Fereshteh p
- Tehran, Iran
- member since October 15, 2007
|
|
||||
U have....
an interesting, collection of Books my Friend!
Jas
Soooo. I decided to follow U!
کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....
هی شده ام
از مرزهای پر از تکرار
و تنها
اینجا
در خویشتن
سکوت میکنم
و ...
گریستم در خود
و نگریستم به آنچه که از تو دارم
تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده
دفتر من در وسط
باد ورق مي زند
برگي از آن مي کند
نام تو در باغها
ورد زبان مي شود
نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد---
هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز---
بهار 1388
Happy New Year, With Best Wishes ---- سال نو میلادی مبارک
داستان عشق
سالها پیش دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود .
او فقط یک برادر 5 ساله داشت .دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد .
پسرک از دکتر پرسید :ایا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟؟
دکتر جواب داد :بله و پسرک قبول کرد.
پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندند و لوله ها ی تزریق را به بدنش وصل کردند ...پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و درحالیکه خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت :ایا من به بهشت می روم؟؟
پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند......!!
مرسی که هستی
و هستی را رنگ میزنی
هيچ چيز از تو نمیخواهم؛
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو
نه. راه نرو
میترسم پلک بزنم
ديگر نباشی
آلفرد نوبل، نامى كه هم با ديناميت و هم با صلح قرين ميشود
بيست و يكم اكتبر، سالروز تولد آلفرد نوبل، شيمى دان سوئدى است. نام آلفرد نوبل، مدت يكصد سال است كه، پيش از همه ما را به ياد وصيت نامه او مياندازد. زمانيكه آلفرد نوبل در سال ۱۸۹۶فوت كرد، ۳۵۵ اختراع گوناگون به نام او ثبت شده بودند.
او صاحب تقريبا ۹۰ كارخانه در ۲۰ كشور متفاوت بود. نوبل ميراث خود را به تمامى جهانيان اهدا كرد. نوبل وصت كرده بود كه، بهره تمامى دارائيهاى او به شكل “جوايز، هر ساله به كسانى اعطا گردند كه، بيشترين بهره ها را براى انسانيت داشته اند.” از جمله در رشته هاى شيمى، فيزيك، پزشكى، ادبيات و تلاش در راه صلح. جايزه صلح نوبل بايستى به خواست آلفرد نوبل، اصولا تنها به مدت ۳۰ سال پس از فوت او اعطا گردد زيرا او اميدوار بود كه، پس از اين مدت، ديگر نيازى به اين نشان وجود نخواهد داشت.
آلفرد نوبل در سال ۱۸۳۳ در شهر استكهلم سوئد چشم به جهان گشود. پدرش كه معمار بود، كمى پس از تولد او به سنت پترزبورگ رفت و كارخانه اى را جهت توليد مينهاى زمينى براى واحدهاى روسى تاسيس كرد. چند سال بعد، ديگر افراد خانواده به او پيوستند. پسران خانواده در رشته هاى زبانهاى خارجى، ادبيات، فلسفه، رياضيات، فيزيك و شيمى درس خصوصى ميگرفتند. حدود سال ۱۸۵۰ آلفرد نوبل در كالج فرانسه به نزد شيميدان Jules Pelouzes رفت و اينجا بود كه او براى نخستين بار با نيترو گليسرين سر و كار پيدا كرد. اين ماده منفجره اگر چه شناخته شده بود اما، مشكلات كار با آن، مانع از استفاده از آن ميشدند.
با خاتمه جنگ Krim در سال ۱۸۵۶كه در آن روسها، عثمانها، فرانسويها و انگليسيها شركت داشتند، كارخانه پدر آلفرد نوبل، دچار ورشكستگى شد. به اين ترتيب والدين او به سوئد بازگشتند و پسرهاى خانواده در روسيه ماندند. پس از سالهاى متمادى انجام آزمايشهاى گوناگون، آلفرد نوبل موفق شد، نيترو گليسرين را با باروت مخلوط كرده و بوسيله يك فتيله آتش بزند. در استكهلم براى نخستين بار در سال ۱۸۶۳ اين روش بكارگيرى به نام او ثبت شد. سپس اختراعات او ادامه يافتند. قدم گذاشتن از دنياى علم به بخش صنعت، براى او زمانى ميسر شد كه، يك شركت اوراق بهادار تاسيس كرد و كارخانه جديدى را احداث نمود، زيرا كارخانه قبلى اش منفجر شده بود.
نوبل در سال ۱۸۶۶ به آمريكا رفت، جائيكه او بخاطر روغن انفجارى خود مورد تحسين قرار گرفت. در اين ميان كارخانه او در آلمان منفجر شد. مسئله امنيتى براى توليد روغن انفجارى را، نوبل در شمال آلمان حل كرد. او در اينجا يك نوع شن پر منفذ كشف كرد كه، به نيتروگليسرين اجازه جارى شدن ميداد. اين مخلوط را ميشد بدون هيچگونه خطرى، حمل و نقل كرد، زيرا ضربات، باعث انفجار آن، نميشدند.
ديناميت در سال ۱۸۶۷ به نام نوبل ثبت شد. اين مجوزى بود، براى كسب پول فراوان در زمانيكه، خطوط راه آهن، پلها، ساختمانها و تونلهاى بسيارى در حال احداث بودند. بارها گفته شده است كه، نوبل بخاطر عذاب وجدان خود، چنين وصيت نامه بزرگوارنه اى داشته است. اما به غير از ماده منفجره باليستيت كه نوعى باروت بدون دود ميباشد، ديگر مواد انفجارى او، هرگز طى دوره زندگى اش براى مقاصد جنگى بكار گرفته نشدند.
