Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

crow.rahgozar

crow.rahgozar

من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
...می گذشتم از تراز خک سرد پست
!جرم این است
!جرم این است
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه گوی دل افسرد خویشم
  • n/, Iran
  • member since March 15, 2008

crow.rahgozar’s last login was yesterday. show recent activity »

Reading Timeline

   
 
Plan to Read Reading Now I've Read
  1.  
  2.  

Public Notes

  • Elham .K

    Elham .K says

    ahvalate shoma?

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    سلام دوست عزیز و فرهیخته.با توجه به کمرنگ شدن این سایت خوشحال خواهم شد اگر دوستی مثل شما رو از دست ندهم و از طریق دیگر (فیس بوک،ایمیل،تلفن و...)با شما در ارتباط باشم.

    salam doste aziz va farhikhte.ba tavajoh be kamrang shodane in site kheili khoshhal khaham shod agar dotsi mesle shoma ro dar facebook betonam dashte basham.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سلام دوست عزیز و فرهیخته
    وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده " با شعر جدیدی با نام " سرنوشت " به روز شد
    http://teekany.blogfa.com/9006.aspx
    منتظر شنیدن نظرات کارساز شما عزیز هستم
    با مهر و احترام

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد همواره به یاد من باش که من همیشه به یاد تو ام.
    از طرف بهترین دوست تو خدا.

    (سوره بقره آیه 152)

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    تقاضای مرخصی همسر !!!! ...

    می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.

    همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
    شرح می نویسد:

    " جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."

    " با احترام ..... همسر شما"


    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.


    چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

    "سرکار خانم ...
    عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."

    فرمانده ..."

    خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    گشت گــرداگــرد مهـر تابناک ، ایـران زمیــن ....... روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین

    ای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر ........ برترینش کن برایم این زمان و این زمین


    بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
    شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
    آسمانِ آبی و ابر سپید،
    برگ‌های سبز بید،
    عطر نرگس، رفص باد،
    نغمۀ شوق پرستوهای شاد
    خلوتِ گرم کبوترهای مست

    نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
    خوش به‌حالِ روزگار

    خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
    خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
    خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
    خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

    خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
    خوش به‌حالِ آفتاب

    ای دلِ من گرچه در این روزگار
    جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
    بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
    نُقل و سبزه در میان سفره نیست
    جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
    ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
    ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

    گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
    هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

    فریدون مشیری
    از مجموعۀ «ابر و کوچه»

    هر روزتان نوروز
    نوروزتان پیروز
    رامین
    1390

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    نوروز باستاني نويد دهنده بهار زندگاني بر همگان فرخنده باد
    هر روزتان نوروز ؛ نوروزتان پيروز

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    جغد دهشت
    -----------------------
    بر دیوار اتاق خوابت میخ می‌کوبی
    به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار می‌آویزی
    آیا این همان چیزی است
    که انسان با عشق ما را بدان فرا می‌خوانَد؟
    چگونه از پرواز شب آزادی
    و اسرار آویخته در بال‌هایم
    شانه خالی کنم

    در حالی که بال‌هایم به غبار سایه‌ها آغشته است
    تا به صورت مومیایی درآیم؟
    آیا این همان چیزی است که
    زنان عاشق
    مدعی وفاداری به آن هستند؟
    -----------------------------------
    غادة السمان
    از کتاب رقص با جغد
    http://www.shelfari.com/books/21708878/Dancing-With-The-Owl?uid=1644077
    ترجمه عبدالحسین فرزاد
    نشر چشمه

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
    خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.
    وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.
    ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.

    دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
    و این چنین توانستند زنده بمانند.

    نكته مهم :

    بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه

    آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    نویسنده : جلیل صفربیگی
    از مجله ادبی پیاده رو
    http://www.piadero.ir
    ------------------------------------
    1
    دیگر نه دلم شوق تماشا دارد
    نه پنجره ای به سمت فردا دارد
    تنهایی دیگری برو پیدا کن
    این غار برای یک نفر جا دارد
    2
    بد جور به هم ریخته و ترسیده
    مادر که دوباره خواب شومی دیده
    از بهت و سکوت پدرم می ترسم
    ما گاو نداریم ولی زاییده
    3
    طفلک پسرم باز مجابش کردم
    بی شام به زور قصه خوابش کردم
    ناگاه کبوتری به خوابش آمد
    ناچار گرفتم و کبابش کردم
    4
    مانند همیشه چشم هایم به در است
    بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است
    ته مانده ی سفره ی شما را آورد
    آری پدرم مورچه ی کار گر است
    5
    درهام همیشه روی مردم بازند
    آنان که مقیم عشق و اهل رازند
    میخانه ی کوچک خرابی هستم
    دارند به جام مسجدی می سازند

