Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

nightlight

nightlight

  • Iran
  • member since March 17, 2008

nightlight’s last login was Monday, April 4, 2011.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Kami M

    Kami M says

    هميشه رفتن رسيدن نيست،
    اما براي رسيدن چاره اي جز رفتن نيست

    ***
    در بن بست هميشه راه آسمان باز است،
    پرواز را بايد آموخت

    ***
    هر چه نور بيش تر ، سايه ها عميق تر!

    "گوته

    ***
    اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه
    يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!

    "بنيامين فرانکلين

    ***
    عشق مانند ساعت شني مي ماند قلب را پرمي کند، مغز را خالي.

    ***
    تعلل درد زمان است.

    از ادوارد يانگاميل


    ***
    زندگی مثل «دوچرخه‌سواری» می‌مونه. واسه‌ی حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی

    آلبرت انیشتین

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    شاد زی با سیاه چشمان شاد
    که جهان نیست جز فسانه و باد

    ز آمده تنگ دل نباید بود
    وز گذشته نکرد باید یاد

    رودکی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    می گویند: "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . . چه محشری می شوند! آقای "اینشتین"در جواب نوشت: ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    در مجالی که برایم باقیست


    باز همراه شما مدرسه ای می سازیم


    که در آن همواره اول صبح


    به زبانی ساده


    مهر تدریس کنند


    و بگویند خدا


    خالق زیبایی


    و سراینده ی عشق


    آفریننده ماست

    مهربانیست که ما را به نکویی

    دانایی

    زیبایی

    و به خود می خواند

    جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ

    دوزخی دارد

    به گمانم

    کوچک و بعید

    در پی سودایی ست

    که ببخشد ما را

    و بفهماندمان

    ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

    در مجالی که برایم باقیست

    باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

    که خرد را با عشق

    علم را با احساس

    و ریاضی را با شعر

    دین را با عرفان

    همه را با تشویق تدریس کنند

    لای انگشت کسی

    قلمی نگذارند

    و نخوانند کسی را حیوان

    و نگویند کسی را کودن

    و معلم هر روز

    روح را حاضر و غایب بکند

    و به جز از ایمانش

    هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

    مغز ها پر نشود چون انبار

    قلب خالی نشود از احساس

    درس هایی بدهند

    که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند

    از کتاب تاریخ

    جنگ را بردارند

    در کلاس انشا

    هر کسی حرف دلش را بزند

    غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

    تا ، کسی بعد از این

    باز همواره نگوید:"هرگز"

    و به آسانی هم رنگ جماعت نشود

    زنگ نقاشی تکرار شود

    رنگ را در پاییز تعلیم دهند

    قطره را در باران

    موج را در ساحل

    زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

    و عبادت را در خلقت خلق

    کار را در کندو

    و طبیعت را در جنگل و دشت

    مشق شب این باشد

    که شبی چندین بار

    همه تکرار کنیم :

    عدل

    آزادی

    قانون

    شادی

    امتحانی بشود

    که بسنجد ما را

    تا بفهمند چقدر

    عاشق و آگه و آدم شده ایم

    در مجالی که برایم باقیست

    باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

    که در آن آخر وقت

    به زبانی ساده

    شعر تدریس کنند

    و بگویند که تا فردا صبح

    خالق عشق نگهدار شما



    مجتبی کاشانی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    Dear nightlight, you are very very welcome.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

