Books

Request Friendship
Send Request Cancel

amir e

amir e

sakene tehranam, be falsafe, elme siyasat, jamee shemasi, va roman haye naghz alaghe mandam, hamintur be sher va shaerane kohan va emruzi...
webloge man:
http://tirehgan.blogfa.com
va yahoo idim:
arousakesangesaboor
felan dg chizi be zehnam nemirese ke begam... more »
  • member since October 16 2007

Public Notes

 
‹ Previous | 1 2 3 4 5  | Next » Last 
Displaying 41-60 of 217 notes
  • shahrzad

    shahrzad says

    مرسی که هستی
    و هستی را رنگ می‌زنی
    هيچ چيز از تو نمی‌خواهم؛
    فقط باش
    فقط بخند
    فقط راه برو
    نه. راه نرو
    می‌ترسم پلک بزنم
    ديگر نباشی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ghazal

    Ghazal says

    چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم ؟ شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را,, گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن دیده عقل بسته ام,, کز تو خورم فریب را

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    انگار حواست نیست من چقدر غم دارم
    انگار حواست نیست من چقدر سکوت می کنم
    حواست نیست من اینجا نیستم
    حواست به من نیست و به خستگی روحم
    و به تمامی اشک هایی که در شب های تنهایی
    بی صدا می ریزم
    آخر می دانی چرا؟
    چون این روز ها حواس پرتی مرضی شایع است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Shireen

    Shireen says

    آدمها به ۴ دسته تقسیم می شوند:

    ۱-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده
    آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم
    مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.









    2-آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك
    در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند.
    بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي
    است(.

    3-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و
    باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود
    را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم وبرايشان ارزش قائليم(.

    4-آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين
    آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم
    حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته
    درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و
    چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان
    اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند.
    اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و
    درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم.
    شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.»

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    و پس از آن

    هزار توهائی که
    زمان می سازدشان
    ناپیدا می شوند
    (تنها بیابان می ماند)
    ،دل
    ، چشمه آرزو
    نا پیدا می شود
    (تنها بیابان می ماند)
    تصویر سپیده دم
    و بوسه ها
    .ناپیدا می شود
    تنها بیابان
    .می ماند
    بیابانی
    .بی انتها
    فدریکو گارسیا لورکا

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • taranom

    taranom says

    salam
    bale ma az afghanistan astoom
    :)

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

    در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

    مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

    چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
    شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
    محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود

    .
    مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    ta emruz ba hamneshini ke hamkishe man nabud mokhalefat mivarzidam,laken emruz dele man paziraye hameye surat ha shodeh,cheragahe ahovan ast va botkadeye botan va someeye raheban va kabeye taefan va alvahe torat va oraghe Quran.....
    dine man inak dine eshgh ast va har ja karevane eshgh beravad,dino imane man ham be donbalash ravan ast.

    mohyedin arabi andlosi

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sina s

    sina s says

    کاش باشد کسی که سنگ قبری بسازد برای ما...خوبی رفیق جان
    انگار وارد یه شهر غریب شدم.اینجا همه نا آشنانیند.
    توی این شهر غریب ما هم سنگ قبر تو رو پیدا کردیم.
    امیدوارم انتظار فاتحه نداشته باشی.که این یه کارو بلد نیستم.
    ممکنه وضعت بدتر شه و از چاله بیفتی توی یکی از اون چاهای عمیق جهنم پیش مارکوزه و سایر بر و بچ فرانکفورت
    ما را سر باغ و بوستان نیست هر جا که تویی تفرج آنجاست

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    ماندن" هم"
    چون "رفتن" جسارت می خواهد
    و صبوری
    آنقدر که
    زیر بار کوه انتظار
    هر روز هزار مرتبه
    از ترس له شدن
    پشیمان نگردی
    و بر این ایمان بمانی
    که یاد یارانت
    هنوز
    از خاطرات دور تو
    پینه بسته است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    میاندوز گنجی که دزدان برند

