و از ماشین پیاده شد و به دست و پای مرد افتاد که آقا تو رو خدا من رو ببخشید من غلط کردم ! من شما رو نشناختم نمی دونستم شما فرشته نجات از جانب پرودگاری !
    مرد خودش را از دست راننده کنار کشید و با عصبانیت گفت : برو عمو رد کارت ! آخه تو هم راننده ای که مسافرات رو دم جوب آب پیاده می کنی !!!

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    قلب جغد پير شكست

    جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

    روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

    قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

    سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

    جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

    خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

    جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    Salam :)
    "شیدایی"
    از شهریار

    رندم و شهره به سوژیدگی و شیدایی
    شیوه ام چشم چرانی و قدح پیمانی

    عاشقم خواهد و رسوای جهانی،چکنم
    عاشقانند بهم عاشقی و رسوایی

    خط دلبند تو بادا که در اطراف رخت
    کار هر بوالهوسی نیست قلم فرسایی

    نیست بزمی که ببالای تو آراسته، نیست
    ای برازنده ببالای تو بزم ، آرایی

    شمع ما خودبشبستان وفاسوخت، که داد
    یاد پروانه پر سوخته، بی پروایی

    لعل شاهد نشنیدیم بدین شیرینی
    زلف معشوقه ندیدیم بدین زیبایی

    کاش یکروز سر زلف تو در دست افتد
    تا ستانم من از او داد شب تنهایی

    پیر میخانه که روی تو نماید در جام
    از جبین تابدش، انوار مبارک رانی

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    خداوند مادران را آفريد
    وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
    فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
    و خدا پاسخ داد :
    مي دوني چه خصوصياتي رو در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟
    بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه.
    بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند.
    بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .
    بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره .
    با يه بوسه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده.
    و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.
    فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
    فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
    اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن
    نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
    وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .
    فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
    اين كه خيلي لطيفه!!
    بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.
    فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
    خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .
    فرشته گونه زن رو لمس كرد:
    "خدایا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !"
    خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
    فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
    اشكها مرهم او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
    فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو برترینی فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..
    فقط يك چيزش خوب نيست.
    خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام به شما
    چه عکس بسیار زیبایی گذاشتید :)
    شب بخیر
    و اما
    شرنوشت من چگونه بدست زندگانی رقم خورد

    اگر هوسبازیهای پدر نبود
    اگر شوخ چشمی های مادر نبود

    اگر .... آه اگر ای مادر
    تو با عشوه های عاشقانه ات...
    و ای پدر
    اگر تو فریب دلنوازیهای مادر
    را نمی خوردی

    اکنون
    سرشت من
    در آن سحرگاه مهتابی
    و در گره آغوش گرمتان

    و با دستان کیمیای نجابت
    من
    اکنون نبودم
    آه .. چه خوش بازی کردی مادر
    و
    پدر
    در آن سحر گاه
    سپاسگذارم
    " حامد"

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود بر یار گرامی
    چنانچه امکان دارد در قسمت
    Send Private Message
    برایم پیامی ارسال نمایید تا در همانجا دستورتان انجام شود
    سپاسگزارم
    بدرود

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    سرگرمی
    برگزیده ترین ایمیل سال از نظر بانوان
    آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود.
    او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد.
    بنابر این دعا کرد :
    خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟
    بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.
    خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .
    صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد
    بچه هارو بیدا کرد
    لباسهای مدرسه شونو اماده کرد
    بهشون صبحانه داد
    ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.
    خانه رو جارو کرد
    برای گرفتن سپرده به بانک رفت
    به بقالی رفت
    جای خواب (کجاوه)گربه هارو تمیز کرد
    سگ رو حمام داد
    و ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت زیرا :
    - برای درست کردن رختخوابها
    - به کار انداختن لباسشویی
    - جارو و گرد گیری
    - وتی کشیدن آشپز خانه
    - رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل
    - آماده کردن شیر و خوردنیها و گرفتن برنامه بچه ها برای کارخانه
    - اتو کشی و مرتب کردن میزغذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی
    و.... ..... ( از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد.)
    تا ساعت 4:30 بعد از ظهر زمان زیادی نداشت
    در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت.........
    صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت :
    خدایا : من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم برای غبطه خوردن به موندن زنم در منزل روزانه
    لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .
    خداوند با معرفت لامتناهی خود جواب داد:
    پسرم من احساس می کنم تو راه درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری 9 ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودكه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد . با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد . در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت كرد كه پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار كرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي كند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود كتاب مقدس را باز كرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او واين لغات درج شده بود به طور كامل پرداخت گرديد

