Books

Request Friendship
Send Request Cancel

amir e

amir e

sakene tehranam, be falsafe, elme siyasat, jamee shemasi, va roman haye naghz alaghe mandam, hamintur be sher va shaerane kohan va emruzi...
webloge man:
http://tirehgan.blogfa.com
va yahoo idim:
arousakesangesaboor
felan dg chizi be zehnam nemirese ke begam... more »
  • member since October 16 2007

Public Notes

 
‹ Previous | 1 2 3 4 5  | Next » Last 
Displaying 21-40 of 217 notes
  • Magnolia

    Magnolia says

    در رنجی که ما می بريم ، درد نه تنها در زخم هايمان ، که در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد.در تغيير هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می يابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربيات و احساساتش تحول می يابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندی از طلوع نمايان است

    جبران خلیل جبران

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • T M

    T M says

    Love me for a reason & let the reason be LOVE

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ghazal

    Ghazal says

    من از اقوام دور نانویسایم
    مردی حجازیم که در متن قافله ای شتر می چرانم
    وعشق در قبیله ی من رقصی ست
    وجنگ در قبیله ی من رقصی ست
    و مرگ در قبیله ی من رقصی ست
    و غیر رقص در قبیله ی من
    عشقی نیست
    جنگی نیست
    مرگی نیست
    از نوشته ها همه تنها دوستار آنم که با خون خود نوشته اند. با خون بنویس تا بدانی که خون جانست. دریافتن خون بیگانه آسان نیست. از سرسری خوانان بیزارم. آن که خواننده را شناخت دیگر برای خواننده کاری نکرد. سده ای دیگر با چنین خوانندگان یعنی گندیدن جان



    فریدریش نیچه

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ghazal

    Ghazal says

    یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
    تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
    گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو
    گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
    غلغله‌ایار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
    تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
    گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو
    گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
    غلغله‌ای می شنوم روز و شب از قبلهء دل
    از روش قبلهء دل گنبد دوار شدم
    تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت
    از هوس زخمهء تو کم ز یکی تار شدم
    دزديد غم گردن خود از حذر سیلی من
    زانکه من از بیشه جان حیدر کرار شدم
    تا که بدیدم قدحش سردم اوباش منم
    تا که بدیدم کلهش بی‌دل و دستار شدم
    تا که قلندردل من ,داد می مذهل من
    رقص کنان دلق کشان, جانب خمار شدم
    گفت مرا خواجهء فرج ,صبر رهاند ز حرج
    هیچ مگو کز فرج است اینکه گرفتار شدم
    چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم
    یار بنالید بسی تا که در این غار شدم
    نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره
    در هوس خوبی او جانب گلزار شدم
    گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم
    گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم
    زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدم
    کار تو را دید دلم عاقبت از کارشدم

    .
    .
    مولانا

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    طلا رنگ می بازد، مرمر خاک می شود
    فولاد زنگ می زند، نابودی با همه چیزی است در جهان
    تنها اندوه است که پایدار است
    تا زمانی که واژه با شکوه بماند.
    آنا آخماتوا

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sajedeh

    sajedeh says

    آرزوهایی که حرام شدند

    جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
    به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
    لستر هم با زرنگی آرزو کرد
    دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
    بعد با هر کدام از این سه آرزو
    سه آرزوی دیگر آرزو کرد
    آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
    بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
    سه آرزوی دیگر خواست
    که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
    به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
    برای خواستن یه آرزوی دیگر
    تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
    ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
    بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
    جست و خیز کردن و آواز خواندن
    و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
    بیشتر و بیشتر
    در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
    عشق می ورزیدند و محبت میکردند
    لستر وسط آرزوهایش نشست
    آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
    و نشست به شمردنشان تا ......
    پیر شد
    و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
    و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
    آرزوهایش را شمردند
    حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
    همشان نو بودند و برق میزدند
    بفرمائید چند تا بردارید
    به یاد لستر هم باشید
    که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
    همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sina s

    sina s says

    پدرم روزه رضوان به دو گندم بفروخت
    نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم
    حافظ