    و یا بید و زنگش زیان آورند
    میاندوز گنجی که دزدان برند

    به نزد خدای بلندآسمان
    بیاندوز گنجی بر این آستان

    نه دزدی بر آن گنج راه آیدش
    نه از بید و زنگش زیان آیدش

    که این گنج تو حاصل رنج توست
    هر آنجا که دل بسته ای گنج توست

    که رنج تن و جمله خود باطل است
    میاندوز گنجی که بی حاصل است

    ز نورش همه پیکرت روشن است
    که چون چشم تو ، خود چراغ تن است

    همه پیکرت تار و تیره شود
    اگر چشم تاریک و خیره شود

    یقین دان که ظلمت به تو چیره شد
    اگر روشنائی تو تیره شد

    دو سَرور نشاید که خدمت نمود
    : چو عیسا چنین گفت ، آنگه فزود

    یکی نفرت از وی در او لانه است
    یکی را محبّت در او خانه است

    به آن دیگری جز حقارت نبُرد
    یکی را گرامی و والا شِمُرد

    که باشد خداترس و یزدان پرست
    محال است بر مَرد دنیا پرست

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    اين چند شنبه هم که بيايد تو نيستي

    بانوي شعرهاي زبانزد ! تو نيستي

    از آمدن نيامده اي تا خدا شدن

    انگار بين اين همه « آمد » تو نيستي

    من بي خيال تو که سرآمد که نيستم

    چشم انتظار من که مجسد تو نيستي

    من عاشقم قبول ندارم که عاشقم ...

    ...با چشمهاي تنگ مردد تو نيستي

    حالا که بذل مي کنم از دوست داشتن

    از دستهام هر چه برويد تو نيستي

    اين چند شنبه هم که رسيد آنچنان که بود

    بانوي شعرهايم - شايد تو نيستي

    امین حیدری

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • T M

    T M says

    اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل.....حتی صداهامون هم شبیه همدیگه هست.....با اولین گریه بازی شروع می شه....هی بزرگ می شیم، بزرگ و بزرگتر....اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم... دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست....حتی صداهامون. گاهی باهم می خندیم ، گاهی به هم... اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده. واسه بردن بازی روی نیمه دوم نمیشه خیلی حساب کرد. گاهی باید برای بردن بازی ، بین دو نیمه دوباره متولد شد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    بوسه
    لب را با لب
    در این سکوت
    در این خاموشی گویا
    گویاتر از هر آنچه شگفت انگیزتر کرامت آدمی به شمار است
    ...در رشته ی بی انتهای معجزتی که اوست
    ،در این اعتراف خاموش
    «در این«همان
    که تواند در میان نهاد
    با لبی
    لبی
    ...بی وساطت آن چه شنود را باید
    آن احساس عمیق امان ، در این پیرانه سر
    که هنوز
    پرواز در تداوم است
    :هم از آن گونه کز آغاز
    رابطه یی معجز آیت
    از یقینی که در آن آشیان گذشت
    در پایان این بهاران
    تا گمانی که به خاطری گذرد
    در آغاز یکی خزان
    شاملو
    خرداد 87

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    با خود می اندیشم که فرصت احساس کردن ،چقدر زود ، کم می شود!...ما چقدر زود پیر می شویم و تو ، این توی آشنا ، چقدر زود بیگانه می شوی و ما ، ما جقدر دیر می فهمیم که زندگی چقدر زود گذشت!!!!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    مرگ را پروای آن نیست
    که به انگیزه ای اندیشد،
    _ اینو یک می گف که سر پیچ خیابون وایستاده بود_.
    زندگی را فرصتی آنقدر نیست
    که در آیینه به قسمت خویش بنگرد،
    یا از لبخنده و اشک
    یکی را سنجیده گزین کند،
    _ اینو یکی می گف که سر سه راهی وایستاده بود_.
    عشق را مجالی نیست
    حتی آنقدر که بگوید
    برای چه دوستت می دارد،
    _ ولله اینم یکی دیگه می گف
    سرو لرزونی که راست
    وسط چهار راه هر بر باد وایستاده بود!
    شاملو

