Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Kami M

Kami M

“A soulmate is someone who has locks that fit our keys, and keys to fit our locks. When we feel safe enough to open the locks, our truest selves step out and we can be completely and honestly who we are; we can be loved for who we are and not for who we’re pretending to be. Each unveils the best part of the other. No matter what else goes wrong... more »
  • Stockholm, Sweden
  • member since October 16 2007

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Saeed Rahnama

    Saeed Rahnama says

    ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...

    مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

    بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

    واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد

    روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت

    توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

    دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

    بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!

    چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

    پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد

    عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

    جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد

    خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید

    هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

    posted 23 hours ago. ( send a note )
  • Saeed Rahnama

    Saeed Rahnama says

    از قهوه خانه ی سر میدان شروع شد
    از شکل های داخل فنجان شروع شد
    می امدی و بافه ی گیسو به دست باد
    و عشق از این فضای پریشان شروع شد
    پرسه شدی به باد ، هوا گرد باد شد
    بوسه زدی به ابر ، باران شروع شد
    حوای مینیاتوری گیس گندمی
    از هیکل تو شوخی شیطان شروع شد
    ...
    راضی شدیم مثل دو تا گل به خاک هم
    پیوند ریشه ته گلدان شروع شد
    تو نور و آب خوردی و من غصه ی تو را
    در تو شکوفه های فراوان شروع شد
    پژمرده بودم از خود و لاغر ، هرس شدم از تو
    و شب گریه هام در گلدان نه ،این سفالی زندان ، شروع شد
    گفتی بهار می رسد و می رسم به تو
    اما بهار رفت و زمستان شروع شد
    بگذر از این بهار که نارس رسیده است
    گنجشک کشته است و کرکس رسیده است
    بگذر از بهار شکوفه فروش نحس
    از خون لاله شیک و ملبس رسیده است
    بگذر از این بهار که یکبار جا نشد
    گلدان خاک پوش مرا پس رسیده است ،داغ مرا شکوفه دهد ، تازه تر کند
    ...
    از قهوه خانه ی سر میدان شروع شد
    از " دور بوسه دادن پنهان" شروع شد
    نه فال و نه کتاب خدا ، سرنوشت ما
    از شکل های داخل فنجان شروع شد

    posted yesterday. ( send a note )
  • Saeed Rahnama

    Saeed Rahnama says

    دستم , دلی ست
    چون دل کودکان که سخت می تپد
    وقتی به در مدرسه نزدیک می شوند
    .
    .
    .
    چنین بود نخستین طواف

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    کاش هرگز نمی آمدی تا رفتنت را ببینم ، کاش پس از جدایی تو جدایی جانم بود ، چشمانت سر چشمه های دجله و فرات بودند و از سوراخ های دماغت، فاضلاب شهری روان بود، کاش دستمال داشتی، کاش دستمال داشتی. (ابوالفضل ابراهیم شاهی) ه

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    الا یا ایها الساقی بخوان افسانه بر دلها
    که این افسون افسونگر، نهاد افسانه در دلها

    همی من روی او خواهم میان جمله صورتها
    کجا نقاش چینی را توان خلق سلاسلها

    بیا بستان تو این جانم ، ولی بگشای روی خود
    ازیرا مهر خوبان بوده انجام مقابلها

    ز خود دیدن حذر باید ، تماما” جمله او دیدن
    چنین گفته است پیر ما ، نشیند بر سر دلها

    شب و روزم شده فکرت, به هر جا می‌روم ذکرت
    نگاهی ، از سر مهرت نما ، مهتر شمائلها

    سلامت باد ای جلوه ، که در گلزار روی او
    غزل خوانی و شادابی به بستانها و محفلها

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    شعری از زنده یاد عارف قزوینی
    از خون جوانان وطن لاله دمیده
    از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
    در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده
    گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
    چه کج رفتارى اى چرخ!
    چه بدکردارى اى چرخ!
    سر کین دارى اى چرخ!
    نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!
    از اشک همه روى زمین زیر و زبر کن
    مشتى گرت از خاک وطن هست به سر کن
    غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
    اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
    چه کج رفتارى اى چرخ!
    چه بد کردارى اى چرخ!
    سر کین دارى اى چرخ!
    نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!
    از دست عدو ناله من از سردرد است
    اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است
    جانبازى عشاق نه چون بازى نرد است
    مردى اگرت هست کنون وقت نبرد است
    چه کج رفتارى اى چرخ!
    چه بدکردارى اى چرخ!
    سر کین دارى اى چرخ!
    نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
    يك لبخند زندگي مرا نجات داد
    بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
    داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • !V!entha