    هر لحظه به دام دگری پــا بستی

    گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم

    آیا تو چنان که می نمایی هستی؟

    خیام

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    وقتی قدرت عشق


    بر


    عشق به قدرت


    غلبه کند


    دنیا را صلح و آرامش فرا خواهد گرفت

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    سقراط محکوم به خوردن جام زهر شد و مقررشد همزمان با طلوع آفتاب توسط جلاد درگلوی او ریخته شود. او خوابیده و منتظر جلاد بود تا زهر را آماده کند. ولی جلاد وقت تلف می‌کرد. سقراط به او اعتراض می‌کند که وقت تلف نکن؛ خورشید درحال طلوع است! جلاد نمی‌توانست باور کند که چرا سقراط این تذکر و اعتراض را می‌کند. او باید برعکس خوشحال نیز باشد که دقایقی بیشتر زنده می‌ماند. جلاد می‌دانست که سقراط به تنهایی از کل آتن عقل بیشتری داشت ولی نمی‌فهمید چرا عجله می‌کند! جلاد از سقراط پرسید چرا اینقدر تعجیل می‌کنید تو در شرف مرگی، نمی‌فهمی!؟ سقراط در پاسخ گفت:" این چیزی است که می‌خواهم بفهمم! زندگی را شناخته ام. زندگی زیباست با همه هیجان‌ها و دلتنگی‌هایش. فقط صرف نفس کشیدن نیز پرازلذت است.من زندگی کرده ام، عشق ورزیده ام. من هرکاری کرده ام و هرچه خواسته ام گفته ام و اینک می‌خواهم مرگ را مزه کنم. با مرگ من دو امکان وجود دارد یا به جسم دیگری حلول خواهم کرد که مبتنی برا اسطوره شرقی هیجان آور است و بسیار لذت بخش که روحی از جسمی بعنوان قفس رهایی یابد. یا بقول ماده گرایان خواهم مرد و هیچ اثری ازمن و روح من نخواهد ماند." قضات برخلاف مردم متعصب که خواهان مرگ سقراط بودند به او چند راه نشان دادند: آتن را ترک کن و هرگز برنگرد؛ درآتن بمان و سکوت پیش کن و هیچ مگو؛ یا درصورت ادامه و پافشاری بر مواضع خود فردا هنگام طلوع آفتاب زهرآگین خواهی شد! سقراط گفت: "من آماده خوردن زهرم و هرآینه زهر آماده باشد من نیز آماده ام! ولی نمی‌توانم از گفتن حقیقت دست بردارم. اگر زنده باشم تا لحظه‌ای که نفس می‌کشم حقیقت را خواهم گفت. آتن را نیز ترک نمی‌کنم که در آن صورت احساس ضعف و ترس از مرگ به من دست می‌دهد. کسی که از مرگ بگریزد مسئولیت مرگ را نیز نخواهد پذیرفت. من با اندیشه، احساس و بودن خود زندگی می‌کنم." او گفت:" احساس گناه نکنید. هیچکس مسئول مرگ من نیست. من خود مسئولیت آن را بر عهدره می‌گیرم. من میدانم که صحبت کردن از حقیقت در جامعه‌ای که مبتنی بر دروغ، اطاعت محض و توهم زندگی می‌کند، فراخوان مرگ است! حتی این مردم فقیر و نا آگاه نیز مقصر نیستند. من آگاهانه این راه را انتخاب می‌کنم. مسئول زندگی و مرگ خود، من هستم. خواه در زندگی خواه در مرگ، من یک فرد هستم. هیچکس درباره من تصمیم نمی‌گیرد. من خود درباره خود تصمیم می‌گیرم." و این همان یکپارچگی و ویژگی است که انسان باید داشته باشد

    کتاب انسان
    اوشو

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    زندگي به افراد شجاع تعلق دارد

    بزدلان، زندگي گياهي دارند.

    آدم هاي ترسو آن قدر اين پا و آن پا مي كنند كه زمان براي زيستن از دست مي رود.

    آدم هاي ترسو به زندگي فكر مي كنند،اما از زندگي كردن عاجز هستند.

    آن ها به عشق فكر مي كنند، اما از عشق ورزيدن عاجز هستند.

    دنيا پر از آدم هاي ترسوست.

    آدم هاي بزدل از يك چيز خيلي مي ترسند: چيزهاي ناشناخته.

    آن ها خود را در حصار شناخته ها و امور مأنوس، محبوس مي كنند.

    شجاعت زماني تحقق پيدا مي كند،كه تو از مرز شناخته ها و امور مأنوس مي گذري.

    اين كار مخاطره آميز است.

    اما هر چه بيشتر ريسك كني، بيشتر وجود و حضور خواهي داشت.

    هر چه بيشتر چالش با نا شناخته ها را استقبال مي كني،‌منسجم تر مي شوي.

    در مخاطرات است كه روح، زاده مي شود.

    اگر چالش و مخاطره نباشد،‌آدمي سراپا جسم مي شود.

    براي بسياري از مردم، روح فقط يك امكان است؛ امكاني كه هرگز واقعيت پيدا نمي كند.

    اندك اند كساني كه از روح،‌سرشار مي شوند.

    اوشو

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون چرچیل سوال می کند

    آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کاررا نمی توانید



    در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید؟

    وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:



    برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم

    خبرنگار سوال می کند این دوابزار چیست؟ چرچیل در پاسخ می گوید!




    اکثریت نادان و اقلیت خائن

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    مورچه ای بر صفحه کاغذی می رفت. از نقش ها و خط هایی که بر آن بود حیرت کرد؛ آیا این نقش ها را خود کاغذ آفریده است یا از جایی دیگر است؟


    در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقتی آشکار شد.
    گفتند: کدام حقیقت؟


    گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود نقشی ندارد و هر چه هست
    از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم فقط صفحه می بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم قلمی روان خواهیم دید که می چرخد و نقش و نگار می آفریند.


