Books

Request Friendship
Send Request Cancel

jinus

jinus

  • member since September 30 2007

jinus’s last login was Friday, February 8 2008.

Public Notes

  • doctormoremo d

    doctormoremo d says


    بعضی وقتها از کلمات متنفر میشم ... متنفر میشم از اینکه مجبورم احساسات نابم رو با کلمات احمقانه به تصویر بکشم. اونم برای چی ؟ برای اینکه یه سری آدم بتونن منو درک کنن. می خوام صد سال سیاه درک نکنن ...
    عشق ... نفرت ... دوست داشتن ... دوست نداشتن ...
    همشون یه سری کلمات محدود مزخرفن ... محدود یعنی کلمه و احساس یعنی بی نهایت ...
    شما چطور می تونین احساستون رو تو یک کلمه یا حداکثر یک جمله خلاصه کنین ؟ ... حتی فکر کردن به این موضوع هم به نظر مسخره میاد ... مسخره به معنای واقعی " کلمه " !




    ________________________________________

    امروز
    به پایان می رسد
    از فردا چیزی برایم نگو !
    من نمی گویم
    فردا روز دیگری است ،
    تو روز دیگری هستی ....
    تو فردایی
    فقط می گویم
    همان که باید
    به خاطرش زنده بمانم.






    ________________________________________

    رفت به طرف کتابخونه که نصف بیشتر اتاقش رو اشغال کرده بود.دست کشید رو کتابا. یه چین به پیشونیش افتاد. یه لحظه روشو از کتابا برگردوند. ولی دوباره نگاشون کرد.این بار بیشتر دقت کرد. سعی کرد به یاد بیاره. با هر کدوم از اون کتابها خاطره داشت. تلخ و شیرین. خاطره جدایی ، خاطره آشنایی ...
    یه کتاب رو برداشت. براش مهم نبود کدوم کتابه. رفت طرف میز و کتاب رو خیلی با دقت و وسواسی که همیشه داشت ، گذاشت تو کارتونی که رو میز بود. دوباره برگشت سمت کتابخونه. از قیافه ش معلوم بود که داره سعی میکنه آروم باشه. واسه همین به نظر یه کم اخمو میومد.
    این بار کتابای بیشتری رو برداشت. رو هم گذاشت. کتابای ریز و درشت. نویسنده های گمنام و معروف. هر کدومو که بر میداشت ، یه نگاه به اسمشون مینداخت. دیگه چه فرقی داشت ؟ واسه همین دیگه به اسامی اهمیت نداد و کارشو سریعتر دنبال کرد. فکر میکرد واسه خودش هم اینطوری بهتره ... کمتر عذاب میکشه ... یا ... کمتر عذاب میکشن ، کتاباش ...
    کارتون اول پر شد. همین طور دومی و سومی . چهارمی و ... آخرین کتابو که گذاشت تو جعبه ، برگشت و یه نگاه به کتابخونه ی چوبی خالی انداخت. چقدر تنها به نظر می رسید. باهاش احساس همدردی میکرد. احساس کرد چشماش میسوزه. چند قطره اشک تو چشماش گیر کرده بودن. سزش رو بالا گرفت و به سقف نگاه کرد. سعی کرد دیگه فکر نکنه ...
    اولین کارتون که به دستش می رسید رو برداشت و رفت طرف در. به زحمت در رو باز کرد و از پله ها رفت پایین. از جلوی آشپزخونه رد شد و رفت تو حیاط. به نظرش غمزده میومدن. همه چی . درختا. گلا. حتی ماهیهای توی حوض ...
    آخرین جعبه رو که برد تو حیاط ، حسابی خسته و کلافه شده بود. رفت رو لبه ی حوض نشست و چند دقیقه با ماهی های توی حوض بازی کرد ... دوباره به فکر فرو رفت. حالا دیگه مطمئن بود کاری که می خواد بکنه ، درسته. دستش رو گذاشت رو زانوش و بلند شد. رفت گوشه حیاط و گالن بنزین رو که دیروز خریده بود ، رو کتابا خالی کرد. با هر قطره بنزینی که از گالن کم می شد ، یه داستان از همون کتابایی که الان جلو چشماش بودن از ذهنش می گذشت. حتی شادترین داستان ها هم به نظرش عذاب آور میومدن. بنزین که تموم شد ، گالون خالی رو پرت کرد یه گوشه و خودش رفت طرف آشپزخونه. شروع کرد به گشتن. پس این کبریت لعنتی رو کجا گذاشته بود ؟ کلافه شد. نشست رو صندلی تو آشپزخونه. سرشو گرفت بین دوتا دستش. از همه چی متنفر بود. از کتابخونه ، از کتاباش که تنها دلخوشی هاش بودن. از گالن بنزین. از کبریت. از خودش. از دیگران. از دکترا که جز دادن خبر مرگ کار دیگه ای بلد نبودن. از اطرافیان که میگفتن امید داشته باش. از خانواده ای که هیچ وقت نداشت. حتی از دختری که دوستش داشت ، با این حال هیچوقت اسمشو نپرسیده بود. از عشقی که می رفت فراموش بشه .... از همه چیز متنفر بود.
    دوباره بلند شد و دنبال کبریت گشت. تو آخرین کشو پیداش کرد. رفت طرف حیاط و نشست رو جعبه ی کتابا. دستش می لرزید. کبریت رو روشن کرد و به شعله ی لرزونش نگاه کرد. شعله داشت پایین و پایین تر میومد. کبریت نیم سوخته از دستش رها شد ... برای آخرین بار فکر کرد ... چقدر هوا گرم بود ...



