Mehrnoosh T

Mehrnoosh T

شکست باورها
مهری کبیریرهنی: شاعر
خلاصه کتاب : این مجموعه متضمن اشعاری است که در قالب تک بیتی، دو بیتی، غزل و آزاد سروده شده است؛ قطعاتی هم چون: بگو که زندگی از نو ترانه‌ ساز نماید/ بگو که اشک نبارد بروی دیدهی یاران/ بگو به کوچه زند دل به عشق روز بهاران/....

my book , she is not my mother anymore is a book about love.
love...more »
  • west hills, CA, USA
  • member since Friday, July 13 2007

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 136 notes
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    به جست و جوی تو
    بر درگاه ِ کوه میگریم،
    در آستانه دریا و علف.

    به جستجوی تو
    در معبر بادها می گریم
    در چار راه فصول،
    در چار چوب شکسته پنجره ئی
    که آسمان ابر آلوده را
    قابی کهنه می گیرد.
    . . . . . . . . . . . .
    به انتظار تصویر تو
    این دفتر خالی
    تاچند
    تا چند
    ورق خواهد زد؟
    ***
    جریان باد را پذیرفتن
    و عشق را
    که خواهر مرگ است.-

    و جاودانگی
    رازش را
    با تو درمیان نهاد.

    پس به هیئت گنجی در آمدی:
    بایسته و آز انگیز
    گنجی از آن دست
    که تملک خاک را و دیاران را
    از این سان
    دلپذیر کرده است!
    ***
    نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
    - متبرک باد نام تو -

    و ما همچنان
    دوره می کنیم
    شب را و روز را
    هنوز را...

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    آنکس که بداند و بداند که بداند

    اسب خرد از گنبد گردون بجهاند





    آنکس که بداند و نداند که بداند

    بیدارش نمایید که بس خفته نماند





    آنکس نداند و بداند که نداند

    لنگان خرک خویش به منزل برساند



    آنکس که نداند و نداند که نداند

    در جهل مرکب ابدالدهر بماند





    درکشورما وضع چنین است بدانید

    آنکس که بداند و بداند که بداند

    باید برود غازبه کنجی بچراند





    آنکس که بداند و نداند که بداند

    بهتر برود خویش به گوری بتپاند





    آنکس که نداند و بداند که نداند

    با پارتی و پول خر خویش براند





    آنکس که نداند و نداند که نداند

    برپست ریاست ابدالدهر بماند

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    نامه هاي عاشقانه يك پيامبر (جبران خليل جبران به ماري هسكل

    او در ششم ژانویه سال ۱۸۸۳، در خانواده‌ای مسیحي مارونی(منسوب به مارون قدیس) که به خلیل جبران شهرت داشتند، در البشری، ناحیه‌ای کوهستانی در شمال لبنان به دنیا آمد.

    جبران در سال ۱۸۹۶ با فرد هلند دی ملاقات کرد و از آن به بعد وارد مسیر هنر شد. دی جبران را با اساطیر یونان، ادبیات جهان، نوشته‌های معاصر و عکاسی آشنا کرد.

    از جبران مجموعا ۱۶ کتاب به زبان‌های عربی و انگلیسی بر جا مانده‌است که نام‌های آنها به ترتیب سال انتشار عبارت‌اند از:
    الف - به زبان عربی:
    ۱. موسیقی (۱۹۰۵م.) ۲. عروسان دشت (۱۹۰۶م.) ۳. ارواح سرکش (۱۹۰۸م.) ۴. اشک و لبخند ۵. بالهای شکسته ۶. کاروان‌ها و توفان‌ها ۷. نوگفته‌ها و نکته‌ها

    ب - به زبان انگلیسی:
    ۸. دیوانه ۹. نامه‌ها ۱۰. ماسه و کف ۱۱. پیشتاز ۱۲. خدایان زمین ۱۳. سرگردان ۱۴. مسیح، فرزند انسان ۱۵. پیامبر ۱۶. باغ پیامبر (انتشارات کاروان)

    مجموعه نامه هاي جبران خليل جبران، نويسنده برجسته لبناني، به ماري هسكل است كه بين سال هاي 1908 تا 1924 نگاشته شده و توسط پائولوكوئليو گردآوري و بازنويسي شده است. در اين نامه ها، سير تكاملي انديشه ي خليل جبران كه منجر به نگارش اثر عظيم پيامبر شد، آشكارا مشاهده مي شود.

