Books

Request Friendship
Send Request Cancel

mrizvandi

mrizvandi

Hi, I'm Mehdi Rizvandi From Iran.
I'm Developer at first and software administrator at second.
Working in Chadormalu Mining and Industrial Company on software administrator and system designer.
I like book reading and writing. on 2005 year, we success write VB and API book.
See this link of same site about... more »
  • Tehran, Iran
  • member since October 11 2007

Public Notes

 
1 2  | Next »
Displaying 1-20 of 31 notes
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...
    بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ...
    بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...
    بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...
    و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...
    يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ...
    (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))
    آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟
    .................................
    دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ...
    خوب ، خوش و پيروز باشي
    پاينده ايران

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    هی شده ام
    از مرزهای پر از تکرار
    و تنها
    اینجا
    در خویشتن
    سکوت میکنم
    و ...
    گریستم در خود
    و نگریستم به آنچه که از تو دارم
    تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    دفتر من در وسط
    باد ورق مي زند
    برگي از آن مي کند
    نام تو در باغها
    ورد زبان مي شود

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    روز تلخ آخرم را زیر باران گریه کن ...
    مه گرفته ،
    رقص تابوت در هوا را گریه کن ...
    گریه کن ،
    من را میان دست ها و اشک ها
    اشک کن بدرقه راهم ، به یاد یاد ها
    روز خوب دل سپاری ، روز تلخ رفتنم ...
    خاک بسپار خاطراتِ از رنگ و رو افتاده ام ...
    گریه کن ...
    من را ، دلم را ... خط به خط فریاد ها...
    سر به دار و چشم بر در ، در دلم آشوب ها
    گریه کن ،
    و بغض بشکن ... در هجوم خاطرات
    دفترم را پاره کن ...دیگر این پایان ماست

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    از پس پرده نگاه كن مثل شطرنج زمونه
    هر كسي مثل يه مهره توي اين بازي ميمونه
    يكي مثل ما پياده يكي صد ساله سواره
    يه نفر خونه بدوشه يكي ، دو تا قلعه داره
    يه طرف همه سياه و يه طرف همه سپيدن
    روبروي هم يه عمره مارو دارن بازي ميدن
    اونا كه اول بازي توي خونه تو و من
    پيش پاي اسب دشمن اون همه سربازو چيدن
    ببين امروزم تو بازي ميون شاه و وزيرن
    هنوزم بدون حركت پشت ما سنگر ميگيرن
    تاج و تخت شاه ديروز در قلعه شون نميشه
    به خيالشون كه اين تاج سرشونه تا هميشه
    يادشون رفته ، يادشون رفته ، كه اون شاه
    كه به صد مهره نميباخت
    تاج و از سرش تو ميدون لشكر پياده انداخت
    اون كه مارو بازي ميده اونه كه مهره رو چيده
    اون كه نه شاه نه سرباز نه سياهه ، نه سپيده
    از پس پرده نگاه كن

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • narjes r

    narjes r says

    از خدا میخواهم به من قدرتی دهد تا قبل از آنکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم چند قدمی با کفش هایش راه بروم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    ارزانيست ، شرف اينجا ارزان است ، تن عريان ارزان است ، آبرو ارزان است و دروغ از همچي ارزانتر ، چه تخفيف بزرگي خورده است قيمت انسانها ...

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    تصور کن:
    درختانی در مه فرو رفته را
    با انتهایی ناپیدا
    و با آبشاری که دعوتت می کند
    تا برهنه شوی
    خودت را میان امواجش پرت کنی
    و بی اراده
    با جریانش
    راهی شوی
    به سویی که ....
    همه نا آشنائی است!

    شاید سرت به سنگ بخورد
    شاید سفری رویائی در پیش رویت باشد
    شاید در میانه راه کوفته و درهم شوی
    شاید هم نشوی
    شاید
    شاید
    و بسا شاید های دیگر

    اما اگر زنده بمانی
    چیزی بزرگ به دست آورده ای:
    خاطره ای خوش
    از یک ماجراجویی گیج کننده!