    پریدم ، چهارنعل دویدم ، زخم خوردم ، مهم نیست چند بار زمین خوردم ، همیشه خودم را جمع و جور کردم و دوباره سعی کردم. حتی حالا که دارم میمیرم ، فکرم کار می کند و حواسم سر جاشه. رفیق ، تستر شفاف. دو سه شب پیش فکرش به سرم زد و از آن موقع تا حالا همین طور دارم فکر می کنم. به خودم گفتم چرا چنین چیزی رو به نمایش نگذاریم ؟ بتوانیم با چشم خودمان ببینیم که نان رنگش از سفید به طلایی مایل به قهوه ای تبدیل می شود. فایده ی قایم کردن نان پشت آن استیل ضد زنگ چیه آخر ؟ منظورم آن شیشه ی شفاف است. با سیم پیچ های داغ نارنجی که تویش برق می زنند خیلی خوشگل میشود ، یک اثر هنری توی هر آشپزخانه ، یک مجسمه ی درخشان که حتی وقتی کار پیش و پا افتاده ای مثل آماده کردن صبحانه را هم انجام می دهیم می توانیم به آن نگاه کنیم و فکر کنیم و برای آن روز روحیه مان را تقویت کنیم. شیشه شفاف نسوز. می شود آبی رنگش کنیم یا سبز یا هر رنگی که دوستش داریم و بعد نارنجی از داخل منعکس می شود. فقط مخلوط رنگها را در ذهنت مجسم کن. فقط به امکان این معجزه ی بصری فکر کن. نان برشته کردن تبدیل به عملی روحانی می شود ، فیض آسمانی ، یک جور عبادت. خدای من ، چقدر دوست داشتم می توانستم بسازمش ، بنشینم و چند تا طرح بکشم ، همه چیز را آماده کنم و ببینم به کجا می رسیم. مستر بونز ، همه ی آرزویم همین بود. دنیا را بهتر کنم. یک خرده زیبایی به زوایای یکنواخت کسل کننده ی روح اضافه کنم. با یک تستر می شود این کار را کرد یا با یک شعر می شوددستت را به طرف یک غریبه دراز کنی. مهم نیست چه طوری. دنیا را از آن چه که بوده کمی بهتر کنی. این بهترین کاری است که آدم می تواند بکند.








