Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Maryam

Maryam

زن گفت
بادباسايه درخت
عشق بازي مي كند
دركوچه

مردآه كشيد
كوچه ما اما
نه درخت داشت و
نه باد

زن خنديد
من درخت مي شوم دركوچه ات
توبرسايه ام بوز more »
  • Tehran, Te, Iran
  • member since October 13 2007

Reading Timeline

Previous Button Next Button
     
Plan to Read Reading Now I've Read

Public Notes

  • Maryam

    Maryam says

    افکار پوچ!_ باشد ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا رنج میدهد_ آیا این مردمی که شبیه من هستند که ظاهرا" احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند ، برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
    ...
    در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطۀ هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم

    بوف کور

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    روابط عمومی و بین الملل شهرداری مشهد مهم ترین دلایلِ تغییر نامِ بلوار ایرج میرزای مشهد را با نصبِ بنر بزرگی در این بلوار اعلام کرد:ا

    مهم ترین دلایلِ تغییر نامِ بلوار ایرج میرزا

    ایرج میرزا بنیان گذار نوع خاصی از ادبیات پرونوگرافی (مستهجن) است ، که تا پیش از او هرگز مضامین و مفاهیم مبتذل بدین سان در عرصۀ فرهنگ مکتوبِ ما وارد نشده بود. لبۀ تیز حملاتِ ادبیِ ایرج میرزا پیوسته متوجه مفاهیمِ ارزش دینی و ارکانِ اصلیِ شریعت (از جمله نماز) بوده و بر نمادهای اصول و فروعِ دین و نهادهای برخاسته از آن به طور مکرر حمله شده است. سنخیت سازی نمادهای ارزشی دین اسلام و تخفیفِ شأنِ آن و به خصوص نازل سازیِ جایگاهِ روحانیتِ معظمِ شیعه مهم ترین وجه محتواییِ اشعار ایرج میرزا بوده است. از آنجا که نام گذاریِ معابر و میادینِ شهر ارتباطِ مستقیم با فرهنگ و هویتِ شهروندان دارد و ترویجِ الگوهایِ اساسی و رفتارِ دینی و فرهنگی محسوب میشود وجودِ چنین نامی نوعی تثبیتِ فرهنگِ مستهجن و مروجانِ آن تلقی میگردد

    !!!!

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    "The Old Maid"

    I saw her in a Broadway car,
    The woman I might grow to be;
    I felt my lover look at her
    And then turn suddenly to me.
    Her hair was dull and drew no light,
    And yet its color was as mine;
    Her eyes were strangely like my eyes,
    Tho' love had never made them shine.

    Her body was a thing grown thin,
    Hungry for love that never came;
    Her soul was frozen in the dark,
    Unwarmed forever by love's flame.

    I felt my lover look at her
    And then turn suddenly to me
    His eyes were magic to defy
    The woman I shall never be.

    Sarah Teasdale

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Maryam

    Maryam says

    پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود

    تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود

    پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :ا

    پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

    من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

    من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

    دوستدار تو پدر

    پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :ا

    پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

    چهار صبحِ فردا 12 نفر از مأموران اف بی آی و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند

    پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

    پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين تنها کاري بود که از مي توانستم برايت انجام بدهم

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    گرگ ماده، سگ نر
    محسن مخملباف

