Books

Request Friendship
Send Request Cancel

maryam

maryam

http://pob.blogfa.com/



http://360.yahoo.com/my_profile-J2A0c3M8cLyzSXsKO00igQ--;_ylt=Avw91_MfA56X.NlJbwCkTX2qAOJ3?cq=1



http://360.yahoo.com/my_profile-R5eUNpI8RK3syjipsiWPLDc-;_ylt=AkfOo.jXaQRIN6f6NqeqN0W.AOJ3?cq=1




Life is an opportunity, benefit from it.
Life is beauty, admire... more »
  • member since October 16 2007

maryam ’s last login was Sunday, February 1 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    به امروز خوب نگاه کن
    دیروز رؤیایی بیش نیست
    و فردا تنها خیال است...
    امروز اگر خوب زندگی کنی
    از هر دیروز خاطره ای از خوشبختی
    و از هر فردا چشم اندازی از امید خواهی ساخت

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد---
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز---
    بهار 1388

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    Don’t wait until people are dead to give them flower
    برای دادن گل به دیگران منتظر مراسم تدفین آنها نباشین

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Mohammad VatanPour

    Mohammad VatanPour says

    در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
    در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود
    در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
    در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
    در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
    در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
    در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند
    در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است
    در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
    در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد
    در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
    در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
    در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود
    در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است

    در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Dr AMIN

    Dr AMIN says

    زندگی گیلاس است
    مرگ هسته ی گیلاس
    عشق درخت گیلاس

    ژاک پرور

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    :پیشنهاد کتاب
    آبی ماورای بحار
    یازده داستان کوتاه
    شهریار مندنی پور
    تعداد صفحه: 216
    نشر: نشر مرکز 1383

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Mohammed b

    Mohammed b says

    salaam and hell o how r u , i am Shahbaz from canada saw ur profile realy liked it so i though i should send u indrotion of my self pls tell me about u all please

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    :پیشنهاد کتاب
    مرگ در می‌زند
    وودی آلن
    ترجمه‌ی حسین یعقوبی
    نشر چشمه
    ۲۲۴ صفحه
    سال نشر: ۱۳۸۴

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    Happy New Year, With Best Wishes ---- سال نو میلادی مبارک

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    زندگي‌نامه ويليام شكسپير
    روز تولد شكسپير 23 آوريل 1564 است فرداي اين روز در استراتفورد غسل تعميد داده شد ويليام شكسپير بزرگ ترين فرزند پسر جان شكسپير و سومين فرزند از هشت فرزند او بود . پدرش بازرگان محلي سرشناس و مادرش , مري آردن , دختر يكي از ملاكين محترم عضو كليساي كاتوليك رم بود .
    به احتمال زياد شكسپير در مدرسه صرف و نحو محلي تحصيل كرد و به عنوان پسر بزرگتر به رسم آن زمان بايد در فروشگاه پدرش شاگردي مي‌كرد ولي بنا به روايتي به دليل ورشكسته شدن پدرش ناچار به شاگردي در يك قصابي شد . بر اساس شواهد ميتوان گفت كه او در دوران جواني زمان زيادي را به شكار و تفريح با باز شكاري پرداخته است چرا كه در نمايشهاي او ميتوان رد پاي دانش اين دو كار را يافت , چيزي كه با ديگر نمايش‌نامه‌نويسان آن دوره كاملا تفاوت دارد .
    ويليام شكسپير در سال 1582 با آن هاتاوي , دختر يك كشاورز ازدواج كرد . آنها در سال 1583 صاحب اولين فرزند دختر خود سوزانا و در سال 1585 صاحب دوقلوهاي خود كه يك پسر و يك دختر بودند , شدند .
    پس از نقل مكان به لندن در 1588 ويليام شكسپير در سال 1592 به عنوان يك هنرپيشه و نمايش‌نامه‌نويس موفق مطرح شد . با چاپ دو مجموعه شعر داستاني عاشقانه (( ونوس و آدونيس )) و (( هتك ناموس لاكرك )) به سال 1594 و انتشار غزليات او در سال 1609 , شكسپير به عنوان شاعر محبوب و نابغه دوره رنسانس شناخته شد .
    در مجموعه غزليات او نميتوان به احساسات شديدي كه در نمايشنامه هاي او يافت مي‌شود دست يافت , در عوض مي‌توان به احساساتي ناب برخورد .
    در حقيقت , شهرت ادبي شكسپير بيشتر ريشه در 38 نمايش‌نامه او دارد . اين نمايش‌نامه‌ها هيچگاه نزد قشر تحصيل كرده دوره او كه به نمايش‌نامه‌هاي انگليسي فقط به چشم نوعي سرگرمي عاميانه و مبتذل مي‌نگريستند ارزشي نيافت . نمايش‌نامه‌هاي شكسپير نسبت به ديگر نمايش‌نامه‌نويسان هم دوره او بيشتر در حضور ملكه اليزابت اول و شاه جيمز به اجرا در آمد . بعد از سال 1608 كارهاي دراماتيك شكسپير كمتر شد و به نظر مي‌رسد كه در اين دوران او بيشتر زندگي خود را در استراتفورد گذرانده است . او در زادگاهش در خانه‌اي باشكوه كه new place ناميده مي‌شد به همراه خانواده‌اش به عنوان يك شهروند برجسته زندگي مي‌كرد .
    ويليام شكسپير در 23 آوريل 1616 فوت كرد و در كليساي تثليث مقدس يعني همان كليسايي كه در 1564 تعميد داده شده بود دفن شد .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    "سرو ته "
    ریه هاپس می زند دود سنگین شیمیایی را
    تو دیده بودی لرزش انگشتان
    فندک سمج
    و سیگار وارونه را
    و این مدت داشتی
    پشت دندانهای سپیدت
    خنده ای تدارک می دیدی که پاک
    از پا در آوَرَدَم
    خدا ذلیلت نکند زن
    که اینقدر بی رحمی و معلوم نیست
    به کجای ِ این شب ِ برق آسا
    پرت کرده ای حواسم را
    عباس صفاری/از مجموعه ی کبریت خیس