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود
    سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد
    سرافراز باشيد
    بدرود

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    داستان احساس ها
    روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها کنار هم به خوبی خوشی زندگی می کردند.
    احساس خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم ، ترس ، شهوت و... .
    و هر کدوم به روش خودشون می زیستند ، تا اینکه یه روز احساس دانایی به همه گفت :
    هرچه زودتر این جزیره رو ترک کنین ، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق می شوید.
    تمام احساس ها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند وتعمیرش کردند و پس
    از عایقکاری اصلاح پارو ها ،آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .
    روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه احساس ها به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان "عشق" هم سوار بر قایقش بود ، اما به هنگام دور شدن از جزیره ، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و احساس "وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار برقایق شود.
    "عشق" سریع وبدون تعلل برگشت وقایقش را به حیوانها داد و احساس "وحشت" که زندانی شده بود رو آزاد کرد . آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای "عشق"نماند. قایق رفت و"عشق"در جزیره تنها ماند .جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و"عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.
    او نمی ترسید زیرا احساس "ترس"جزیره را ترک کرده بود.اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه احساس ها کمک خواست . اما کسی جوابش را نداد.
    در همان نزدیکی ها ،قایق دوستش "پولداری"را دید و گفت:
    "پولداری" عزیز به من کمک کن.
    "پولداری"گفت متاسفم قایق من پرازول ،شمش و طلاست وجایی خالی ندارد!!!
    "عشق"رو به سوی قایق "غرور"کرد و گفت : مرا نجات میدهی ؟؟؟
    "غرور"پاسخ داد:
    هرگزتو خیسی و مرا خیس می کنی.
    "عشق " رو به سوی "غم" کرد وگفت:
    ای "غم"عزیز مرا نجات بده.
    اما "غم"گفت :
    متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد وخود منو نجات بده!!!
    در این بین "خوشگذرانی"و"بیکاری" از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست.
    از دور "شهوت" را دید و به او گفت:
    "شهوت"عزیز مرا نجات میدی؟؟؟
    "شهوت"پاسخ داد:هرگز،بروبه درک ،سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ، حالا نجاتت بدم هرگز،هرگز؟؟؟!!!
    "عشق"که نمی تونست نا امید بشه رو به سوی "خدا" کرد گفت:
    "خدایا " ...منو نجات بده !!!
    ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد:
    نگران نباش من دارم به کمکت می آیم.
    "عشق"آنقدر آب خورده که دیگه نمیتوانست خودشو روی آب نگه دارد وبیهوش شد . پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق "دانایی" یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه . جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود.
    "عشق" برخاست به "دانایی " سلام کرد و از او تشکر نمود."دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت:
    من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم "شجاعت" هم که قایقش دور از من نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند .پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم .! یعنی اتحاد لازم را
    بدون نجات تو نداشتیم . عشق حکم فرمانده همه احساسهاست و ما به اتحاد آنهاست و وقتی نباشد اتحادی وجود نخواهد داشت.
    "عشق" با تعجب گفت: پس اون صدای کی بود که به من گفت برای نجات من میآد؟؟؟!!!
    "دانایی"گفت:
    اون"زمان" بود.
    "عشق"با تعجب گفت:
    "زمان"؟؟؟!!!؟؟؟
    "دانایی" لبخندی زد و پاسخ داد:
    بله "زمان" چون این فقط "زمان"است که لیاقتش را دارد تا بفهمد"عشق" چقدر بزرگ است.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hilda

    Hilda says

    زندگی یعنی چه؟
    یعنی اسب همت تاختن
    در کنار تن به روح خویشتن پرداختن
    رفتن و رفتن ز مرز نقص تا اوج کمال
    از نهالی بوستان وز قطره دریا ساختن

    posted 3 years ago. ( send a note )