    هر گاه کسی را قضاوت کرده ام، شب خواب دیده ام که میان مردم خشمگین ایستاده ام و به مسیح سنگ می زنم. سپس سراسیمه از خواب برخاسته ام و جای جراحات سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود یافته ام. جای خوابم از خون جراحاتم پر شده است
    از رختخوابم بیرون می روم. احساس می کنم من همان رختخواب پر از خون جراحتم که تا کنار کلید چراغ توسعه می یابم. کلید چراغ اتاق را می زنم و روشن می شوم. نه این که چراغ روشن شود، من خودم چون چراغ روشن می شوم. بهتر بگویم: من همان چراغم که روشن می شود
    آیا این یک خیال است؟ یا همان طور که حس می کنم من تنها یک چیز هستم که اتاق مثل لباس مرا پوشیده است. نه، مثل پوست حدود جسم مرا مشخص کرده است و نور این چراغ، چون یک خودآگاهی یکباره برآمده از من، مرا به خودم واقف می کند. خودی که تا پس خوابش توسعه یافته، و سنگ در دست، در میان مردم خشمگین، به مسیحی که کسی جز خودش نیست سنگ می زند
    اکنون احساس گناه از سنگی که پرتاب کرده ام، چون یک درد دردناک، چون یک سوزش عمیق از عمق زخمهایم بیرون می زند. به زخم های تنم دست فرو می برم و آنها را از خودم جدا می کنم و به دور می اندازم. حالا زخم ها و دردهایم هریک در گوشه و کنار اتاق ایستاده اند و بر و بر مرا نگاه می کنند. با آنکه آنها آن دور ایستاده اند، اما من باز دردها و سوزش های زخم هایم را مثل سابق احساس می کنم. پس دست های من چه چیز را جا به جا کرده اند؟ دوباره دردها و زخم هایم را بر می دارم و از پنجره تا دور دست آسمان پرت می کنم. تا دورترین جای ممکن. گویی با آنچه پرت کرده ام، خودم را کش و تاب می دهم. خودم را دور می اندازم و احساس دوری و نزدیکی از من گم می شود. دیگر احساس یک تمامیت مستقل را از پیرامونم از دست داده ام، اکنون همان قدر روشنم که چراغ اتاق، همان قدر مجروحم که مسیح خوابم و همان احساسی را به پوست تنم دارم، که به پنجره ها و در و دیوار اتاق
    احساس یک چیز را دارم که در همه چیز حضور یافته. یکی که همه چیز است و همه چیز که یکی است. اگر پیش از این به موهای خودم به عنوان بخشی از خودم می اندیشیدم، اکنون گویی درخت بیدی که از پنجره پیداست، بخشی از توسعه وجود من است. پنجره گویی لای انگشت های دست راست من است که آنها را باز کرده ام تا چشمم درختی را که توسعه من است از لای پر رمز و راز انگشتانم ببیند
    باد می وزد و من صدای نفس خودم را می شنوم که بر بیدی که موی من است می وزد. صدای جویبار را از درون رگ های قلبم می شنوم. می کوشم تمامیت خود را دریابم. دهان دره می کنم و دست هایم را کشاله می کنم و قد می کشم تا ماه آسمان. حالا ماه تصویر دیگری از صورت من است. که نمی داند به زمین نگاه کند، بر آن نور بپاشد یا دور و ورش بگردد. زمینی که از چشم ماه رویم مثل ناخن انگشت کوچک پای چپم می ماند.
    صدای باد می آید. درختان در موهای من نفس می کشند و در من این سوال موج می زند که چه وقتی باید باشد؟ در منی که دیروز چون فرداست و آینده چون گذشته. زمان تنها احساس استمرار من درمن است. منی که لحظه پیش بود و لحظه پیش تر و لحظه بعد و لحظه بعدتر. من در خودم جاری ام مثل یک رود. نه مثل یک رود در رودخانه، بلکه مثل یک رود در رود. و حالا رود منم. رودخانه منم. دریا منم. موج منم. توفان منم. آبادی منم. ویرانی منم. و خورشید زخم کوچکی از من که در جراحت هستی ام می سوزد
    از خواب می پرم. بلند ترین قله بدخشان چون خرده سنگی در دستم. می پرسم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟ می شنوم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟
    به خودم می نگرم. همه چیز را می بینم غیر از خودم. می کوشم بین منی که می بیند و آنچه دیده می شود، فاصله ای قائل شوم. بر هر چیز که بخشی از من است نامی می گذارم. می گویم: نام این احساس زخم جراحاتم باشد خورشید. نام این سینه ستبرم بماند آسمان. هستی ام را می کنم پاره. پاره ها را بخش بندی می کنم. نام این این. نام آن آن. نام من من. نام تو تو. هستی ام را خود به دست خود پریشان می کنم
    بر سگ نام سگ می نهم. بر سنگ نام سنگ. حال آن که سنگ در سگ تنیده است و نمی دانم واق از سگ است یا از سنگ؟