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    FATHER FRANK’S RANTS
    Rant Number 321 30 September 2008

    Jewel of Medina

    “Deceit, superstition and fanaticism”: Voltaire’s considered opinion of the Catholic Church. Yet in 1741 the same scoffing French writer wrote an unctuous letter to Pope Benedict XIV. Addressing him as ‘most Blessed Father’ and grovelling ‘I kiss your sacred feet’, he dedicated to the Pontiff his Mahomet. A play in five acts and an unveiled attack on the Prophet of Islam. ‘A false and barbarous sect’…that is tenor of Voltaire’s letter. Benedict was a cultured man, in sympathy with the Enlightenment and keen on science and learning. His answer was courteous. I wonder whether he ever suspected Voltaire might be tongue in cheek. Indeed, there is a diatribe online which insinuates that Voltaire’s real target was not Muhammad but Christ. Anyone who has read Mahomet will judge that unlikely. Admittedly, it would have been just like the sort of low cunning the Frenchman delighted in…

    Voltaire was poisonous but I would hesitate to put him in the same literary category as Sherry Jones. The American authoress of The Jewel of Medina. A book about which (groan…) we are bound to hear rather too much. A historical novel, apparently. About one of the Prophet’s wives, young Aysha. The initial publisher dropped it. Then a bomb was thrown at the home of The Jewel’s British publisher. Call me a cynic, I bet media folks are smacking their lips. We are in for much posturing and waffle. A modest re-run of the Rushdie affair. Freedom of expression versus obscurantism, that sort of guff. Antidote wanted. The priest discovers it in the greatest of all English poets. And a great Christian, too.

    John Milton’s Aeropagitica is a speech he addressed to the Parliament of England in 1644. Puritan MPs had decided to censure or suppress opposition pamphlets. Milton, himself a Puritan, rose against that with passion: ‘Who kills a man kills a reasonable creature, God’s image; but he who destroys a good book kills reason itself, kills the image of God, as it were in the eye’. He observed that the most scurrilous invectives against Christianity, like those of Proclus, Celsus and Porphiry, had not been banned by Christian emperors. That the early Church Councils had declared books not acceptable but left it to people’s conscience whether to read them or not. That St Paul in his letters quotes pagan authors. That if you want to refute a book you first have to read it. That the Bible itself vividly reports many blasphemies and sins. That although Solomon warns that ‘of many books is weariness of the flesh’ he says nothing whether any book is unlawful. ‘For books are as meats and viands are; some of good, some of evil substance’, yet God, Milton wrote, has left the choice to each man’s discretion. Although the author of Paradise Lost took original sin seriously, he also believed that man has not lost the divine gift of free will. When God gave Adam reason ‘He gave him freedom to choose, for reason is but choosing.” Otherwise Adam would have been an automaton, human only in name.

