انگار یه ساعت خاصی لازمه که بتونم برم سراغ کتابی که عاشقشم و برای بار سوم و یا چه میدونم شاید هم چهارم لاش رو باز کنم و خوندنش رو شروع کنم.
پنجشنبه صبح رفتم نمایشگاه کتاب و گرفتمش و شنبه شب تازه فرصتی میشه که برم سراغش.
اولین بار توی دوران کنکور دیدمش. توی بحبحهی درس خوندن برای کنکور. از زیر درس و کتاب که میخواستم در برم، به...
more »
انگار یه ساعت خاصی لازمه که بتونم برم سراغ کتابی که عاشقشم و برای بار سوم و یا چه میدونم شاید هم چهارم لاش رو باز کنم و خوندنش رو شروع کنم.
پنجشنبه صبح رفتم نمایشگاه کتاب و گرفتمش و شنبه شب تازه فرصتی میشه که برم سراغش.
اولین بار توی دوران کنکور دیدمش. توی بحبحهی درس خوندن برای کنکور. از زیر درس و کتاب که میخواستم در برم، به کتاب خونه ی «ا» پناه میبردم. یه کتاب از توش کش میرفتم و یواشکی، لای کتابهای درسی، وقتی که همه فکر میکردن که دارم درس میخونم، لاش رو باز میکردم و از وسط اون همه سوال و فرمول و تست خودم رو پرت میکردم توی دنیای کتاب.
در رفتن از زیر فشار درس لذتی داشت، که نگو. دزدکی کتاب خوندن هم هیجانش رو بیشتر میکرد ... دزدکی که میگم، نه که فکر کنید که کار بدی میکردم، یا کسی مخالف بود. نه. مامان به کتابخوندنهای من عادت داره و میدونه که بزرگترین تفریح زندگیم همینه! اصلاً خودش بود که من رو کتابخون بار آورد! کلاس اول دبستان رو که تموم کردم، تابستون که شد، دستم و گرفت و با هم رفتیم کتابخونهی محل. تابستون اون سال صبح همهی روزهای فردم رو روی صندلیهای چوبی قهوهای روشن، بین قفسههای کتاب گذروندم. هر چند بعد از اون دوره، مدتها توی این روند کتابخونی فاصله افتاد. تا این که سال آخر راهنمایی بود که دوباره به سراغش رفتم، و به کتابهای بچهگونهتر رو آوردم. انگار باید جبران این مدت دوری از کتاب رو میکردم، و چیزهایی رو که این چند سال وقتش بود که بخونم ولی نخونده بودم رو میخوندم! تازه از سوم دبیرستان بود که قضیهی کتابخونی جدی شد. همون موقعی که برای اولین بار یکی از کارهای شکسپیر رو دست گرفتم و چند ساعت اول با تعجب به نوشتههاش نگاه میکردم، چون که اصلاً نمیدونستم که این چیزی که دستم گرفتم بهش میگن «نمایشنامه»، و واسهی همینه که اسم شخصیتها اول هر خط هست و هر فصل کتاب با اسم یه سری مکان و افراد حاضر در اون شروع میشه. و در همون دوره بود که کتابخونهی ما شکل میگرفت. و هر از چندگاهی کتابی واردش میشد که بهم میگفتن «این رو نخون، برای سنت زوده» و چند روز بعد، من لابهلای کتابهای کنکور داشتم همون کتاب رو ورق میزدم.
حس خوبی داره خوندن کتابی که دوستش داری. کتابی که بارها خوندیش؛ که خط به خطش رو میشناسی؛ که دغدغهی تموم کردنش رو نداری؛ که منتظر نیستی به برگِ آخر برسی تا ببینی بالاخره چی میشه! حسی، مثل یه سلام دوباره، به یه آشنای قدیمی!
« less