    سگ را می بینم که روبروی سنگ نشسته و آن را بو می کند تا حدود خودش را از سنگ باز شناسد. نمی تواند.سنگ را لیس می زند.آن را گاز میگیرد وسرانجام سنگ را می بلعد... حالا سگ و سنگ همدیگر را باز نمی شناسند. آن چنان که من،من را از غیر من.سگ و سنگ و من چنان در هم تنیده ایم که قطره با دریا. که گوسفند با گله.که درخت با جنگل.دیگر گوسفند را یارای تشخیص گرگ از چوپان نیست.گوسفندان از بع بع خویش می گریزند و گرگ از زوزه خود.و من سگ را همان سنگ را بر می دارم و گرگ را چنان نشانه می روم که گویی کسی را قضاوت می کنم.آن چنان که میان مردم خشمگین ایستاده باشم و به مسیح سنگ بزنم،و جای جراحات سگی را که رها کرده ام یا سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود بیابم
    اکنون همه آگاهی من چنان در خود آگاهی من متمرکز می شود که از تمامیت خود تنها سگی را که در خود سراغ دارم،به یاد می آورم.چنان از خود بیگانه می شوم،که روستا روستا باشد و نه من.واهالی اهالی و نه من.و گرگ گرگ،و نه من.چنان که گویی من تنها سگم و همه آن چیزها که من بر آنها نام های دیگر نهاده ام،هیچ سگ نیستند
    من سگ نگهبان خانه ای در قشلاق زدی بالای ورزاب شهر دوشنبه در یک زمستان سردتر از سیبری، که چیزی که من نام برف بر آن نهاده ام آن قدر باریده است که کف کوچه و سقف بام ها با هم یک اندازه شده اند
    اهالی، زیر بام های کم نور و سرد خود در کنار اجاق های زغال سنگ درباره گرگی حرف می زنند که یک تنه شب های پیاپی به قشلاق آمده، سگ ها را دریده، خورده و رفته است
    ومن که جز سگ چیزی نیستم، اکنون همه هوش و حواس خود را جمع کرده ام که وقتی گرگ آمد، براو بجهم و گلویش را چنان با دندان بفشارم، که چشم هایش از حدقه بیرون بزند و در خاطره اهالی ثبت شود که آخرین سگ قشلاق گرگ را درید و جوید و بلعید و ماند
    ناگهان صدای خش خش پایی را بر برف می شنوم و هرم نفس های موجودی را در حوالی گستره ای که در آنم احساس می کنم. یک بوی عجیب! به جای آن که بترسم ، قلقلکم می آید.به جای آنکه بگریزم، به سوی او خرامان خرامان پیش می روم. و حالا نفس گرگ ماده به پوزه ام می خورد. در چشم های او چنان سحری نهفته که بر جای خود میخکوب می شوم. تنش کش و قوس می آید و همه تن من به سوی همه تن او کشیده می شود. پوزه اش را لیس می زنم. گوشش را آرام گاز می گیرم و او بین دوچشم مرا بو می کند. همدیگر را باز می شناسیم. به هم می پیچیم و از هم جدا می شویم انگار هردو زمانی یک موجود بوده ایم و کسی ما را پاره و پریشان کرده و بر تکه ای نام گرگ و بر دیگر تکه نام سگ گذاشته است. و گویی اکنون ما به بی اعتباری این نام گذاری پی برده ایم که ذره ذره تنمان شوق همدیگر را دارد. صدای قلب گرگ را می شنوم. باد در ما زوزه می کشد. برف در ما می بارد. آتش زغال سنگ خانه ها در ما می سوزد. آب دهانم را قورت می دهم. گرگ هم آب دهانش را قورت می دهد و به زمین برفی می خوابد. بر او می جهم. او ور می جهد و از من به کوچه دیگر می گریزد. تا میان کوچه دیگر که حریم نگهبانی من است به دنبالش می روم و یک باره می ایستم. گرگ به کوچه دیگر می پیچد. برایش واق واق می کنم. می شنوم که اهالی می گویند هوار هوار گرگ آمد هوار هوار. گرگ رفته خرامان باز پس می آید و باز خرامان خود را به پوزه من می مالد. می شنوم که اهالی پای اجاق های زغال سنگ به زبانی که زبان سگ ها نیست، دعا می کنند. می شنوم که یکی می گوید این جنگ نیست، عشق است. آنها دارند جفت گیری می کنند. می شنوم که یکی می گوید گرگ ماده، سگ نر را فریب داد و حالاست که از آبادی دور شود وگرگ های نر بر سر او بریزند و پریشانش کنند:هوار هوار
    ناگهان گرگ ماده مرا نیمه رها می کند و چنگی آرام به روی من می کشد، و می گریزد. در پی گرگ ماده که رفتنس مرااز خودم بیرون می کشد، از آبادی بیرون می شوم. در پشت تپه چهار گرگ نر بر سرم می ریزند ومرا جر می دهند. مرا می درند. مرا پاره پاره می کنند
    و من با آنکه زیر دندان های آنان جویده می شوم و خورده می شوم، هنوز شهوت یک هم آغوشی نیمه تمام را در چشم های گرگ ماده با یک سگ در حال خورده شدن می بینم و همین نگاه مرا چنان از خود بی خود می کند که هیچ نری چنین درد و لذتی را با هم به یاد ندارد
    ... اکنون من گرگی خود را در سگی خود باز می جویم و سگی خود را در سنگی خویش