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Fatima S

    Fatima S says

    welcome back

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    زیر باران کنار سنبل الطیب های سرخ
    آوازی غمگین سر داده است
    ماده گربه ای پیر

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    کدام مستحق تریم؟
    شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت…
    پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
    برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! روی صورتش را گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
    چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
    پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
    زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
    زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
    پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
    پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر

    يلدا مبارك

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    داستان چهار شمع!


    رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،



    هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،



    شمعها نیز برای خود داستانی دارند.



    امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.







    شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.





    اولی گفت: من صلح هستم!



    با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.




    فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.




    سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.





    *****




    دومی گفت: من ایمان هستم!



    با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،



    و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،



    وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.





    *****





    شمع سوم گفت: من عشق هستم!



    ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.



    مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،



    آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.





    *****





    ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید



    و گفت: چرا خاموش شده اید؟



    قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.





    *****




    سپس شمع چهارم گفت:



    نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.



    من امید هستم!




    کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.




    چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.



    چراکه هر یک از ما می توانیم



    امید، ایمان، صلح و عشق



    را حفظ و نگهداری کنیم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • arshia

    arshia says

    یادداشتی از نلسون ماندلا :

    من باور دارم ...
    که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
    و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.



    من باور دارم ...
    که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.


    من باور دارم ...
    که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.


    من باور دارم ...
    که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


    من باور دارم ...
    که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.


    من باور دارم ...
    که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.


    من باور دارم ...
    که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.


    من باور دارم ...
    که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


    من باور دارم ...
    که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.


    من باور دارم ...
    که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.


    من باور دارم ...
    که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.


    من باور دارم ...
    که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.


    من باور دارم ...
    که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.


    من باور دارم ...
    که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.


    من باور دارم ...
    که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


    من باور دارم ...
    که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.


    من باور دارم ...
    که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.


    من باور دارم ...
    که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.


    من باور دارم ...
    که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.


    من باور دارم ...
    که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


    من باور دارم ...
    «شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
    بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    شعری از هالینا پوشویاتووسکا


    هالینا پوشویاتووسکا (۱۹۳۵-۱۹۶۷)
    «فروغ فرخزاد لهستان»

    ترجمه از لهستانی: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا


    فریاد می‌زنم
    هرگاه که می‌خواهم زنده باشم
    آن‌گاه که زندگی ترک می‌گویدم
    به آن می‌چسبم
    می‌گویم زندگی
    زود است رفتن

    دست گرمش در دستم
    لبم کنار گوشش
    نجوا می‌کنم

    ای زندگی
    ـ زندگی گویی معشوقی‌ست
    که می‌رود ـ

    از گردنش می‌آویزم
    فریاد می‌زنم
    ترکم کنی می‌میرم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    به نظر من تلویزیون جدا باعث افزایش سطح سواد آدم می شود .مثلا خود من هربار

    که در خانه تلویزیون روشن می شود، به اتاق می روم و در را می بندم و یک کتاب حسابی می خوانم.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    رگ خواب این دل ، تو دست تو بوده
    ترک های قلبم، شکست تو بوده
    منو با یه لبخند ، به ابرا کشوندی
    با یک قطره اشکت ، به آتیش نشوندی
    مدارا نکردی ، با دل واپسی هام
    ندیده گرفتی غم بی کسیمو
    با این آرزویی ، که بی تو محاله
    یه شب خواب آروم ، فقط یک خیاله
    چقدر حیفه این عشق ،همین جورهدر شه
    یکی از من و تو ، بره در به در شه
    باید سر کنم با ، همین جای خالیت
    حالا تو نبودم ، بگو در چه حالی
    مدارا نکردی ، با دل واپسی هام
    ندیده گرفتی غم بی کسیمو
    با این آرزویی ، که بی تو محاله
    یه شب خواب آروم ، فقط یک خیاله

    سلام رفیق

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    میدونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده روی لبای یک دوست نقش میبنده وقتی میفهمه به یادش هستی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    وبلاگ "آواز دسته جمعی ملاحان گمشده" با شعر "هزار ماهی پریشانی" به روز شد
    http://teekany.blogfa.com/8909.aspx

    posted 1 year ago. ( send a note )