    The poet waxed lyrical about the English and their vocation to uphold and spread Christian freedom: ‘Why else was this nation chosen before any other, that out of her, as out of Sion, should be proclaimed and sounded forth the first tidings and trumpet of the Reformation to all Europe?” Protestant England to him was a vast house of liberty, a mansion of refuge, a ‘Nation of Prophets, of Sages, of Worthies.” So he was out to show it is tyrants who are liable to gag the press and ban books. Keeping human beings under tutelage, like children, can only prevent and stifle their growth. His fierce Protestantism made him invoke comparisons with the Inquisition and the curtailing of freedom of thought in the Catholic nations of his time. And he warns you cannot hope to make people better by stopping them to read books, even bad books. “If the amendment of manners be aimed at, look into Italy and Spain”. Are those places better off in morals? Touché’…

    The analogies are tempting. Muslims and the Islamic countries today like the ultramontane Catholicism of old. Hell-bent on stifling self-expression, art and free thought. Seeking to burn books and kill writers. Fatwa­-issuing Muslim scholars as Torquemada. The West as a beacon of liberty, America and England as havens of tolerance…and son on.

    Actually, a bit less simple. Plenty of scientists, poets, architects and writers have flourished under Islam. The Inquisition did not prevent Cervantes, Calderon, Lopez de Vega, Gongora, Velasquez and Murillo from producing their masterpieces. Nor did the Counter Reformation Popes (Galileo notwithstanding) stop artists and writers like Michelangelo, Bernini, Caravaggio, Tasso, Marino and Vico from being creative. And of course the Puritans closed down theatres, hunted out witches and persecuted Catholics. Milton himself wrote the immortal Paradise Lost during the monarchist Restoration, a regime embodying the denial of all his hopes. Maybe tyranny even works as a stimulus to artistic creation, who knows? Solzhenitsyn’s example springs to mind.

    I don’t know yet whether The Jewel of Medina is a cheap novelette or fine fiction. The extracts I have glanced at suggest the former. But that’s irrelevant. Nobody suggests only good novels should be printed, or the bookshops would be decimated. Bad literature often serves a useful purpose in telling about the tastes and mores of an epoch. Nor is historical accuracy the point. That hardly matters in fiction. Shelly Jones naturally swears she respects Islam’s Prophet. Well, she would, wouldn’t she?

    Going back to Voltaire. And the idea that, under the guise of besmirching Muhammad, he was really out to hurt his own religion. I fear The Jewel will indirectly have a similar effect. Because in the eyes of many Muslims worldwide the West equals Christianity. Alas, that is no longer true, anymore than the England of Elizabeth II corresponds to that of Elizabeth I. The conspiracy-minded brigade will see this as another link in the chain of attempts by Christians to defame their Prophet. And so the smouldering embers of the bogus clash of civilisations will glow again. The innocent may suffer and die.

    The priest can only wish and pray: la samaha Allah!

    Revd Frank Julian Gelli

    numapomp@talk21.com

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    وزنیسنسکی شاعر معاصر پسامدرن روسیه در باره ی موضعگیری هنرمند، در مصاحبه ی تلویزیونی در سال 1995 خاطره ی جالبی را تعریف کرده بود:
    "در دهه ی 60 به امریکا رفته بودم. به مجلس شعرخوانی شاعران امریکایی دعوتم کردند. رفتم.
    شاعران با صدای نرم و نازک و نارنجی شعرهای شان را می خواندند و در آن میان جمله ی مالیخولیایی I love you” که با صدای لطیفی خوانده می شد، چون نخ سرخی از میان دانه های واژگان شعرها می گذشت.
    از آن میان کسی با صورت نتراشیده و لباس غیر رسمی، پتلون کاوبای و تی شرت برخاست و شعرش را با صدای خشنی خواند .شعر با این مصراع شروع شد و همین مفهوم در سراسر شعر گسترده بود: “I Fu… you!”
    حاضران همه آه کشیدند و به هیجان آمدند و احسنت گفتند و گفتند: این است، شعر واقعی!
    از آن به بعد صدای ناخراش، سر و صورت پیرایش نشده و تی شرت میان شاعران مد شد. همه ی شاعران پیرامون همان جمله قلم می زدند و آن عمل را از ابعاد گوناگون بررسی می کردند و در شعرهایشان می آوردند.
    در اوایل دهه ی90 باز هم امریکا رفتم. بازهم به مجلس شعرخوانی دعوتم کردند. از قضا همان سالون بود. همه شعرها با صدای خشن خوانده می شد.
    “I Fu.. you” مثل موضوع محوری در تمام شعرها حضور داشت.
    ناگهان مردی با لباس منظم، صورت اصلاح شده پشت میکرافون قرار گرفت. او با صدای نرم و لطیف، تازه ترین شعر خود را خواند. شعر با این جمله شروع می شد: “I love you!”. همه آه کشیدند، به هیجان آمدند، آفرین گفتند و گفتند: په! این است شعر واقعی!"

