elham .k says
ta emruz ba hamneshini ke hamkishe man nabud mokhalefat mivarzidam,laken emruz dele man paziraye hameye surat ha shodeh,cheragahe ahovan ast va botkadeye botan va someeye raheban va kabeye taefan va alvahe torat va oraghe Quran.....dine man inak dine eshgh ast va har ja karevane eshgh beravad,dino imane man ham be donbalash ravan ast.mohyedin arabi andlosi
reyhane says
کتاب گویاhttp://ketabkhaneyegooya.blogspot.com/http://www.radiocp.com/
The top 100 books of all timehttp://www.guardian.co.uk/world/2002/may/08/books.booksnews
sahar s says
ای کاش دریایی بود شاید موجی می آمد و آبی و سرابی و رهایی شاید ترجیح می دادم قصه ای افسانه ای بود ای کاش لالایی تندی بود که از زبانت می شنیدم ……… آری طعم رفتنت نه دریا ییست نه سراب طعم رفتنت نه افسانه ایست نه قطره ای آب طعم رفتن تو طعم بی طعمی مایل به تلخی دارد که هیچ رنگی نتوانست جز کبود جور آن را بکشد پس این کبود سیاه بخشی از طعم رفتنت خواهد بود
arsham belivany says
يك سند تاريخي- آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارسیزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.الله اکبرخلیفه مسلمینعمربن الخطاب--------------------نامه يزدگرد : از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری ) به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید .شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد. خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت. یزدگرد سوم ساسانی
yalda says
milade ba saadate monjiye alame bashariyat mobarak bad.eydetun mobarak.
barman hamrah says
به جست و جوی توبر درگاه ِ کوه میگریم،در آستانه دریا و علف.به جستجوی تودر معبر بادها می گریمدر چار راه فصول،در چار چوب شکسته پنجره ئیکه آسمان ابر آلوده راقابی کهنه می گیرد.. . . . . . . . . . . .به انتظار تصویر تواین دفتر خالیتاچندتا چندورق خواهد زد؟***جریان باد را پذیرفتنو عشق راکه خواهر مرگ است.-و جاودانگیرازش را با تو درمیان نهاد.پس به هیئت گنجی در آمدی:بایسته و آز انگیزگنجی از آن دستکه تملک خاک را و دیاران رااز این ساندلپذیر کرده است!***نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد- متبرک باد نام تو -و ما همچناندوره می کنیمشب را و روز راهنوز را
mari! h says
زندگی رویا نیست.ا زندگی زیباییست.ا میتوان،ا بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی.ا میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.ا میتوان،ا از میان فاصلهها را برداشت.ا دل من با دل تو،ا هردو بیزار از این فاصلههاست
a m i r h o s s e i n says
dear my friend ;my weblog is updatedhttp://teekany.blogfa.com/post-12.aspxb.regardsa.h.t.
samar says
مردی که گنجی را در خواب دیدمرد فقیری یک نفر را در خواب دید که نشانی یک شهر و یک خرابه را به او داد وگفت:در ان خرابه گنجی پنهان است.مردفقیر از خواب پرید وخیلی خوشحال شد و صبح اول وقت کوله بار سفرش را بست وبه سمت ان شهر به راه افتاد.ووقتی به انجا رسید به سرعت به سراغ خرابه رفت.دیگر شب شده بود اما مرد فقیر بی صبرانه در خرابه به دنبال گنج میگشت.از بد روزگار شب قبل دذدی به خانه ای در همسایگی خرابه دستبرد زده بود وماموران حاکم شهر که در ان دور وبر در جستجوی دزد می گشتند مرد فقیر را به جای دزد گرفتند وپیش حاکم شهر بردند او هم همه چیز را به حاکم گفت.حاکم که فهمید او راست می گوید به او گفت:به این خوابها توجهی نکن مرد!من هم دو ماه پیش در خواب دیدیم در شهری که در شمال است و تا اینجا چهل فرسنگ فاصله دارد در گوشه سمت چپ هفتمین خانه واقع در اخرین کوچه شرقی بازار گنجی پنهان است!اما من به این خواب توجهی نکردم.مرد فقیر با شنیدن نشانی شهر وبازار وکوچه و خانه خیلی تعجب کرد زیرا حاکم درست نشانی خانه او را میداد!پس به روی خودش نیاوردو حرف حاکم را که این خوابها بیهوده است پذیرفت وفوری به شهرش بازگشت.به خانه رفت و کلنگی برداشت ودر گوشه حیاط یعنی همان جایی که حاکم نشان داده بود کند و گنج را پیدا کرد
maryam says
salam,hmmm...? nemidunam in kuh shabihe kuhieie ke daneshgahe maposhtesh gharar dare..wink, haghighatesh nemidunam kojast..hala kojast?