    و تابلوی همین طبیعت است،
    عشق:
    با دعوتی که
    انتهایش را نمی توان گمانه زد.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    سفر باید کرد
    دو قدم مانده تا قاف....
    ع ، ش

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    برف می بارد
    برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
    کوهها خاموش
    دره ها دلتنگ
    راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
    بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
    یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
    رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
    ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
    آنک آنک کلبه ای روشن
    روی تپه روبروی من
    در گشودندم
    مهربانی ها نمودندم
    زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
    در کنار شعله آتش
    قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
    گفته بودم زندگی زیباست
    گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
    آسمان باز
    آفتاب زر
    باغهای گل
    دشت های بی در و پیکر
    سر برون آوردن گل از درون برف
    تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
    بوی خک عطر باران خورده در کهسار
    خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
    آمدن رفتن دویدن
    عشق ورزیدن
    غم انسان نشستن
    پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
    کار کردن کار کردن
    آرمیدن
    چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
    جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
    گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
    همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
    در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
    نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
    گاه گاهی
    زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
    قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
    بی تکان گهواره رنگین کمان را
    در کنار بان ددین
    یا شب برفی
    پیش آتش ها نشستن
    دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
    آری آری زندگی زیباست
    زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
    گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
    ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
    ...

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    من عاشق او بودم و او عاشق او

    تو و من …
    من تنها ، تو و او
    من دیوانه تو را می جویم و تو در او محوی
    من برایت فلک و شمس و سما می خواهم
    و تو در بستر شهوانی او آرامی
    من همه هستی خود را به تو می بازم و بس
    و تو در خلوت او
    به همه جز من عاشق
    نگهت رویایی است
    کاش می شد من هم همه را در پس یک بستر تر می دیدم
    کاش می شد احساس
    ز دلم پر می زد
    کاش می شد انگونه که تو
    عشق جسمانی خود را به همه می بخشی
    به شما ها دل داد
    و چه تنهائی تلخی است در این نسل دروغ
    وچه عشقی وچه زهری که ندانی
    من احمق همه چیزم نگه ظالم توست .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    الو ... الو... سلام
    الو ... الو... سلام

    کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

    مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

    پس چرا کسی جواب نمیده؟

    یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

    خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

    بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

    هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

    صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

    فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

    بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

    بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

    بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

    دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

    چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

    آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

    نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

    مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

    خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

    کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

    بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

    کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    اين نيز طنزي ديگر و بي هيچ منظور....

    ميداني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟
    در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. ( صد البته كه به هم محرم بودند !!!)
    مرد دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زن گفت لطفا اين نخ رو از روي لب من بردار.
    زن هم دستهايش به سوزن و وصله بود.
    آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، چون دستش بند بود، ناچار با لب برداشت.
    شيرين بود.
    ادامه دادند.....؛

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    مرد نشسته بود ..........
    زن نشسته بود ............
    كنار هم نشسته بودند ..............
    روي دو صندلي ..........
    در يك اتاق...........
    آنجا مطب يك چشم پزشك بود ............
    آن دو زن و شوهر نبودند .............
    غريبه بودند...........
    مرد دوربين بود ............
    نزديك را خوب نمي ديد ............
    زن نزديك بين بود ...........تمام ريزه كاري هاي دنيا را تا چند سانتيمتري نوك دماغش مي ديد ، مناظر زيباي آن دورها را نمي ديد . رهگذران انتهاي كوچه هارا نمي ديد .

    اما مرد را با تمام جزئياتش مي ديد .........
    حتي ريزه كاريهايي كه خود مرد هم خبر نداشت . يك لكه كوچك را گوشه شلوار مرد مي ديد ....... كناره كمربندش را مي ديد كه خورده شده .......
    آستين نيمدار كت مرد را از ساختمان ده طبقه نمای سنگ یشمی بهتر
    مي ديد .............

    مرد مي خواست با زن حرف بزند . زن مي خواست مرد را بازهم بكاود....................