    در سال 1999 که او را در مسکو دیدم، آن مصاحبه را به یادش آوردم. به سادگی گفت: بله، همین است دیگر، باید مخالف جریان آب شنا کرد اگر می خواهی به یاد بمانی.

    به یاد ماندن- شاید مهمترین هدف هنر باشد. در غیر آن، به قول اندره ژید، حرفها همه گفته شده اند و به قول خود من در همین لحظه که این سطر ها را می نویسم، زندگی، هنر و تلاش و... فقط تکرار یک دور باطل است...

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    به بهانه مهرگان
    جشن مهـر
    مهـر روز از مهـرماه،
    بر همگان خجسته باد

    هنگام نيمروز مهرگان را نو میکنند و با شادی در برابر آبگينه (آينه)، ايستاده، سرمه بر چشمان کشيده، نقل و سنجد و آويشن به سر هم می ريزند و مهرگان را به هم شادباش می گويند

    در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه ی آهنگر شتافتند و فریدون به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و مردمان را از گزند او برهانید ، به همين مناسبت سروده اي براي جشن مهرگان و فريدون و كاوه از گودرز ماوندي را در ادامه مي بينيد .

    به روز مهر همه با هم یگانه
    محبت را بجویید عاشقانه
    به هر جا و مکانی مهربانی
    نمایید پیشه خود صادقانه
    به مثل گوهری نایاب و نادر
    بیابید مهربانی را نشانه
    به روز مهر تو پیوندی دگر بند
    بگو این دل ترا هست آشیانه
    محبت را به ماه مهر درآمیز
    چه زیبا روزی باشد عارفانه
    چه خوش باشد در این روز گرامی
    محبت پیشه سازی بیکرانه
    تو با این شیوه مهر و محبت
    به خوشبختی رسی در این زمانه
    دمادم کن نو مهرت را فزونی
    مکن امروز و فردا را بهانه
    همیشه رهرو در راه مهر باش
    که مهر خود ره نماید ایزدانه
    به روز مهر و ماه مهر دگر بار
    بپا گردیده جشنی شادمانه
    گودرز گوید خجسته بادا مهرگان
    با پیمانی که بستید جاودانه
    ( گودرز ماوندی )
    برگرفته از :
    http://hamazoor.ir/persian/index.php?option=com_content&task=view&id=728&Itemid=588

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    I love all the stars in the sky, but they are nothing compared to the ones in your eyes!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    لزومی ندارد
    چيزی از چراغ و ستاره پنهان کنی
    برو پياله‌ات را پيدا کن
    وقتِ شام است
    می‌گويند قرار است سهمی از سايه‌روشنِ رود را
    به خانه بياورند
    يعنی به اينجا بياورنداينجا خانه‌ی شما نيست؟

    صالحی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    تله موش
    موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
    موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
    اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
    موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
    مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
    ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
    موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
    سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
    در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
    او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»
    مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
    اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
    روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
    حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!


    نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    مثل آبی ، مثل دریا
    مثل اون پرنده ای که
    پر زده تو دل ابرا
    مثل چشمه تو زلالی؛
    مثل شبنم روی گلها
    برای صحرای تشنه
    تو مثال آب و بادی

    قد کوهی ، قد قلعه
    چه عظیمی ، چه بزرگی



    برق رعدت حیرت انگیز
    وصف حالت شعف انگیز .
    مثل بارون که میباره روی ناودون
    تیک تیکت شبیهه آهنگ بهاری ؛
    روح نوازه نغمه هایت ، مثل چهچهه قناری.
    تومثال قطره اشگی
    روی گونه های عاشق
    مثل اون آب حیاتی
    واسه ریشه ی شقایق.
    مثل آبی ، مثل دریا
    مثل اون پرنده ای که
    پر زده تو دل ابرا ؛
    با شکوهی ، دلربائی.

    posted 1 year ago. ( send a note )