arshia says
شعر از : شل سیلور استاینآرزوهایی که حرام شدند جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکندبه لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنملستر هم با زرنگی آرزو کرددو تا آرزوی دیگر هم داشته باشدبعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کردآرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلیبعد با هر کدام از این دوازده آرزوسه آرزوی دیگر خواستکه تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگرتا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزوبعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدنجست و خیز کردن و آواز خواندنو آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتربیشتر و بیشتردر حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردندلستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلاو نشست به شمردنشان تا ......پیر شدو بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بودو آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودندآرزوهایش را شمردندحتی یکی از آنها هم گم نشده بودهمشان نو بودند و برق میزدندبفرمائید چند تا برداریدبه یاد لستر هم باشیدکه در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد
maryam f says
" یا علی گفتیم و عشق آغاز شد عشق آمد با دلم دمساز شد !! "
salam,hale shoma?...mamnoonam az commente zibatun....khub o khosh bashin
ghazaleh (giselle) b says
الهی! عبدالله برین بساط پیاده مانده است، رُخ بر هرکه می آورد اسب بر او می دوانند. الهی! آن ساعت که شاه ماتِ اجل مانده باشد از دیوبند شیطان او را نگاه دار که فرزینِ طاعت کج می رود. ازمناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
kamelia m says
سنگيست زيرآب در گود شبگرفته ي درياي نيلگونتنها نشسته درتك آن گورسهمناكخاموش مانده دردل آن سردي وسكوناوبا سكوت خويش ازياد رفته ايست درآن دخمه ي سياههرگزبراونتافته خورشيدنيمروزهرگزبراونتافته مهتاب شامگاه بسيارشب كه ناله برآوردوكس نبودكان ناله بشنودبسيارشب كه اشك برافشاندوياوه گشت سنگيست زيرآب ،ولي آن شكسته سنگ زنده است،مي تپدبه اميدي درآن نهفتدل بود،اگربه سينه دلداري نشستگل بود،اگربه سايه خورشيدمي شكفت
leila says
خداوندا مرا وسيله صلح خويش قراردهآنجا كه كين است ، بادا كه عشق آورم آنجا كه تقصيراست ، بادا كه بخشايش آورمآنجا كه تفرقه است ،بادا كه يگانگي آورمآنجا كه خطا است ، بادا كه راستي آورمآنجا كه شك است ،بادا كه ايمان آورمآنجا كه نااميدي است ، بادا كه اميد آورمآنجا كه ظلمات است ، بادا كه نور آورمآنجا كه غمناكي است ،بادا كه شادماني آورمخداوندابادا كه بيشتر درپي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن درپي فهميدن باشم تا فهميده شدندرپي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدنآريچه با ازدست دادن است كه مي گيريمبا فراموشي خويشتن است كه خويشتن را باز مي يابيم با بخشودن است كه بخشايش به كف مي آوريم بامردن است كه به زندگي برانگيخته مي شويم
ramin lion says
.
afshan c says
hi dear,i m 4om pakistan.i m livng in manchester.i m readng just poetry