mahdi sadeghi’s last login was Tuesday, January 13 2009.
Happy New Year, With Best Wishes ---- سال نو میلادی مبارک
می زنی بر دف زمینگامهای شفاف خویش رامی خرامی آرام با دامن رنگ رنگت، با ترنم الوانتدر کوچه سارهای خزانو زنبوران باد به کندوی گیسوانت لانه می کنندشهزادۀ باران سازبانوی پاییزعلیرضا دولتشاهی
به بهانه مهرگان جشن مهـر مهـر روز از مهـرماه، بر همگان خجسته بادهنگام نيمروز مهرگان را نو میکنند و با شادی در برابر آبگينه (آينه)، ايستاده، سرمه بر چشمان کشيده، نقل و سنجد و آويشن به سر هم می ريزند و مهرگان را به هم شادباش می گويند در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه ی آهنگر شتافتند و فریدون به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و مردمان را از گزند او برهانید ، به همين مناسبت سروده اي براي جشن مهرگان و فريدون و كاوه از گودرز ماوندي را در ادامه مي بينيد .به روز مهر همه با هم یگانهمحبت را بجویید عاشقانهبه هر جا و مکانی مهربانینمایید پیشه خود صادقانهبه مثل گوهری نایاب و نادربیابید مهربانی را نشانهبه روز مهر تو پیوندی دگر بندبگو این دل ترا هست آشیانهمحبت را به ماه مهر درآمیزچه زیبا روزی باشد عارفانهچه خوش باشد در این روز گرامیمحبت پیشه سازی بیکرانهتو با این شیوه مهر و محبتبه خوشبختی رسی در این زمانهدمادم کن نو مهرت را فزونیمکن امروز و فردا را بهانههمیشه رهرو در راه مهر باشکه مهر خود ره نماید ایزدانهبه روز مهر و ماه مهر دگر باربپا گردیده جشنی شادمانهگودرز گوید خجسته بادا مهرگانبا پیمانی که بستید جاودانه( گودرز ماوندی )برگرفته از :http://hamazoor.ir/persian/index.php?option=com_content&task=view&id=728&Itemid=588
روزگاری مردی آیینه ای را پشت و رو گرفت و چون نگاه کرد روی خود را در آن ندید دیوانه شد. .چه عبث است که کسی فقط برای ایتنکه از راه بی توجهی آیینه را پشت و رو نگاه کرده است عقلش را ببازدبودا
درود از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد ؛ سپاسگزارمهمواره شاد و سرافراز باشیدبدرود
دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. گفتم: خستهام گفت: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::. گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::. گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::. گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه! گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::. گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::. گفتم: دلم گرفته گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::. گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفت: ان الله یحب المتوکلین .:: خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) ::. گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که: گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/11) :: گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ؛ گفت: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::. گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::. گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟ گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگر روی توبه ندارم گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.. گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟ گفت: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق میشوم! ... توبه میکنم گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفت: الیس الله بکاف عبده .:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::. گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟ گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::. گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو کسی را ندارم گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید ..:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::. گفتم : ... گفت : ...
It's easier to build a child than repair an adult. This is so true.May we all be COFFEE !
دیگران آنچه هستیمی بینندمناماآنچه نیستی رامی نگرم
حالا توئيپشت برگهاي ايستادهپشت برگهاتوئي كه ايستادهايو آن سفيديهاي در فواصل برگهاآنها كه آبي ميشوندو خاكستريو پائين كه ميآيندچشمك ميزنندچشمهاي توستكه ميخندند، سبزهزار و يك پولك سبزسفيدآبيكه ميخندندپشت برگهاي ايستاده
MY FACE IN THE RAINMy face in the rainI walk all aloneIt's Sunday time is slow, I'm happy that is all I knowMy thoughts to the sunI'm walking all aloneIn a state of graceAll my life is on my ownI am happy that is all I knowMy face in the rain,and everything is [falling] now my life is a songIt's Sunday time is slow, I'm happy now, that is all I know[interlude]My face in the rainrain falling down in a state of graceI'm walking all alone nowI'm happy now that is all I knowMy face to the sun, I'm walking all aloneIn a state of loveOoh, It's Sunday time is slowI'm happy now that is all I knowMy face, looking at the rain (sing it again now)I'm walking all alonewalking all alone now (walking all alone, all right) a Sunday, and a Sunday afternoonI'm walking all aloneand I am happy nowhmOoo, My face [up/at] the sun (Oh yeah)I'm walking all alone now (walking all alone all right)Sunday, Sundayand my face in the rainand I'm happy, but I'm happy that I was all alonehappy, happy, now'cause I'm walking all alonehappy, happy, now'cause I'm walking all alonehappy, happy, nowI'm just walking all alonehappy, happy, nowI'm just walking all alonehappy, happy, nowI'm just walking all alonehappy, happy, nowI'm just walking all alone...demis rossus and vangelis
دوگانگی از وحدت برمی خیزد اما به این یگانگی نیز وابسته نباشید
khahesh mikonam ghabele shomaro nadare darzemn omidvaram az gah neveshtehatuno inja ham bebinim
agha mahdi shoma ke inghad ghalame khubi dari maro bi nasib nazar merci
به اندیشه شدمو ناگاه فریاد آسمانمرا خاطر نشان کردباریدن را سرانجامی خوش باید؟
استاد كارش را ميكند و بعد باز مي ايستد او ميفهمد كه جهان هميشه خارج از كنترل است و سعي در كنترل اتفاقات خلاف جريان تائو است
merc az inke sar mizani khob are yadam nabud ke bache emtahan dare vali say kon har ruz ye khat chizi ro ke dus dari bekhuni manzuram ketabe
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت: ((مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟)). جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد.... دوباره از او پرسیدم: قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.! لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:((قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:((مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟))و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟............ یادمان باشد ازامروز خطایی نکنیمگرچه در خود شکستیم صدایی نکنیمیادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماندطلب عشق ز هر بی سر پایی نکنیم
چن وقتیه که نیستی؟
اینکه برای چه چیزی تصمیم می گیری مهم نیست،زیرا هیچ چیزی با ارزش تر از چیز دیگر نیست .خود تصمیم مهم است. "دون خوان