    تاجیکستان-پاییز 1387

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • oji j

    oji j says

    maryam khanoom,
    az khanoom sharifiniya che ketab haee digar khande eed ?

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...
    بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ...
    بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...
    بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...
    و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...
    يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ...
    (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))
    آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟
    .................................
    دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ...
    خوب ، خوش و پيروز باشي
    پاينده ايران

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    در تایید
    خرخر گربه ام به سمت ماه
    آه کشیدم

    جک کراوک-هایکو های نسل بیت

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    یک بار
    دری ممنوع را گشودی
    از دهلیزهای تو در تو گذشتی
    به نهری رسیدی
    عقابی تو را ربود و به جزیره ای برد

    روزی بادبانی از افق طلوع کرد
    و سفینه ای تو را به ستاره ای برد پر از لبخند

    اکنون دری دیگر
    به وسوسه باز می شود
    وارد می شوی
    و نمی دانی که خارج شده ای

    عمران صلاحی-هزار و یک آینه

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    سلام مریم جان. وقت به خیر. امروز بعد از ظهر خیلی خسته بود و مجبور شدم بخوابم. تازه الان اومدم پشت کامپیوتر.
    اما شعرت..خوبه. تصویر خوبیه. اما..عنصر تخیل که جزء اصلی شعره توش نیست. باز هم ایده ی خوبی پیدا کرد. ایده ای که می شه چیز خوبی از توش درآورد. مثلا مرد شنی کجاست. آیا اون تو ساحل اونطرف اقیانوس منتظر پیامی از زن شنیه؟
    همین..
    موفق باشی
    یا حق

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    البته همون طور که گفتم من زیاد با تحولات شعر معاصر آشنا نیستم. نمی دونم الان چی رایجه و چی از رونق افتاده...برای همین ممکنه هر چی می گم اشتباه باشه.
    ...
    همین
    موفق باشی