    ماري دلبندم، پدرم را از دست دادم؛ در همان خانه قديمي اي مرد كه شصت و پنج سال پيش به دنيا آمده بود. دوستانش برايم نوشتند، پيش از اينكه ديدگانش را براي ابد ببندد، براي من طلب آمرزش كرد.

    مطمئنم كه اينك پدرم در آغوش پروردگار آرميده است، با اين وجود، نمي توانم اندوه و درد فقدانش را دور كنم. احساس مي كنم دست مرده بر سرم است، و به مادرم، به خواهر كوچكترم، و به برادرم مي انديشم - ديگر هيچ كدام نيستند تا به روشنايي خورشيد لبخند بزنند : كجايند؟ آيا در آن ناشناخته مكانف مي توانند بار ديگر با خورشيد ديدار كنند؟ آيا مي توانند همچون ما گذشته را به ياد آورند؟

    چه پرسش هاي ابلهانه اي؛ خوب مي دانم آنان جايي در آسمان مي زيند، نزديك تر از ما به خداوند. ديگر آن هفت پرده - كه ميان انسان و خرد حايل است- حجاب ديدگان آنها نيست، و عزيزانم ديگر ناچار نيستند با حقيقت و نور قايم با شك بازي كنند. با اين وجود، همچنان دردمند و غمگينم.

    و تو تنها تسلاي مني. هر چند در ان سوي ديگر جهان، در جايي هستي كه به هاوايي مشهور است. روزهاي شما برابر شب هاي پاريس است. با اين حال، وقتي راه مي روم، تو به من نزديكي؛ وقتي كار مي كنم، تو با من سخن مي گويي؛ و آن دم كه احساس مي كنم تنهايي مرا مي خورد، حضور تو در كنارم تجلي مي يابد. لحظاتي هست كه مي دانيم در ميان ما و آنان كه دوستشان داريم، هيچ فاصله اي نيست.

    23 ژوئن 1909

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Mana S

    mana s says

    با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست
    هر رود را اهلیت دریا شدن نیست
    از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه
    زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست
    باید سرشت باد جز غارت نباشد
    تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست
    در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما
    با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست
    وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد
    طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست
    با ریشه ها در خک ،‌ بی چشمی به افلک
    این تک ها را حسرت طوبی شدن نیست
    ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر
    با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست
    سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش
    از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست
    وقتی تو رویا روی اینان می نشینی
    ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست
    آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد
    راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست
    ...
    استاد حسین منزوی

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
    پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
    دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
    - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
    دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
    مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
    مسافر گفت: روز به خیر
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
    مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
    مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
    مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
    - بهشت
    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
    مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
    - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

    بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    چه قدر آدم!چرا باید من فقط یکی از این شش میلیارد آدمی باشم که روی گرده این کره خاکی زندگی می کنند؟چرا نمی توانم به جای بقیه باشم؟...آدم ها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابان های پر جمعیت دایم به هم برخورد میکنند و بعد بی آنکه ذره ای در هم فرو بروند مثل گوی های بیلیارد از هم دور میشوند.چرا آدم ها نمی توانند در یکدیگر فرو بروند؟از این که نمی توانستم وارد بقیه ی آدم ها شوم احساس تنهایی می کردمدر جاهای شلوغ دلهره داشتم کهچه طور میتوانم خودم را از میان این همه آدم بیرون بیاورم.به خودم می چسبیدم تا گم نشوم.......کاش می توانستم از خودم بپرم بیرون و بروم داخل عابری که از جلوم می گذشت.کاش میشد همانطور که بلیط می خریدم و داخل سینما میشدم می توانستم وارد بلیط فروش سینما بشوم و او را خوب تماشا کنم.برای لحظه ای از اینکه در خودم گیر کرده بودم دلم بهم خورد.

