Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Maryam

Maryam

has 167 followers and is following 179 people

ازخیابان های بی معنی
پناهنده می شویم
به کافه ها
وازکلافگی کافه ها
پناه می بریم
به مردمک چشم های روبرو


my weblog:www.gorbevadivar.blogfa.com
  • Tehran, Te, Iran
  • member since October 13, 2007

Public Notes

 
1 2 3 4 5  | Next » Last 
Displaying 1-20 of 385 notes
  • Arielle

    Arielle says

    Thanks for the recommendation Maryam! Just added Norwegian Wood to my TBR list, hope I can get to it soon.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Arielle

    Arielle says

    I'll definitely have to try his books! Which one do you suggest to start with? :-)

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Arielle

    Arielle says

    Hi Maryam,

    I've watched the movie too and I enjoyed watching it, but I like the book better :-)

    I have never read any books by Murakami yet, just looked him up and it sounds like he does have some interesting works.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Arielle

    Arielle says

    Hi Maryam, how are you?

    I see that you are reading The Other Boleyn Girl. How are you liking it? It's one of my favourites!

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • stephen

    stephen says

    Dear Maryam
    I am having trouble w sending email. I recieved yours but replies won't got ut. Evertthing is fine. I am tired after fun times in the city. Love Stephen

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • Arnie Hyma

    Arnie Hyma says

    Just finished Dubliners this morning. It's OK but not as interesting as Ulysses. I found the short stories rather mundane but I guess Joyce is known more for his prose than story telling. Currently reading Turgenev short stories. More interesting than Joyce:)

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Arnie Hyma

    Arnie Hyma says

    I see you're reading "The Road." What do you think of it?

    posted 6 months ago. ( send a note )
  • Arielle

    Arielle says

    Hi Maryam,

    Thanks, I will have to read it soon!

    Arielle

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    خصلتهای جالب ایرانیان باستان از زبان هرودوت یونانی

    هرودوت (۴۹۰-۴۲۵ پیش از میلاد) بزرگ‌ترین تاریخ‌نگار جهان باستان است که او را پدر تاریخ نیز دانسته‌اند.
    هر چند در نگارش نبردهای ایران و یونان از هم‌زبانان یونانی خود پشتیبانی می‌کند، بخش مهمی از تاریخ باشکوه ایران باستان از نوشته‌های او یا به کمک آن‌ها شناخته شده است.( زیرا بیشتر تاریخ ما بدست اعراب از بین رفت)
    شناخت کنونی ما از ملت‌های کهن دیگری مانند بابلی‌ها، مصری‌ها، فینیقی‌ها، نیز تا اندازه‌ی زیادی از نوشته‌های او به دست آمده است.( توجه داشته باشید که او یونانی بود و در هر حال دشمن پارسیان )
    به نظر می‌رسد او نخستین کسی باشد که واژه‌ی هیستوری را به معنای تاریخ به کار برده است


    او درباره خصلتهای ایرانیان می نویسد:


    ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛ از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند.

    هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند.


    ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گذارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند.

    ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است.آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند

    در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند.

    ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند، گاو و گوسفند سرمی‌برند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش می‌کنند

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Arielle

    Arielle says

    Hi Maryam,

    Sorry I am seeing your message so late! I liked Funny in Farsi, I found myself laughing more than once, especially at the part about hot dogs and slush puppies :) I want to read her other book now. Did you get around to reading Laughing Without an Accent?


    Arielle

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    تقاضای مرخصی همسر !!!! ...

    می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.

    همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
    شرح می نویسد:

    " جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."

    " با احترام ..... همسر شما"


    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.


    چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

    "سرکار خانم ...
    عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."

    فرمانده ..."

    خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    سلام... سال نوت مبارک مریم خانم

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    نوروز باستاني نويد دهنده بهار زندگاني بر همگان فرخنده باد
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پيروز

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    در مجالي که برايم باقيست

    باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

    که در آن همواره اول صبح

    به زباني ساده

    مهر تدريس کنند

    و بگويند خدا

    خالق زيبايي

    و سراينده ي عشق

    آفريننده ماست

    مهربانيست که ما را به نکويي

    دانايي

    زيبايي

    و به خود مي خواند

    جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ

    دوزخي دارد

    به گمانم

    کوچک و بعيد

    در پي سودايي ست

    که ببخشد ما را

    و بفهماندمان

    ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

    در مجالي که برايم باقيست

    باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

    که خرد را با عشق

    علم را با احساس

    و رياضي را با شعر

    دين را با عرفان

    همه را با تشويق تدريس کنند

    لاي انگشت کسي

    قلمي نگذارند

    و نخوانند کسي را حيوان

    و نگويند کسي را کودن

    و معلم هر روز

    روح را حاضر و غايب بکند

    و به جز از ايمانش

    هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند

    مغز ها پر نشود چون انبار

    قلب خالي نشود از احساس

    درس هايي بدهند

    که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند

    از کتاب تاريخ

    جنگ را بردارند

    در کلاس انشا

    هر کسي حرف دلش را بزند

    غير ممکن را از خاطره ها محو کنند

    تا ، کسي بعد از اين

    باز همواره نگويد:"هرگز"

    و به آساني هم رنگ جماعت نشود

    زنگ نقاشي تکرار شود

    رنگ را در پاييز تعليم دهند

    قطره را در باران

    موج را در ساحل

    زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه

    و عبادت را در خلقت خلق

    کار را در کندو

    و طبيعت را در جنگل و دشت

    مشق شب اين باشد

    که شبي چندين بار

    همه تکرار کنيم :

    عدل

    آزادي

    قانون

    شادي

    امتحاني بشود

    که بسنجد ما را

    تا بفهمند چقدر

    عاشق و آگه و آدم شده ايم

    در مجالي که برايم باقيست

    باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

    که در آن آخر وقت

    به زباني ساده

    شعر تدريس کنند

    و بگويند که تا فردا صبح

    خالق عشق نگهدار شما

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    درووووووووووود

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • dariush_shaghaiegh2000

    dariush_shaghaiegh2000 says

    دلم گرفته است

    به ايوان مي روم و انگشتانم را

    بر پوست كشيده شب مي كشم

    چراغهاي رابطه تاريكند

    چراغهاي رابطه تاريكند

    كسي مرا به آفتاب

    معرفي نخواهد كرد

    كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

    پرواز را به خاطر بسپار

    پرنده مردني است.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mitra

    Mitra says

    az says
    سلام
    كتاب خواني گروهي جديد.
    نام كتاب: عزادارن بيل
    نويسنده: غلامحسين ساعدي
    لينك بحث:
    http://www.shelfari.com/groups/12942/discussions/323410

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    ما برای هم آمده بودیم و ندانستیم



    ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.
    ...ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد.
    او بار شراب داشت، و من ، به جست و جوی شراب آمده بودم.
    او شراب فروش بود، و من، مشتری ِ مسلّم ِ مطاع ِ او بودم.
    و هردو به یک شهر می رفتیم
    و هردو به یک میهمان سرای.
    به راستی که ما برای هم بودیم
    و برای هم آمده بودیم.

    ******

    شبانگاه چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد
    هر دو به چایخانه رفتیم
    و در مقابل هم نشستیم.
    به هم نگریستیم
    و دانستیم که هر دو بیگانه ای در آن شهریم
    و نا آشنای با همه کس.
    او را خواندم که با من چای بنوشد
    و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.
    نشستیم و چای نوشیدیم
    و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.
    و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمده ای و
    چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟
    و او، شاید شرمگین از شراب فروش بودن خویش گفت که هفت بار
    پوست روباه با خود آورده است.
    و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گرانبها با خود
    آورده بود، گفتم: فیروزه ی مشرقی به بازار آورده ام.
    و باز گفتیم و باز شنیدیم.
    تا پاسی از آن تیره شب گذشت.
    ومن، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهِ سحر.

    ******

    روز دیگر من سراسر شهر را گشتم
    و از هزار کس شراب خواستم
    و دانستم که در آن دیار هیچ کس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست.
    به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم.
    سر در میان دو دست گرفتم
    و گریستم.
    بیگانه ی مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر
    و در دبدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم.
    چای خوردیم و هیچ نگفتیم
    و خویشتن خویش را
    در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.

    ******

    ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب
    ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم.
    و اندوهی گران به بار آوردیم.
    من به مشرق مقدس بازگشتم
    و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.

    به راستی که ما برای هم آمده بودیم،
    و ندانستیم.




    از کتاب آرش در قلمرو تردید، اثر نادر ابراهیمی

    posted 1 year ago. ( send a note )
1 2 3 4 5  | Next » Last 
Displaying 1-20 of 385 notes