    !V!entha says

    menthaaaa! :)))

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • !V!entha

    !V!entha says

    hiiii kamiii

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    به سبز دشت جهان گرگ باش، بره مباش..........نصرت رحمانی

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    منم خانوما رو گفتم دیگه
    ما اقایون رو که نمیگم کامی جان
    ها ها ها ها

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    خانوما رو مگه نمیشناسی؟
    تا کیف و کفششون هم رنگ نباشه از در بیرون نمیرن
    منم دیدم صبر کنم 77 بشه که شیک باشه

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    rasti
    yek chizi tush khub roayat shodeh.
    to haft mahe pish postesh kardi
    man haft saat pish javab dadam
    ha ha ha

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    hala khosham umad javab bedam
    khob hala mageh chieh?
    to ham javabe mano yek sal digeh bedeh.
    chi mishe mageh?
    ajabaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    so true

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    گرگ ماده، سگ نر
    محسن مخملباف

    هر گاه کسی را قضاوت کرده ام، شب خواب دیده ام که میان مردم خشمگین ایستاده ام و به مسیح سنگ می زنم. سپس سراسیمه از خواب برخاسته ام و جای جراحات سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود یافته ام. جای خوابم از خون جراحاتم پر شده است
    از رختخوابم بیرون می روم. احساس می کنم من همان رختخواب پر از خون جراحتم که تا کنار کلید چراغ توسعه می یابم. کلید چراغ اتاق را می زنم و روشن می شوم. نه این که چراغ روشن شود، من خودم چون چراغ روشن می شوم. بهتر بگویم: من همان چراغم که روشن می شود
    آیا این یک خیال است؟ یا همان طور که حس می کنم من تنها یک چیز هستم که اتاق مثل لباس مرا پوشیده است. نه، مثل پوست حدود جسم مرا مشخص کرده است و نور این چراغ، چون یک خودآگاهی یکباره برآمده از من، مرا به خودم واقف می کند. خودی که تا پس خوابش توسعه یافته، و سنگ در دست، در میان مردم خشمگین، به مسیحی که کسی جز خودش نیست سنگ می زند
    اکنون احساس گناه از سنگی که پرتاب کرده ام، چون یک درد دردناک، چون یک سوزش عمیق از عمق زخمهایم بیرون می زند. به زخم های تنم دست فرو می برم و آنها را از خودم جدا می کنم و به دور می اندازم. حالا زخم ها و دردهایم هریک در گوشه و کنار اتاق ایستاده اند و بر و بر مرا نگاه می کنند. با آنکه آنها آن دور ایستاده اند، اما من باز دردها و سوزش های زخم هایم را مثل سابق احساس می کنم. پس دست های من چه چیز را جا به جا کرده اند؟ دوباره دردها و زخم هایم را بر می دارم و از پنجره تا دور دست آسمان پرت می کنم. تا دورترین جای ممکن. گویی با آنچه پرت کرده ام، خودم را کش و تاب می دهم. خودم را دور می اندازم و احساس دوری و نزدیکی از من گم می شود. دیگر احساس یک تمامیت مستقل را از پیرامونم از دست داده ام، اکنون همان قدر روشنم که چراغ اتاق، همان قدر مجروحم که مسیح خوابم و همان احساسی را به پوست تنم دارم، که به پنجره ها و در و دیوار اتاق
    احساس یک چیز را دارم که در همه چیز حضور یافته. یکی که همه چیز است و همه چیز که یکی است. اگر پیش از این به موهای خودم به عنوان بخشی از خودم می اندیشیدم، اکنون گویی درخت بیدی که از پنجره پیداست، بخشی از توسعه وجود من است. پنجره گویی لای انگشت های دست راست من است که آنها را باز کرده ام تا چشمم درختی را که توسعه من است از لای پر رمز و راز انگشتانم ببیند
    باد می وزد و من صدای نفس خودم را می شنوم که بر بیدی که موی من است می وزد. صدای جویبار را از درون رگ های قلبم می شنوم. می کوشم تمامیت خود را دریابم. دهان دره می کنم و دست هایم را کشاله می کنم و قد می کشم تا ماه آسمان. حالا ماه تصویر دیگری از صورت من است. که نمی داند به زمین نگاه کند، بر آن نور بپاشد یا دور و ورش بگردد. زمینی که از چشم ماه رویم مثل ناخن انگشت کوچک پای چپم می ماند.
    صدای باد می آید. درختان در موهای من نفس می کشند و در من این سوال موج می زند که چه وقتی باید باشد؟ در منی که دیروز چون فرداست و آینده چون گذشته. زمان تنها احساس استمرار من درمن است. منی که لحظه پیش بود و لحظه پیش تر و لحظه بعد و لحظه بعدتر. من در خودم جاری ام مثل یک رود. نه مثل یک رود در رودخانه، بلکه مثل یک رود در رود. و حالا رود منم. رودخانه منم. دریا منم. موج منم. توفان منم. آبادی منم. ویرانی منم. و خورشید زخم کوچکی از من که در جراحت هستی ام می سوزد
    از خواب می پرم. بلند ترین قله بدخشان چون خرده سنگی در دستم. می پرسم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟ می شنوم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟
    به خودم می نگرم. همه چیز را می بینم غیر از خودم. می کوشم بین منی که می بیند و آنچه دیده می شود، فاصله ای قائل شوم. بر هر چیز که بخشی از من است نامی می گذارم. می گویم: نام این احساس زخم جراحاتم باشد خورشید. نام این سینه ستبرم بماند آسمان. هستی ام را می کنم پاره. پاره ها را بخش بندی می کنم. نام این این. نام آن آن. نام من من. نام تو تو. هستی ام را خود به دست خود پریشان می کنم
    بر سگ نام سگ می نهم. بر سنگ نام سنگ. حال آن که سنگ در سگ تنیده است و نمی دانم واق از سگ است یا از سنگ؟
    سگ را می بینم که روبروی سنگ نشسته و آن را بو می کند تا حدود خودش را از سنگ باز شناسد. نمی تواند.سنگ را لیس می زند.آن را گاز میگیرد وسرانجام سنگ را می بلعد... حالا سگ و سنگ همدیگر را باز نمی شناسند. آن چنان که من،من را از غیر من.سگ و سنگ و من چنان در هم تنیده ایم که قطره با دریا. که گوسفند با گله.که درخت با جنگل.دیگر گوسفند را یارای تشخیص گرگ از چوپان نیست.گوسفندان از بع بع خویش می گریزند و گرگ از زوزه خود.و من سگ را همان سنگ را بر می دارم و گرگ را چنان نشانه می روم که گویی کسی را قضاوت می کنم.آن چنان که میان مردم خشمگین ایستاده باشم و به مسیح سنگ بزنم،و جای جراحات سگی را که رها کرده ام یا سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود بیابم
    اکنون همه آگاهی من چنان در خود آگاهی من متمرکز می شود که از تمامیت خود تنها سگی را که در خود سراغ دارم،به یاد می آورم.چنان از خود بیگانه می شوم،که روستا روستا باشد و نه من.واهالی اهالی و نه من.و گرگ گرگ،و نه من.چنان که گویی من تنها سگم و همه آن چیزها که من بر آنها نام های دیگر نهاده ام،هیچ سگ نیستند
    من سگ نگهبان خانه ای در قشلاق زدی بالای ورزاب شهر دوشنبه در یک زمستان سردتر از سیبری، که چیزی که من نام برف بر آن نهاده ام آن قدر باریده است که کف کوچه و سقف بام ها با هم یک اندازه شده اند
    اهالی، زیر بام های کم نور و سرد خود در کنار اجاق های زغال سنگ درباره گرگی حرف می زنند که یک تنه شب های پیاپی به قشلاق آمده، سگ ها را دریده، خورده و رفته است
    ومن که جز سگ چیزی نیستم، اکنون همه هوش و حواس خود را جمع کرده ام که وقتی گرگ آمد، براو بجهم و گلویش را چنان با دندان بفشارم، که چشم هایش از حدقه بیرون بزند و در خاطره اهالی ثبت شود که آخرین سگ قشلاق گرگ را درید و جوید و بلعید و ماند
    ناگهان صدای خش خش پایی را بر برف می شنوم و هرم نفس های موجودی را در حوالی گستره ای که در آنم احساس می کنم. یک بوی عجیب! به جای آن که بترسم ، قلقلکم می آید.به جای آنکه بگریزم، به سوی او خرامان خرامان پیش می روم. و حالا نفس گرگ ماده به پوزه ام می خورد. در چشم های او چنان سحری نهفته که بر جای خود میخکوب می شوم. تنش کش و قوس می آید و همه تن من به سوی همه تن او کشیده می شود. پوزه اش را لیس می زنم. گوشش را آرام گاز می گیرم و او بین دوچشم مرا بو می کند. همدیگر را باز می شناسیم. به هم می پیچیم و از هم جدا می شویم انگار هردو زمانی یک موجود بوده ایم و کسی ما را پاره و پریشان کرده و بر تکه ای نام گرگ و بر دیگر تکه نام سگ گذاشته است. و گویی اکنون ما به بی اعتباری این نام گذاری پی برده ایم که ذره ذره تنمان شوق همدیگر را دارد. صدای قلب گرگ را می شنوم. باد در ما زوزه می کشد. برف در ما می بارد. آتش زغال سنگ خانه ها در ما می سوزد. آب دهانم را قورت می دهم. گرگ هم آب دهانش را قورت می دهد و به زمین برفی می خوابد. بر او می جهم. او ور می جهد و از من به کوچه دیگر می گریزد. تا میان کوچه دیگر که حریم نگهبانی من است به دنبالش می روم و یک باره می ایستم. گرگ به کوچه دیگر می پیچد. برایش واق واق می کنم. می شنوم که اهالی می گویند هوار هوار گرگ آمد هوار هوار. گرگ رفته خرامان باز پس می آید و باز خرامان خود را به پوزه من می مالد. می شنوم که اهالی پای اجاق های زغال سنگ به زبانی که زبان سگ ها نیست، دعا می کنند. می شنوم که یکی می گوید این جنگ نیست، عشق است. آنها دارند جفت گیری می کنند. می شنوم که یکی می گوید گرگ ماده، سگ نر را فریب داد و حالاست که از آبادی دور شود وگرگ های نر بر سر او بریزند و پریشانش کنند:هوار هوار
    ناگهان گرگ ماده مرا نیمه رها می کند و چنگی آرام به روی من می کشد، و می گریزد. در پی گرگ ماده که رفتنس مرااز خودم بیرون می کشد، از آبادی بیرون می شوم. در پشت تپه چهار گرگ نر بر سرم می ریزند ومرا جر می دهند. مرا می درند. مرا پاره پاره می کنند
    و من با آنکه زیر دندان های آنان جویده می شوم و خورده می شوم، هنوز شهوت یک هم آغوشی نیمه تمام را در چشم های گرگ ماده با یک سگ در حال خورده شدن می بینم و همین نگاه مرا چنان از خود بی خود می کند که هیچ نری چنین درد و لذتی را با هم به یاد ندارد
    ... اکنون من گرگی خود را در سگی خود باز می جویم و سگی خود را در سنگی خویش