    در میان مورچگان، یکی خندید. سبب را پرسیدند.
    گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمری گشت و گذار روی صفحات دانستم که آن قلم نیز اسیر دستی است که او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند. انصاف بده که کشف من عظیم تر و شگفت تر است.


    همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند؛ چون تا کنون می پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش ها نه کاغذ و نه قلم است، بلکه آن دو خود اسیر دیگری اند.


    این بار موری دیگر گریست. موران سبب گریه اش را پرسیدند. گفت: عمری بر ما گذشت تا دانستیم که نقش را قلم می زند، نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم که آیا آن امیری که قلم را می گرداند به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران کی به امیری می رسند که او را امیر نیست ؟!

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Elham .K

    Elham .K says

    New Title
    Save Changes Cancel

    مشكلات شخصي خودت را براي خودت نگه دار. هيچ نوع درمان گروهي كمك زيادي نخواهد كرد، زيرا هركاري كه در گروه انجام مي دهي نمي تواني در جامعه انجام دهي. و گروه نمي تواند تمام زندگيت بشود، آنوقت هرگاه بيرون از گروه باشي دوباره در همان دردسر خواهي بود. آنچه من به تو مي دهم يك فن ساده است كه خودت بتواني به آساني انجام دهي. ناخودآگاهت را پاك كن و با مردم ديگر به دنياي بيرون بيا ، با چهره اي نرم تر، چشماني تميزتر، كردارهاي انساني تر.
    اين ربطي به ديگران ندارد، مشكل تو است. چرا به ديگران زحمت بدهي؟ آن ها مشكلات خودشان را دارند. بگذار آنان هم در خلوت خودشان با مشكلاتشان ور بروند. احساس هايت را بيان كن. راه هايي را براي بيان كردن پيدا كن كه تا حد ممكن اقتصادي و ارزان باشند ، ولي هميشه در تنهايي خودت، تا فقط خودت زشتي آن چيزهايي را كه بيرون مي ريزي بداني

    اوشو

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    دعای مادر تِرِزا

    ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد.

    ای کاش به خدا آنچنان باور داشته باشید که

    چرایی برای آنچه هستید به میان نیاورید.

    ای کاش پیامدهای بیکرانی را که

    زاییدهَ دعا کردن است را از خاطر نمی بردید.

    ای کاش از نعماتی که دریافت می دارید

    استفاده کنید و عشقی که نصیب تان می شود را

    به دیگران منتقل کنید

    ای کاش گنجایش دانستن این مطلب که

    فرزند خدا هستید را داشته باشید.

    بگذارید این حضور در مغز استخوان تان جاری شود،

    به روح تان اجازه دهید

    آواز بخواند،

    پایکوبی کند

    ستایش کند

    و عشق بورزد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    درد من تنهایی نیست؛

    بلکه مرگ ملتی است که

    گدایی را قناعت ،

    بی‏ عرضگی را صبر،

    و با تبسمی بر لب ،

    این حماقت را حکمت خداوند می‏نامند


    گاندی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش، عشق و باقی
    احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
    کردند.
    اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
    تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت که با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
    خواست.
    “ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
    ثروت جواب داد:
    “نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”
    عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
    “غرور لطفاً به من کمک کن.”
    “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
    پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
    “غم لطفاً مرا با خود ببر.”
    “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
    شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
    ناگهان صدایی شنید:
    ” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
    صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
    ناجی به راه خود رفت.
    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
    ” چه کسی به من کمک کرد؟”
    دانش جواب داد: “او زمان بود.”
    “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
    دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
    “چون تنها زمان، بزرگی عشق را درک می کند.”

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • lili . M

    lili . M says

    سلام بر شما دوست گرامی
    تشکر از دعوت شما البته من روی سایت شلفری فعال نیستم امیدوارم قصور من رو بخشیده باشید.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • ch. mohammad khan  r

    ch. mohammad khan r says

    dear,




    There is dispute between day light and night light. please clear it by your knowledge . yours, khan.peace to all.""we are old friends.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Bhong m

    Bhong m says

    Life is good despite the odds and ends... but great to be back here.

    :-) take care

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Bhong m

    Bhong m says

    hey, how are things?

    I've been tested in oblivion
    now i am back setting myself free...

    :-)

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • ch. mohammad khan  r

    ch. mohammad khan r says

    dear,



    you are always welcome. yours, khan.

    posted 1 year ago. ( send a note )