    گزیده ای از کتاب " تیمبوکتو "
    نوشته " پل استر "

    ________________________________________

    مدتی است که آرین با همه حرف می زند ، حتی با گوجه فرنگی های کوتوله حیاط. هیچ کس جوابش را نمی دهد. ولی آرین دلسرد نمی شود. او بیش از آنکه حرف بزند ، آواز می خواند. بیش از آنکه بخواند ، جیک جیک می کند. او تشکر می کند. بله. این جمله درست تر است. او از همه ی موجودات تشکر می کند. چرا ؟ فقط برای اینکه وجود دارند. همین ! فرزندی که در شکم اوست ، او را سرمست ، سبک ، درخشان و ممنون می سازد.







    گزیده ای از کتاب " همه گرفتارند "
    نوشته " کریستین بوبن "

    ________________________________________

    بمان ... زنده بمان ...


    ای دل انگیزترین صدای هستی ...

    بمان و بخوان مرا

    مرا که بی وجودت نیست می شوم.


    بمان ... زنده بمان ...


    ای بیدارترین رویای شبانه ام

    بمان و مرا در آغوش گیر ...


    بمان ... زنده بمان ...


    ای که ژرفای چشمانت از عمیق ترین اقیانوس ها عمیق تر است

    بمان و مرا در نگاهت غرق کن ...


    بمان ... زنده بمان ...


    ای ماندنی تر از مرگ

    بمان و مرا در گورستان قلبت مدفون کن ...


    بمان در این دنیای وانفسا و با بودنت به من زندگی ببخش ...


    بمان تا ابد ... بمان.

    ________________________________________

    در یک دموکراسی ، هر لقب افتخاری و محترمانه ای ، وقتی یک بار به کسی داده شد، حتی اگر تصادفی باشد و استعمال آن فقط برای 48 ساعت مناسب باشد ، دیگر مثل ابدیت در آسمان دائمی می شود ؛ هرگز نمی توانید آن لقبها را پس بگیرید. کسی که برای یک هفته قاضی صلح شد ، از آن به بعد همیشه قاضی است. کسی که برای یک مبارزه در چهارم ژوئیه سرگرد شد ، همیشه سرگرد است. اگر صرفاً روی اشتباه ، بدون قصد ، کسی را سرهنگ خواندند ، دیگر مادام العمر چنین افتخاری را خواهد داشت. ما القاب را قلباً می پرستیم ولی شفاهاً مسخره می کنیم. این ، حق مخصوصی است که حکومت دموکراسی نصیب ما ساخته است.






    گزیده ای از کتاب " زندگی من "
    نوشته " مارک تواین "

    ________________________________________

    روز سردی بود ... همین .... قلم از دستش افتاد. نگاهش روی کاغذ ثابت موند. چشماش خسته بود. مثل روحش. یارای گریه کردن نداشت. احساس می کرد هر چی که تو دنیا داره بی ارزشه. همه ی احساساتش ، همه ی دوست داشتن ها ، همه ی عشق و نفرت ها ، همه ی غم و شادی هاش ... همه و همه ...
    سردش شده بود. با این حال پنجره رو تا آخر باز کرد ...
    به منظره بیرون نگاه کرد. داشت بارون میومد. روش رو از منظره ی بیرون برگردوند و اتاقش رو از زیر نظر گذروند. رفت جلو آینه ... داشت بارون میومد. اینبار نه از آسمون ... داشت از چشماش بارون میومد ... داشت به این فکر می کرد که تو دنیا چند نفر بدبخت تر از اون وجود داره ... از دورویی خسته شده بود. خسته شده بود از بس خودش رو شاد و خوشبخت نشون داده بود. خسته شده بود از بس غصه هاشو ریخته بود تو خودش ... خسته شده بود ... خسته ...
    دلش می خواست کر بود و نمی شنید ... دلش می خواست کور بود و نمی دید ... نمی دید این همه بدبختی رو ... نمی شنید این همه مزخرفات رو ... دلش می خواست دل نداشت. تا احساس نمی کرد این همه غم رو ... تا احساس نمی کرد این همه رنج و عذاب رو ....
    خسته شده بود ... رو تخت دراز کشید. به سقف خیره شد. برای هزارمین بار از خدا خواست ... خواست که راحتش کنه ... ولی نمی دونست چرا خدا جوابش رو نمیده ...
    دلش واسه خودش می سوخت. از اینکه کسی رو نداشت که براش حرف بزنه ... براش درد دل کنه ... خودش رو خیلی بدبخت و تنها احساس می کرد .... تنها ... مثل درخت ....