    تاجیکستان-پاییز 1387

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...
    بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ...
    بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...
    بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...
    و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...
    يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ...
    (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))
    آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟
    .................................
    دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ...
    خوب ، خوش و پيروز باشي
    پاينده ايران

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    یک بار
    دری ممنوع را گشودی
    از دهلیزهای تو در تو گذشتی
    به نهری رسیدی
    عقابی تو را ربود و به جزیره ای برد

    روزی بادبانی از افق طلوع کرد
    و سفینه ای تو را به ستاره ای برد پر از لبخند

    اکنون دری دیگر
    به وسوسه باز می شود
    وارد می شوی
    و نمی دانی که خارج شده ای

    عمران صلاحی-هزار و یک آینه

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    بیا از این جهنم فرار کنیم
    اندازه همین دو سطر فرصت داریم
    از تیر رس نگاه این فرشته ها که دوریم
    بهشت که نه
    نیمکتی را نشان تو خواهم داد
    که مثل یک گناه تازه
    وسوسه انگیز است

    از شعر سیب-حافظ موسوی
    عاشقانه ها - برگزیده بیست سال شعر عاشقانه ایران
    1357-77

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    دوستى خاطره اى است زير باران زمان

    مثل شوق پر زدن مثل ماه مهربان

    دوستى شاخه گلى است مثل نيلوفر و ياس

    دوستى لحظه اى از حس زيباي دل است

    دوستى بخشش يك اشتباه بى غرض

    دوستى دادن دلى است بي بهانه بى عوض

    posted 4 months ago. ( send a note )