Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Mehrnoosh T

Mehrnoosh T

has 219 followers and is following 262 people

شکست باورها
مهری کبیریرهنی: شاعر
خلاصه کتاب : این مجموعه متضمن اشعاری است که در قالب تک بیتی، دو بیتی، غزل و آزاد سروده شده است؛ قطعاتی هم چون: بگو که زندگی از نو ترانه‌ ساز نماید/ بگو که اشک نبارد بروی دیدهی یاران/ بگو به کوچه زند دل به عشق روز بهاران/....

my book , she is not my mother anymore is a book about love.
love... more »
  • west hills, CA, USA
  • member since July 13, 2007

Groups

Following

Mehrnoosh T’s last login was Thursday, November 4, 2010.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • says

  • sara

    sara says

    این زورِ پشتِ عقربه‌ها،
    روزگارِ ماست.
    گاهیش خاطره‌ست؛ درد است؛ عا‌شقی‌ست؛ گاهیش روزِ نوست.
    مهرنوش جان سالي سرشار از آرامش را برايتان آرزومندم.

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • masoud z

    masoud z says

    همه ی حرفام رو به خدا گفنم .. همه ی اون حرفایی رو که نه میشه اینجا گفت .. و نه میشه به تو گفت .. سبک شدم ، یه خورده .. اما آروم اصلا .. انگار تموم اون حرفا .. یه جایی .. گوشه دلم .. هنوزم داره سنگینی می کنه .. انگاری قرار نیست .. هیچ وقت ، دل من از هیچی خالی شه .. جمعه .. بازم باید برم .. دلتنگم .. نه .. یعنی نه خیلی .. فقط .. فقط .. دلم شعر می خواد .. یه شعر خوشگل و آروم کننده .. از اون شعرایی که تا ته ته های دلت خنک میشه .. که نیست .. یعنی هست ولی من ندارمش .. *

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • amir e

    amir e says

    شعرى از پابلو نرودا
    ترجمه از احمد شاملو
    به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    اگر سفر نكنی،
    اگر كتابی نخوانی،
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
    اگر از خودت قدردانی نكنی.
    به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
    وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
    به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
    اگر برده‏ی عادات خود شوی،
    اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
    اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
    يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
    تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
    اگر از شور و حرارت،
    از احساسات سركش،
    و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
    و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
    دوری كنی . .. .،
    تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
    اگر ورای روياها نروی،
    اگر به خودت اجازه ندهی
    كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
    ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
    -
    امروز زندگی را آغاز كن!
    امروز مخاطره كن!
    امروز كاری كن!
    نگذار كه به آرامی بميری!
    شادی را فراموش نكن

    Posted 2 years ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    در ایامی که بهار به کوی و برزن آمده و طبیعت زنده شده و زیبایی های خود را به رخ می کشد، می توان دقایقی را به سیرو سیاحت در گلزار ادبیات ایران پرداخت و چه مناسبتی بهتر از نوروز!

    شاید در ادبیات کمتر کشوری به اندازه ایران آمیختگی شعر و ادبیات با سنت های کهن وجود داشته باشد.

    شاعران بزرگ و مفاخر گنجینه های ادبیات این سرزمین به فراخور حال در اشعار خود از نوروز یاد کرده اند و هر یک از منظری دلنشین و متفاوت به آن پرداخته اند.

    تعدد و تنوع این اشعار و نیز محتوا و مضامین بکر آن به اندازه ای است که فراهم آوردن همه آنها در یک جا ممکن نیست.

    پس به مصداقِ »آب دریا را اگر نتوان چشید، هم به قدر تشنگی باید چشید«، مجموعه کوچکی از شعر شاعران درباره نوروز و بهار را تقدیمتان می کنم.