    یا حق

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    البته می تونی رمان دلبرکان محبوب مارکز رو مثال بزنی..ولی اونجا هم به این ماجرا به عنوان یک موضوع نادر و بنابراین عجیب پرداخته شده.
    البته شاید بشه تفسیر دیگه ای هم از شعر کرد. اما چیزی که در اولین نظر به چشم می یاد همینه.
    ....
    با مصراع"که گل هندوانه گوشه ی لبش" هم یک مقدار مشکل دارم. یعنی خوب به زبان نمی آد. روان نیست.
    ...
    تصویر آخر هم.. یک مقداری لنگ می زنه..یعنی یک دخترک غمگینی داریم که داره دولپی هندونه می خوره؟

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    سلام. شعرت رو خوندم. می دونی چیه. تصور یک دخترک غمگین به عنوان معشوق خیلی سخته. یعنی وقتی صحبت از دخترک می شه... حداقل من به یاد یک دختر پنج شش ساله ی دامن کوتاه پوش می افتم که داره تو حیاط خونه لی لی بازی می کنه.
    برای همین عاشق این دخترک شدن یک کمی برام غیر قابل باوره. ..
    این مشکل رو با دو تا شعر دیگه هم داشتم...برام سخته که موقعیت رو تصور کنم. که کسی عاشق یک دختر کوچولو بشه.

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    گربه ی سیاه من
    تکه ای از شب است

    تولدت مبارک

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    اما یک چیزی که همین الان به ذهنم رسید. فرشته ی مرگ به خوشبو بودن دهانش خیلی اهمیت می ده..پس حتما از اسپری خوشبو کننده ی دهان استفاده می کنه. هرچی باشه اون هم برای خودش یک پا عاشقه..
    ...
    زیاد وراجی کردم. یک شعر مینی مال نقد مینی مال هم می خواد.
    ....
    دو سه سال پیش داستان کودکانی رو که نوشته بودم دادم یک نویسنده این جور داستانا بخونه. روی یک برگه کاغذ توضیح نوشته بود که سعی کن بیشتر بخونی. حالم به هم خورد. برای اینکه من خودم این جمله رو به هزار نفر گفته بودم...
    ....
    الان به شما می گم که کمتر بخونید...
    !!!

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    سلام
    ممنون به خاطر شعر.
    اون بخش مارک رادو خوب بود. اما چرا رهاش کرده بودید..اگر مثلا یکی دو تا مشخصه ی دیگه اضافه می کردید شاید جالب تر از کار در می اومد.
    یعنی اگر من بودم حتما به این راحتی ایده ی مارک رادو را رها نمی کردم. مثلا یک پیراهن هاکوپیان تن جناب ملک الموت می کردم..یا چه می دونم..عینک دودی..خودنویس پارکر...یا هرچیز خاص و ناب دیگه..

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    سلام مجدد. آدرس دو تا سایتی رو که گفتم براتون میل می کنم.
    www.gigapedia.org
    http://avaxhome.ws/
    هر دو شون سایت های خوبی هستن. من خودم دومی رو ترجیح می دم اما دوستان می گن که اولی کاملتره..شما هم یک امتحانی بکنید و خبرش رو بدید..

    شب به خیر
    تا یک فرصت دیگه

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • mahmood(r-m)

    mahmood(r-m) says

    سلام دوست عزیز
    تولدتون رو باز هم تبریک می گم. طبق قرار شعر رو هم خوندم. تصویر خوبی ساختید: فرشته ی مرگ که دهانش رو آورده نزدیک و می خواد گردن ما رو ببوسه...به یاد دراکولای برام استوکر افتادم

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    هی شده ام
    از مرزهای پر از تکرار
    و تنها
    اینجا
    در خویشتن
    سکوت میکنم
    و ...
    گریستم در خود
    و نگریستم به آنچه که از تو دارم
    تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده

    posted 4 months ago. ( send a note )