    عشق روی پیاده رو- مصطفی مستور

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    دنياي بچه ها دنياي معصوميت ؛ عشق و سادگي است ؛ دنيايي به دور از زشتي و پليدي ؛ دنيايي پر احساس كه به مراتب از دنياي آدم بزرگها بزرگتر است . اعمال ؛ آرزوها و پرسشهاي كودكي عميق تر و تامل برانگيز تر است ؛ كه از پاك سرشتي سرچشمه مي گيرد و چون از دل بر مي آيد با ترس و دورانديشي رابطه اي ندارد و بسيار جسورانه بيان مي شود . با خواندن كتاب نامه هاي بچه ها به خدا ؛ باري ديگر به تجربه معصوميت و سادگي كودكانه پرداختم . اثري با مجموعه اي از پرسشهاي كودكانه كه مخاطب را به تفكري ژرف فرو مي برد . موضوعاتي مانند : آرزوها ؛ پرسشها ؛ دعاها و ... كه با طرح هر يك دريچه اي جديد براي آدم بزرگها نسبت به كودكي مي گشايد ؛ پرسشهايي اساسي در خصوص سرمنشا هستي ؛ مذهب ؛ زندگي ... كه در قالبي جدي و يا طنز بيان شده است . هرگاه نامه هاي بچه ها به خدا را مي خوانم ؛ به ياد كودكي خود مي افتم ؛ سالهايي كه مثل باد سپري گشته و جز هاله اي از خاطرات ؛ چيزي از آن باقي نمانده و تلاشي بس بيهوده براي بازگشت . (( آه گذشته را باور دارم ؛ به ناگهان ؛ نيمي از آني كه بودم نيستم ؛ سايه اي است كه به رويم بال مي گستراند ؛ آه به يكباره گذشته بر من هجوم مي آورد ؛ چرا مي بايست برود ؟ نمي دانم ! *** ))

    ــ خداي عزيز توي كلاساي ديني يكشنبه ها به ما گفتن كه تو چيكار ميكني . كي جاي تو كار ميكنه وقتي تو ميري مرخصي ؟

    ــ خداي عزيز مي خوام تو جشن هالوين لباس شيطون بپوشم ؛ از نظر تو اشكالي نداره ؟

    ــ خداي عزيز آيا تو واقعا نامرئي هستي يا اين فقط يك شوخي است ؟

    ــ خداي عزيز چرا به جاي اينكه بذاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدماي تازه ديگه اي بسازي همين آدمايي رو كه وجود دارن نيگه نمي داري ؟

    ــ خداي عزيز آيا تو خداي حيوونا هستي يا خداي اونا يكي ديگه ست ؟

    ــ خداي عزيز اگه واقعا منظورت اينه كه بايد با ديگران همون كاري رو كرد كه اونا با تو ميكنن ؛ پس من بايد حساب برادرم رو برسم !

    ــ خداي عزيز من امريكايي هستم تو كجايي هستي ؟

    ــ خداي عزيز به خاطر برادر كوچيكم متشكرم ولي من دعا كرده بودم كه يه توله سگ داشته باشم !

    ــ برادر من راجع به تولد بچه ها باهام حرف زده ولي به نظرم جور در نمياد !

    ــ اگه روز يكشنبه توي كليسا رو نگاه كني بهت كفشاي نوام رو نشون ميدم .

    ــ و بالاخره يك جمله محشر از كودكي به نام چارلي : خداي عزيز تو چطور تونستي كه
    بدوني خدا هستي

    نامه هاي بچه ها به خدا

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • babak shabani

    babak shabani says

    سلام ، خیلی خوشحالم که شما به عنوان یک ایرانی کتاب مینوسید. همیشه دوست داشتم بدونم چند نفر ایرانی هستند که میتونند به زبان انگلیسی بنویسند. این خیلی خوبه. ...
    پام برسه آمریکا کتابتونو میخرم که بخونم، با آرزوی موفقیت بیشتر برای مهرنوش

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    تصور کن:
    درختانی در مه فرو رفته را
    با انتهایی ناپیدا
    و با آبشاری که دعوتت می کند
    تا برهنه شوی
    خودت را میان امواجش پرت کنی
    و بی اراده
    با جریانش
    راهی شوی
    به سویی که ....
    همه نا آشنائی است!