نوبل در كنار فعاليتهاى خستگى ناپذير علمى و شغلى خويش تمايل زيادى به ادبيات و تئاتر داشت و خود شعر ميسرود. نقل ميشود كه، آلفرد نوبل يكبار درباره خود گفته است،”من يك فرد بيزار از انسان هستم اما، بسيار با محبتم. اختلالات روحى فراوان دارم و يك ايده آليست به تمام معنا هستم كه، فلسفه را بهتر از غذا هضم ميكند.” اينكه او نسبت به انسانها احساس بيزارى داشته است را، وصيت نامه اش هر ساله نشان ميدهد، بويژه زمانى كه در تاريخ دهم دسامبر يعنى سالروز فوت آلفرد نوبل، نشانهاى نوبل اعطا ميگردند.
انگار حواست نیست من چقدر غم دارم
انگار حواست نیست من چقدر سکوت می کنم
حواست نیست من اینجا نیستم
حواست به من نیست و به خستگی روحم
و به تمامی اشک هایی که در شب های تنهایی
بی صدا می ریزم
آخر می دانی چرا؟
چون این روز ها حواس پرتی مرضی شایع است
در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
هوای باغ از من می گذشت
شاخ و برگش در وجودم میلغزید
ایا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای نا پیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
راهی پیموده نشد
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
انشانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپشهایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم
به نام هیچ کس
من خدایم را پشت دیوارهای بلند حاشا
با یک ضربه داس
کشتم
دستم را مفشار
دست های من آلوده ست
به نفس های عمیق هوسم
و به خدایی که همین جا کشتم
من تو را نیز یک روز
در شک
خواهم کشت
و برایت
گریه ها خواهم کرد
گیلک حکیم آبادی - نوید
برای جایزه سالانه «هر انسان حقی دارد» کاندید شوید
via کیبرد آزاد by جادی on 8/24/08
من طرفدار مسابقه و رقابت و جایزه نیستم ولی این یکی به نظرم ارزش شرکت دارد. در این مسابقه سالانه، هر انسانی میتواند با تاکید بر حقوق فردیاش و حق دانستن، یک مقاله به فارسی، انگلیسی، عربی یا هر زبان دیگر را کاندید شرکت در مسابقه سالانه کند. جوایز چیزهای کوچکی در حد یک هزار یورو هستند اما نکته مهم تاکید بر حق نوشتن و اطلاع رسانی است و آرشیو جذابی که از این خبرها که «انسان»ها تولید کردهاند، جمع میشود.
انطور که وبسایت این جایزه سالانه میگوید http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/home
افراد میتوانند هر شکلی از گزارش (تصویری، اینترنتی، وبلاگی، چاپی، روزنامهای و حتی چاپ نشده) را برای سایت بفرستند و بعد از ارزیابی توسط داوران و پیشکسوتان یی مثل نلسون ماندلا، توتو، کارتر، محمد یونس، کوفی عنان، آنگ سان سوچی و .. در مسابقه ۶۰ سالگی منشور حقوق بشر شرکت کنند.
وقتی چنین خبری را میخوانم دوست ندارم جای بهترین دوستانم در آن خالی باشد. جزو معدود چیزهایی است که احساس میکنم ایرانیها مزیت واقعی نسبت به دیگران دارند: فعالیت در عین آزادی نسبی نسب به کشورهای دیکتاتوری صرف و مسایل بسیار متنوع و مورد توجه جهانیان. راستش یکی از خوشحالیهای زندگیام این خواهد بود که یک ایرانی برنده شود، دوستی که ...
برای کاندید کردن یکی از نوشتههای روزنامهای، وبلاگی، تحقیق یا هر چیز دیگر خود کافی است سری به صفحه ثبت نام بزنید و مطلب فارسی خود را رجیستر کنید. نمیخواهم از فرد خاصی نام ببرم ولی بعد از دیدن این جایزه شدیدا احساس کردم که جای بعضی گزارشهای روشنگر از ایران در آن خالی است.
صفحات مرتبط:
وب سایت پیشکسوتان http://www.theelders.org
وب سایت هر انسان حق دارد http://media-awards.everyhumanhasrights.org
صفحه ثبت نام - http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/user/register
لوگوهای حمایتی http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/content/spread-word
... چه تبلیغاتی کردم براشون (:
به هرحال به نظرم مفیده. حتی به ذهنم رسید هر بار که جایی دیدم که می شه برای جایزهای کاندید شد، بنویسم (:
چرا ما نباید کاندید بشیم؟ (:
: نقل ازpersiska@googlegroups.com
شراب تلخ
چند شعر کوتاه عاشقانه
http://teekany.blogfa.com/post-13.aspx
خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي چو هستي خوش باش
تصور کن:
درختانی در مه فرو رفته را
با انتهایی ناپیدا
و با آبشاری که دعوتت می کند
تا برهنه شوی
خودت را میان امواجش پرت کنی
و بی اراده
با جریانش
راهی شوی
به سویی که ....
همه نا آشنائی است!
شاید سرت به سنگ بخورد
شاید سفری رویائی در پیش رویت باشد
شاید در میانه راه کوفته و درهم شوی
شاید هم نشوی
شاید
شاید
و بسا شاید های دیگر
اما اگر زنده بمانی
چیزی بزرگ به دست آورده ای:
خاطره ای خوش
از یک ماجراجویی گیج کننده!
و تابلوی همین طبیعت است،
عشق:
با دعوتی که
انتهایش را نمی توان گمانه زد.