    زن فكر مي كرد “ چه مرد كثيفي ! چه سر و وضعي ! واقعا كي در
    دنيا حاضر است فداكاري كند و همسر اين مرد مضحك شود ؟ چه
    كسي حاضر است كله و موهاي زشت اين مرد را هر شب و هر
    صبح نوك دماغش ببيند ؟ با اين منظره نفرت انگيز بخوابد و با
    آن بيدار شود ؟

    زن دوست داشت مرد را از پنجره همان اتاق پرت كند به جايي


    دست كم دورتر از نوك دماغش .........

    مرد زن را واضح نمي ديد . محو مي ديد ، فرو شده در بخار . زن
    را در هاله اي مي ديد كه بيشتر به او جنبه آسماني مي داد .

    مرد دوست داشت زن را نوك قله كوه بگذارد و از دور سير نگاهش كند ....

    در آن اتاق صندلي هاي خالي ديگري هم بود ..............
    مرد دوست داشت روي دورترين صندلي بنشيند و زن را سياحت كند .......

    زن دوست داشت روي دورترين صندلي بنشيند و مرد را نبيند ............

    همين تفاهم آن دو را به وصال هم رساند .

    در يك لحظه هردو به سمت صندلي آمال و آرزوهاي خود شيرجه رفتند .....

    مرد با متانت هرچه تمام تر صندلي را به زن تعارف كرد .

    زن سرخ شد و نشست...........

    در آن لحظه ، صداي مرد در نظرش چه طنين مردانه اي داشت ،

    مرد چه باوقار و متين بود، مي شد مثل كوه بر او تكيه زد .

    البته زن هيچگاه تا آن زمان بر كوه تكيه نزده بود ، كسي را هم نديده بود كه اينكار را كرده باشد ، ولي فكر مي كرد تشبيه جالبي است .

    مرد هم كه همچنان زن را در هاله اي نوراني مي ديد موقع را مناسب ديد و سر صحبت را باز كرد.

    چند ماه بعد ، زن و مرد كه ديگر زن و شوهر بودند ، هركدام عينكي رابر بيني حمل مي كردند .



    زن هرروز به قله كوههاي شمال شهر نگاه مي كرد و تعجب مي كرد كه چطور قبلا آنها را نديده وگرنه فتح شان مي كرده .

    مرد هم هرروز در گوشه چشمان زن چيزهايي مي ديد كه وحشتش
    مي گرفت و فكر مي كرد اين نشانه هاي هولناك سابق كجا پنهان بوده اند...

    البته اين زوج در هنگام خواب عينك ها را از روي بيني بر مي داشتند و آسوده تا صبح در آغوش هم مي خوابيدند .

    خوب از این داستان چه نتیجه ای گرفتید ؟

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود
    سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد
    سرافراز باشيد
    بدرود

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    هيزم شکن---
    روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.
    وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
    هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه. "
    فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه.
    فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
    جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
    يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هه هه هه هه)
    هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
    اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
    فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
    هيزم شكن فرياد زد. " آره "
    فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
    هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
    نكته اخلاقي اين داستان اينه كه هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد!!!؛

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Roya P

    Roya P says

    در كودكي مي خواستم قدرت داشته باشم تا جهان را بسازم .
    وقتي نوجوان شدم تصميم به ساختن كشورم گرفتم .
    در جواني اراده ساختن شهرم را كردم .
    در ميانسالي به فكر خانواده خود افتادم .
    و وقتي پير شدم ديدم كه فرصتي ندارم و بايد به خود مشغول شوم .
    كه اگـــــــــــر ...
    خـــــود را مي ساختم ......
    خـانواده ؛ شهــر ؛ كشــور و جهــانم ؛ ساخته مي شد

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Roya P

    Roya P says

    نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! ........... دیگر بس است!
    راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Mohammad VatanPour

    Mohammad VatanPour says

    سگ باهوش
    قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
    قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
    سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
    اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
    اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
    سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
    سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
    مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
    مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
    نتیجه اخلاقی :
    اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
    و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
    سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
    پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

    posted 1 year ago. ( send a note )
1 2  | Next »
Displaying 1-20 of 31 notes