    هست ایام عید و فصل بهار

    جشن جمشید و گردش گلزار

    منوچهری دامغانی

    □□□

    امروز روز شادی و امسال، سال گل

    نیکوست حال ما که نکو باد حال گل

    أولوی

    □□□

    عید است و نو بهار و جهان را جوانیی

    هر مرغ را به وصل گلی شادمانیی

    امیرشاهی سبزواری

    □□□

    آمد بهار و یافت جهان اعتدال او

    مرغ دل از نشاط برآورد سال نو

    طالب آملی

    □□□

    طوفان گل و جوش بهار است ببینید

    اکنون که جهان برسرکار است ببینید

    این آینه هایی که نظر خیره نمایند

    در دست کدام آینه دار است ببینید

    صائب تبریزی

    □□□

    چوگشت از روی تو دلشاد نوروز

    در گنج طرب بگشاد نوروز

    کمال الدین اسماعیل

    □□□

    چوگشت از روی تو دلشاد نوروز

    در گنج طرب بگشاد نوروز

    کمال الدین اسماعیل

    □□□

    به جمشید برگوهر افشاندند

    مرآن روز را روز تو خواندند

    سرسال نو هرمز و فرو دین

    برآسوده از رنج دل، دل زکین

    فردوسی توسی

    نوروز بزرگم، بزن ای مطرب، امروز

    زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

    منوچهری دامغانی

    □□□

    نوروز که هرچمن، دل افروز بود

    نقش گل و خار عبرت آموز بود

    گر جامه به جان ز معرفت نو گردد

    هرروز به دل »نشاط نوروز« بود

    شکیب اصفهانی

    □□□

    تا هست چنین که طبع اطفال

    در هرشب عید شادمان است

    اهلی شیرازی

    □□□

    رسید موسم نوروز و روزگار شکفت

    فرخنده گلِ شادی، بهار شکفت

    فیاض لاهیجی

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    Doust geramem Mehrnoosh (f) ,
    Fara residen in Eid sayed bastani ra be khodet ve khanevade garamet tabrik arz mikonem, omidvarem ke sali memlo az salameti, tandorosti, shadi, movefeghiyet der tamame karha, akher aghebet shad ve khosh bakhti ra barayetan arezomandem.
    SHADZI

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
    يك لبخند زندگي مرا نجات داد
    بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
    داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...
    بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ...
    بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...
    بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...
    و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...
    يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ...
    (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))
    آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟
    .................................
    دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ...
    خوب ، خوش و پيروز باشي
    پاينده ايران

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • Farhad

    Farhad says

    Oh Hi

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • Farhad

    Farhad says

    check my shelf plz. u'll find them obviously

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • Farhad

    Farhad says

    سلام. اين خيلي خوبه و مهمه كه آدم از خوندن كتاب تاثير مثبت تو زندگي بگيره. خوشحالم از اين موضوع كه گفتي. اما آيا لذت خوندن كتابهايي كه اين تاثير رو در قالب داستان يا مضامين ادبي ديگه در زندگي ميذاره رو هم تجربه كردي؟

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • Farhad

    Farhad says

    سلام حالتون خوبه؟ من احساس ميكنم شما خودتون رو به موضوع هاي روانشناختي انساني محدود كرديد البته فقط حدس ميزنم از روي موضوع كتابهاتون. آيا همينطوره؟

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    به امروز خوب نگاه کن
    دیروز رؤیایی بیش نیست
    و فردا تنها خیال است...
    امروز اگر خوب زندگی کنی
    از هر دیروز خاطره ای از خوشبختی
    و از هر فردا چشم اندازی از امید خواهی ساخت

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    هی شده ام
    از مرزهای پر از تکرار
    و تنها
    اینجا
    در خویشتن
    سکوت میکنم
    و ...
    گریستم در خود
    و نگریستم به آنچه که از تو دارم
    تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    دفتر من در وسط
    باد ورق مي زند
    برگي از آن مي کند
    نام تو در باغها
    ورد زبان مي شود

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    Hello Mehrnoosh (f) :D
    Hope you have a great week so far, I like to let you know I am honor to be your friend, and I like to thank you for accepting my invitation. Wish you a great year full of health, happiness, joy, fun, and laughter. Please take care of yourself.

    Posted 3 years ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    من و آوای گرمت را شنودن
    بدین آوا غم دل را زدودن
    از اول کار من دلدادگی بود
    ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
    گرفت از من مجال دیده بستن
    همه شب بر خیالت در گشودن
    قرار عمر من بر کاستن بود
    تو را بر لطف و زیبایی فزودن
    غم شیرین دوری بر من آموخت
    سخن گفتن غزل خواندن سرودن
    من و شب های غرببت تا سحرگاه
    چو شمعی گریه کردن نا غنودن
    چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
    وزان خوشتر امید با تو بودن

    Posted 3 years ago. ( send a note )