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    پیش از اینها فکر میکردم خدا
    خانه ای دارد کنار ابرها
    مثل قصرپادشاه قصه ها
    خشتی از الماس وخشتی از طلا
    پایه های برجش از عاج و بلور
    بر سر تختی نشسته با غرور
    ماه، برق کوچکی از تاج او
    هر ستاره پولکی از تاج او
    اطلس پیراهن او آسمان
    نقش روی دامن او کهکشان
    رعد و برق شب طنین خنده اش
    سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
    دکمه ی پیراهن او آفتاب
    برق تیر و خنجر او ماهتاب
    هیچ کس از جای او آگاه نیست
    هیچ کس را در حضورش راه نیست
    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
    از خدا در ذهنم این تصویر بود
    آن خدا بی رحم بود و خشمگین
    خانه اش در آسمان دور از زمین
    بود اما در میان ما نبود
    مهربان و ساده و زیبا نبود
    در دل او دوستی جایی نداشت
    مهربانی هیچ معنایی نداشت
    هر چه می پرسیدم از خود از خدا
    از زمین از آسمان از ابرها
    زود می گفت این کار خداست
    پرس و جو از کار او کاری خطاست
    هر چه می پرسی جوابش آتش است
    آب اگر خوردی عذابش آتش است
    تا ببندی چشم کورت می کند
    تا شدی نزدیک دورت می کند
    کج گشودی دست سنگت می کند
    کج نهادی پا لنگت می کند
    تا خطا کردی عذابت می کند
    در میان آتش آبت می کند
    باهمین قصه دلم مشغول بود
    خوابهایم خواب دیو و غول بود
    خواب می دیدم که غرق آتشم
    در دهان شعله های سر کشم
    در دهان اژدهایی خشمگین
    بر سرم باران گرز آتشین
    محو می شد نعره هایم بی صدا
    در طنین خنده ی خشم خدا
    نیت من در نماز و در دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا
    هر چه می کردم همه از ترس بود
    مثل از بر کردن یک درس بود
    مثل تمرین حساب و هندسه
    مثل تـنبـیه مدیر مدرسه
    تلخ مثل خنده ای بی حوصله
    سخت مثل حل صدها مسئله
    مثل تکلیف ریاضی سخت بود
    مثل صرف فعل ماضی سخت بود
    تا که یک شب دست در دست پدر
    راه افتادم به قصد یک سفر
    در میان راه در یک روستا
    خانه ای دیدم خوب و آشنا
    زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
    گفت اینجا خانه ی خوب خداست
    گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
    گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
    با وضویی دست و رویی تازه کرد
    در دل خود گفت و گویی تازه کرد
    گفتمش پس آن خدای خشمگین
    خانه اش اینجاست؟ آنجا در زمین؟
    گفت آری خانه ی او بی ریاست
    فرش هایش از گلیم و بوریاست
    مهربان و ساده و بی کینه است
    مثل نوری در دل آیینه است
    عادت او نیست خشم و دشمنی
    نام او نور و نشانش روشنی
    خشم نامی از نشانی های اوست
    حالتی از مهربانی های اوست
    قهر او از آشتی شیرین تر است
    مثل قهر مهربان مادر است
    دوستی را دوست معنی می دهد
    قهر هم با دوست معنی می دهد
    تازه فهمیدم خدایم این خداست
    این خدای مهربان و آشناست
    دوستی از من به من نزدیکتر
    ازرگ گردن به من نزدیکتر
    آن خدای پیش از این را باد برد
    نام او را هم دلم از یاد برد
    آن خدا مثل خیال و خواب بود
    چون حبابی نقش روی آب بود
    می توانم بعد از این با این خدا
    دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
    می توان با این خدا پرواز کرد
    سفره ی دل را برایش باز کرد
    می توان مثل علف ها حرف زد
    با زبانی بی الفبا حرف زد
    می توان درباره ی هر چیز گفت
    می توان شعری خیال انگیز گفت
    مثل این شعر روان و آشنا
    پیش از اینها فکر می کردم خدا

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    To hold, you must first open your hand. Let go.

    Tao Te Ching

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ghazal

    Ghazal says

    khili kam pida boodi amir agha.shoma koja inja koja???????????????????????????////

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • zari a

    zari a says

    hichi dge in raze davinchio tamom kardam ketabesho pas dadam sahebesh
    hala in razo mikham bekhonam ke onam pas bedam sahebesh:-P
    khodet chika mikoni? chizi mikhoni?

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    گلها باز نمی گردند!

    رهروی از کگن پرسید: "چگونه است وقتی یک فرد به روشنی رسیده دوباره به اوهام باز نمی گردد؟" کگن گفت"
    یک آینه شکسته دیگر بازتابی ندارد، گل افتاده از شاخه هرگز باز نمی گردد.

    تفسیر

    منظور این نیست که یک فرد روشنایی یافته لغزش ناپذیر است یا نمی تواند مرتکب اشتباه شود ، بلکه به این معنی است که این فرد درناگزیری و چاره ناپذیری چیزها سهیم است. درست مثل گلی که هیچ تلاشی برای بازگشت به ساقه، و آینه ای که هیچ کوششی برای دوباره درست شدن نمی کند. بنابراین شخص به روشنی رسیده نیز بدون افسوس و تاسف هر کاری را انجام می دهد

    درسهایی از استادان ذن

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    نمی دانم چند نفر در این شهر
    در اتاق های فرش شده زندگی می کنند
    شب دیروقت وقتی از پنجره به ساختمان ها می نگرم
    باور کن صورتی می بینم پشت هر پنجره
    .خیره به من
    و وقتی رو بر می گردانم
    نمی دانم چند نفر می روند پشت میزشان
    .و همین را می نویسند
    لئوناردو کوهن

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • zari a

    zari a says

    manam khubam hamchini, age bezaran albatee
    khafaniaaa be ro khudetam nemiari falsafe, elme siyasat, jamee shemasi, va roman haye naghz
    khub malome man nemitonesam kh az harfato befamam harchan mardom ziad az ma entezari nadarn
    shelfamam por shud
    bade modatha baz daram ketab mikhonam
    harvakh darso daneshga shuru she ketabaie motefaregheam mian vasat dge;))

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    salam
    mamnon ke sar zadi. are shamlo ro dost daram ye kam ham sohrab ye khorde frogh va..... .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    kojai?etefaghi oftade?

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • shahrzad

    shahrzad says

    گویی در چشمهای او هزاران درخت قهوه بود ... که اینچنین بی خوابی مرا تعبیر می نمود

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sheri m

    sheri m says

    sallam.......amir jan...khoubi....doust khobam.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • zari a

    zari a says

    baaaaaa silLam, shitori?
    tanx az addet

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    feshar bar niruye takhayolat miafzayad.hengami ke chizi maneye kar nist,ruh baraye faaliat dalile kamtari miabad.ensan jaee ke vaghti mahdud,va andazehiy moayan baraye sokhan dar dast darad,adat mikonad tanha be anchizi biandishad ke asasist va ba shedati do barabar zendegi mikonad chon vaghte kamtari darad....zire yogh ast ke mitavan pey be arzeshe azadi bord.....

    posted 1 year ago. ( send a note )
‹ Previous | 1 2 3 4 5  | Next » Last 
Displaying 21-40 of 217 notes