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    پروردگارا
    مخواه که در شناخت آنچه برای ما برگزیده ای ،ناتوان مانیم،تا آن جا که حرمت تو در چشم ما اندک شود و آنچه مقدر کرده ای پیش ما ناپسند آید و به حالتی دچار شویم که از نیک فرجامی دور تر است و به غیر عافیت نزدیکتر. آنچه را قسمتمان کرده ای و برای ما ناخوشایند است محبوب ما گردان و آن حکم تو را که دشوار می پنداریم ، آسان ساز. و در دل ما انداز که در برابر آنچه در حق ما خواسته ای ،تسلیم تو باشیم و نخواهیم که آنچه به تاخیر انداخته ای پیش افتد و آنچه پیش انداخته ای ، به تاخیر افتد. و آنچه را محبوب توست ،ناپسند نداریم و آنچه را خوش نمی داری ، اختیار نکنیم.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    اگر چشم ها به خواب نروند، طبیعتا تمام رویاها متوقف می شوند

    زندگی بشر یک رویاست، البته نه به خاطر کوتاهی وعدم پیوستگی اش، بلکه به این دلیل که تقریبا ما همیشه، چیزها را در رابطه با نفع شخصی خود می بینیم. اما ما باید" در این بی خردی خود مصر بوده" و تا عاقبت تلخ آن استوار مانده، بگوییم:
    "خدای من، خدای من، چرا مرا فراموش کرده ای؟"
    در این لحضه بیدار می شویم و چیزها را همانگونه که در حقیقت وجود دارند به چشم می بینیم. به این چنینی چیزها پی می بریم، میخ ها را در چوب، چوب را در زمین، خورشید را که در آسمان مغرب غروب می کند، مادری که برای فرزندش می گرید و بالاخره یک جهان بی انسان را می بینیم که هر چیزی را درآن از قانون بودن خود پیروی می کند. وقتی از خواب نسبی و ذهنی خود بیدار می شویم کابوسهای شکوه و جلال و چاپلوسی، رسوائی و سرزنش خودبخود نابود خواهد شد.
    درسهایی ازاستادان ذن

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Nadia

    Nadia says

    حکا یت نابینا ی بینا به زندگی
    در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنارپنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخرد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها در باره ی همسر خانواده و دوران سربازیشان صحبت میکردند و هر روز بعداز ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیز هایی را که در بیرون پنجره می دید برای هم اتاقی اش توصیف می کرد .پنجره رو به 1 پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت،مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند.درختان کهن و آشیانه پرندگان به شاخسار های آن تصویر زیبایی را به وجود آورده بود همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقی اش چشمانش را میبست واین مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و لبخندی که بر لبانش می نشست حکایت از احساس لطیفی بود که در دل او به وجود آمده بود.
    هفته ها سپری می شد و بیماران با این مناظر زندگی می کردند.
    یک روز مرد کنار پنجره مرد ومستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند پرستار این کار را با رضایت انجام داد مرد به ارامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تار بتواند ان مناظر زیبا را خودش و به یاد دوستش ببیند همین که نگاه کرد با ورش نمی شد چیزی را که میدید غیر قابل قبول بود،یک دیوار بلند ،فقط یک دیوار بلند!همین!مرد حیرت ناک به پرستار گفت:که هم اتقی اش همیشه مناظر زیبایی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده پس چی شده …؟
    پرستار به سادگی گفت:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود!
    (به نقل از کتاب لطفا گوسفند نباشید!)

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • afshan c

    afshan c says

    hi dear,i m f9 thnx.doesnt matter u thnk abut me as irani.i m pakistani.ACCA is a accounting field,related wth bank nd some other compinies.ur english is nice not bad i have 2 understand easily.t care

    posted 1 year ago. ( send a note )
‹ Previous | 1 2 3 4 5  | Next » Last 
Displaying 41-60 of 217 notes