    شاید سرت به سنگ بخورد
    شاید سفری رویائی در پیش رویت باشد
    شاید در میانه راه کوفته و درهم شوی
    شاید هم نشوی
    شاید
    شاید
    و بسا شاید های دیگر

    اما اگر زنده بمانی
    چیزی بزرگ به دست آورده ای:
    خاطره ای خوش
    از یک ماجراجویی گیج کننده!

    و تابلوی همین طبیعت است،
    عشق:
    با دعوتی که
    انتهایش را نمی توان گمانه زد.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    و هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد
    نو چنان پر شور ،‌ تو چنین پر شتاب
    بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی
    و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز فشرده ی رگهای من
    و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی تا ویرانه های امروزم را دریابی
    تو از بیم کرکسان
    به دور من مرز می کشی و مرز می کشی
    چرا که می دانی آباد خواهم شد
    و اینک ای منجی شوره زار بشارت ها
    سطح جسم و روحم را به تو می سپارم
    تا مرا از خود سرشار کنی

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    سفر باید کرد
    دو قدم مانده تا قاف....
    ع ، ش

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • buoyant

    buoyant says

    Hey, what do you think of carlos casteneda? I have always wanted to know how others view him and rarely find another reader. Our spiritual and philosophical reading is similar... cheers

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • hamid n

    hamid n says

    salam ,mehrnosh khanom,baraye man jalebe ke mibinam ketabhaton moshabeh onaie ke man khondam,pas fekr mikonam tarze fekre moshabehi nesbat be bazi zendegi darim ,va fekr mikonam betonim tabadole nazare mofidi ba ham dashte bashim.

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Hilda

    hilda says

    vيك نجار مسن به كارفرمايش گفت كه مي خواهد بازنشسته شودتا خانه اي براي خود بسازد و در كنار همسر و نوه هايش دوران پيري را به خوشي سپري كند.
    كار فرما از اينكه كارگر خويش را از دست مي داد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت. كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه اي برايش بسازد و بعد بازنشسته شود.
    نجار قبول كرد ولي ديگر دل به كار نمي بست، چون مي دانست كه كارش آينده اي نخواهد داشت. از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده كرد و كارش را از سر سيري انجام داد.
    وقتي كارفرما براي ديدن خانه آمد، كليد خانه را به نجار داد و گفت: اين خانه هديه من به شماست، بابت زحماتي كه در طول اين سالها برايم كشيده ايد.
    نجار وارفت، او در تمام اين مدت در حال ساختن خانه اي براي خودش بود و حالا مجبور بود در خانه اي زندگي كند كه اصلا خوب ساخته نشده بود!

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • hamid n

    hamid n says

    salam doste aziz ,nazareton rajebe carlos chie,baraye man tarafdarhaye carlos adamaye jalebi hastan

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Maral

    maral says

    va NADER EBRAHIMI be abadiat peivast. see you in the group discussion post! motasefam :(

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    یاغی


    برلبانم غنچه لبخند، پژمرده است
    نغمه ام دلگیر و افسرده است
    نه سرودی، نه سروری
    نه هم آوازی، نه شوری
    زندگی گوئی ز دنیا رخت بربسته است
    یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
    این چه آئینی است، چه قانونی است، چه تدبیری است
    من از این آرامش سنگین و صامت، عاصیم دیگر
    من از آهنگ یکسان و مکرر، عاصیم دیگر

    من سروری تازه می خواهم
    جنبشی، شوری، نغمه ای، فریادهائی تازه می خواهم
    من بهر آئین و مسلک کو کسی را از تلاش بازدارد یاغیم دیگر
    من تو راه در سینه ی امید دیرینسال خواهم کشت
    من امید تازه می خواهم
    افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم

    کرم خاک نیستم اینک تابمانم درمغاک خویش خاموش
    نیستم شبکور، کز خورشید روشن گر بدوزم چشم
    آفتابم من، که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم
    با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویشتن
    من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز


    جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیدا است
    موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
    کرم خاکی نیستم، من آفتابم
    جویبارم، موج بی تابم

    تا به چند اینگونه در یک دخمه، بی پرواز ماندن
    تا به چند اینگونه با صد نغمه، بی آواز ماندن
    شهر ما آسمانی را بزیر چنگ پرواز بلندش داشت
    آفتابی را بخواری در حریم ریشخندش داشت
    گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما، پر بود
    زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
    چو بید از باد می لرزید
    اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری
    اینک این همبستری با دختر خورشید
    این همخوابگی با مادر ظلمت
    من که هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد
    گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

    زندگی یعنی تکاپو
    زندگی یعنی هیاهو
    زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
    زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو
    زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد



    زندگی بایست در پیچ و خم راهش زالوی حوادث رنگ بپذیرد

    زندگی بایست یکدم یک نفس حتی
    زجنبش وانماند
    گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد

    زندگی همچنان آبست
    آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
    و بوی گند می گیرد.
    در ملال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد.
    آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
    مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند
    من سرتسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم، جز مرگ
    من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز
    بیم من از مرگ یک افسانه ی دلگیر بی آغاز و پایانیست

    من سروری را که عطری کهنه در گلبرگ الفاطش نهان باشد، نمی خواهم
    من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده باشد
    من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
    من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
    من نه بتوانم شراب ناز از یک چشمه نوشیدن
    من نه بتوانم لبی را باره ها با شوق بوسیدن
    من تن تازه، لب تازه،شراب تازه، عشق تازه می خواهم
    قلب من با هر طپش یک آرمان تازه می خواهد
    سینه ام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد
    من زبانم لال، حتی یک خدا را سجده کردن، قرنها او را پرستیدن، نمی خواهم

    من خدای تازه می خواهم
    گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
    گرچه او رونق دهد آئین مطرود و حرام می پرستی را
    من به ناموس قرون بردگیها یاغیم دیگر
    یاغیم من، یاغیم من، گر بگیرندم، بسوزندم
    گو بدار آرزوهایم بیاویزند
    گو به سنگ ناحق تکفیر
    استخوان شعر عصیان درونم را فرو کوبند
    من از این پس یاغیم دیگر
    من یاغیم دیگر





    هوشنگ شفا

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    برف می بارد
    برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
    کوهها خاموش
    دره ها دلتنگ
    راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
    بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
    یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
    رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
    ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
    آنک آنک کلبه ای روشن
    روی تپه روبروی من
    در گشودندم
    مهربانی ها نمودندم
    زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
    در کنار شعله آتش
    قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
    گفته بودم زندگی زیباست
    گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
    آسمان باز
    آفتاب زر
    باغهای گل
    دشت های بی در و پیکر
    سر برون آوردن گل از درون برف
    تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
    بوی خک عطر باران خورده در کهسار
    خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
    آمدن رفتن دویدن
    عشق ورزیدن
    غم انسان نشستن
    پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
    کار کردن کار کردن
    آرمیدن
    چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
    جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
    گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
    همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
    در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
    نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
    گاه گاهی
    زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
    قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
    بی تکان گهواره رنگین کمان را
    در کنار بان ددین
    یا شب برفی
    پیش آتش ها نشستن
    دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
    آری آری زندگی زیباست
    زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
    گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
    ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
    ...

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Hilda

    hilda says

    وقتي خيلي كوچك بودم اولين خانواده اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.
    قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش ميكردم و لذت ميبردم .
    بعد از مدتي كشف كردم كه موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي كند كه همه چيز را مي داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد.
    ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر كسي را به سرعت پيدا ميكرد .
    بار اولي كه با اين موجود عجيب رابطه بر قرار كردم روزي بود كه مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميكردم كه با چكش كوبيدم روي انگشتم.
    دستم خ