Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Meysam Mobasheri (memo)

Meysam Mobasheri (memo)

has 320 followers and is following 435 people

When we all give the power
We all give the best
Every minute of an hour
Don't think about the rest
And you all get the power
You all get the best
When everyone gets everything
And every song everybody sing
--------------------------------------------
Life sciences are my major academic research areas. I study... more »
  • Tehran, Te, Iran/Tehran
  • member since September 19, 2007

Groups

Following

Meysam Mobasheri (memo)’s last login was Friday, March 20, 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • Sher Ritchie

    Sher Ritchie says

    Merry Christmas (I'm a member of 'Team America' club).

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • sara

    sara says

    این زورِ پشتِ عقربه‌ها،
    روزگارِ ماست.
    گاهیش خاطره‌ست؛ درد است؛ عا‌شقی‌ست؛ گاهیش روزِ نوست.
    سالي سرشار از آرامش را برايتان آرزومندم.

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • sara

    sara says

    خود را به ناخوشي ميزنم، در خانه بستري ميشوم!
    آنگاه همسايه‌ها به عيادتم
    خواهند شتافت
    و نگارم نيز در ميان آنان است
    طبيبان را سرافكنده خواهد كرد!
    زيرا تنها او دردم را مي‌داند و بس...

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    نوروز باستانی نوید دهنده بهار زندگانی بر همگان فرخنده باد---
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پیروز---
    بهار 1388

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • unknown

    unknown says

    شجاعت همیشه فریاد زدن نیست.گاه صداى‌آرامى است كه انتهاى روز مى‌گوید: فردا دوباره تلاش خواهم كرد

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • adamcf

    adamcf says

    Meysam, you seem to be building an interesting global network. I look forward to being part of it.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • fereshteh m

    fereshteh m says

    سلام آقا میثم
    خوبین؟.
    راستش دیگه فرصت زیادی برای انگلیسی نوشتن نداشتم براتون فارسی می نویسم. مدت زیادیه که دیگه ازتون خبری نبود. خیلی خوشحالم که بهم بعد از مدتها سر زدید.
    انگلیسمو نه هنوز فرصت نکردم تقویت کنم. بله اونقدر سرم شلوغ شده که دیگه وقت سر خاروندنم ندارم. از شما چه خبر؟ چیکارا می کنین؟
    خوش می گذره زندگی؟

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • lavenderjew

    lavenderjew says

    Thanks for adding me as a friend on shelfari. I'm sorry that it has taken so long for me to accept your invitation. Other matters in my life have prevented me from being active on the website. I look forward to learning more about you and what you are reading.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Roya g

    Roya g says

    خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Roya g

    Roya g says

    روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کر

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Roya g

    Roya g says

    شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین!!

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • A.Gh

    A.Gh says

    The past is unchangable, the future is unknown
    And now is a gift, that's why it's called the present !

    posted 3 years ago. ( send a note )