    ________________________________________
    عشق چیست ؟
    عشق تسلیم شدن است. عشق دلیل عشق است. عشق فهمیدن است.عشق موسیقی است. عشق همان قلب پاک است. عشق شعر اندوه است. عشق نگریستن روح شکننده است به آینه. عشق گذراست. عشق یعنی اینکه هرگز نگویی پشیمانم. عشق تبلور است. عشق ایثار است. عشق تقسیم کردن یک شکلات است. عشق اصلا معلوم نمی شود. عشق حرفی توخالی است. عشق رسیدن به خداست. عشق درد است. عشق رودررو شدن با فرشته است. عشق اشک چشم است. عشق منتظر زنگ تلفن نشستن است. عشق همه ی دنیاست. عشق گرفتن دست یکدیگر در سینماست. عشق مستی است. عشق هیولاست. عشق کوری است. عشق شنیدن صدای دل است. عشق سکوتی مقدس است. عشق موضوع ترانه هاست. عشق برای پوست خوب است ...





    گزیده ای از کتاب زندگی نو

    نوشته اورهان پاموک

    ________________________________________

    چه کسی فکر می کرد آسمان گریه کند ؟

    * * * * * * * * * *

    و خدا فریاد زد ... چه کسی می گرید ؟

    چه کسی می آزارد .... دل پاک آسمان را ؟

    و تو اشکهایت را در مشت گرفتی و پیش خدا بردی ...

    و به خدا گفتی ... خدایا چه گناهی دارد ... این دل غمگینم ؟

    این دلم که درونش از محبت لبریز ... از صفا ، عشق و یک لبخند پر شده است ...

    و قسم خوردی به زیبایی یک درخت و شادی یک گل از پایان خزان ....

    و خدا گوش فرا داد به نگاهت .... به نگاهت که فقط فریاد می کشید ....

    و خدا هیچ نگفت .... و فقط قلبت را پر کرد از دوستی ....

    دوستی ..... چیزی که نگاهت فراموش کرده بود .....

    فراموش ....

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • doctormoremo d

    doctormoremo d says


    پرده های سفید توری بی خود و بی جهت تکان می خوردند. نه. بادی در کار نبود و یا حتی نسیمی. همه چیز راکد بود. حتی زندگی. یا شاید هم زیادی معمولی بود. زندگی. بی خود و بی جهت چشمها به دنبال چیزی می گشتند. شاید یک ساعت زنجیری. شاید یک قاصدک آواره. شاید یک آلت قتاله. چشمها باریدند. بی خود و بی جهت. شاید . تکه طنابی در گوشه ای بود. بی خود و بی جهت. چشمها شکارش کردند. طناب در دستانش بود. می لرزیدند. دست ها. بی خود و بی جهت. شاید . چشمها به سقف دوخته شدند. به میخ فرو رفته در سقف. یک لبخند تلخ. بی خود و بی جهت. چهارپایه ای زیر پا. لق می خورد. یکی از پایه ها. بی خود و بی جهت. و به یک زندگی پایان داده شد. بی خود و بی جهت. شاید ...

    ________________________________________

    موقع تشییع جنازه ، همه به احترام هم کلاهشان را بر می دارند. خیلی خوشایند است . درست لحظه ای است که آدم باید رفتار شایسته ای از خودش نشان بدهد ، احترام برانگیز باشد ، نخندد ، و فقط در درونش خوشحال باشد. اشکالی ندارد. در درون ، هر کاری بلامانع است .



    گزیده ای از کتاب " سفر به انتهای شب "
    نوشته " فردینان سلین "


    مرگ موضوعی بود که داربی در طول این ده روز آن را به خوبی تحلیل کرده بود. مرگ آرامی را در رختخواب به انواع دیگر مرگها ترجیح می داد. هر بیماری طولانی و دردناکی ، برای بیمار و اطرافیان کابوسی است ، اما لااقل این حسن را دارد که همگان را برای خداحافظی نهایی آماده می سازد. مرگ ناگهانی و خشن بدون شک برای خود قربانی خوب است ، اما ضربه اش برای بازماندگان شدید است و پرسشهای دردناکی را برای آنها به وجود می آورد ؛ آیا رنج کشید ؟ آخرین اندیشه اش چه بود ؟ چرا چنین شد ؟ شاهد مرگ سریع عزیزی بودن ، تجربه دردناکی است ....




    گزیده ای از کتاب " پرونده پلیکان "
    نوشته " جان گریشام "


    ________________________________________
    به یک دوست ...
    خسته بود.
    از ساعت روی دیوار
    از کتابای توی کتابخونه
    از بنفشه های توی حیاط
    از هوای توی ریه هاش
    از زمین زیر پاش
    از خدا
    از من
    از خودش
    از همه ...
    ازم پرسید چرا دلم گرفته. چرا دلم وا نمیشه ...
    بهش درخت توی حیاط رو نشون دادم
    گفت یعنی چی
    گفتم یعنی مثل یه درخت باش
    با اینکه تنهاست
    ولی هیچوقت دلتنگ نمیشه
    همیشه امیدواره
    به اومدن بهار
    به برگشتن پرنده به خونش
    به بارون ....
    یه درخت اینو میدونه
    که خدا هست
    توی ریشه ش
    توی برگش
    توی یه شاخه ش
    پس مثل یه درخت باش
    امیدوار
    امید به اینکه بالاخره یه روز زمستون تموم میشه ...

    چشماشو ازم برگردوند و به دوردست خیره شد ...
    چشماش برق میزد ...

    ________________________________________

    شبی را بی تو سحر کردم
    بی آنکه نگاهم را
    از سایه ی سردت بدزدم
    ------------
    روزی را بی تو شب کردم
    با قدم زدن
    در
    باغ سبز روحت
    و
    خندیدم
    به
    خودم
    و سایه ی سرد سنگینی
    که
    در آن حوالی بود
    -----------
    سایه ی سنگین سکوت
    و
    تکه ای از یخ نگاهت
    همین ها کافی بود
    تا
    حضورت را لمس کنم ...


    سرشار از بوی تنش بودم ، طعم دهن و جای دست هاش در وجودم مثل نبض می زد ، می کوبید ، چیزی جادویی ، آن جادوی ابدی که تمام زشتی ها ، بدی ها و کژی های دنیا را از یادم می برد ، خالص می شدم ، شیشه می شدم و تن خود را در تن او می دیدم ، و او را از خودم عبور می دادم. به کسی پناه برده بودم که دنیا را بر دوش داشت ، بعد احساس می کردم که در عمیق ترین نقطه ی دریا فرو می روم ، مثل تشت ته نشین می شوم. آن وقت سرما بود و این سرما استخوان هام را بی حس می کرد. منگ و بی حال می شدم و بعد به خیال او پناه می بردم ، در یادم او را می ساختم ، با او زندگی می کردم ، حرف می زدم ، سرم را روی سینه اش می گذاشتم تا باز کی بتوانم خودم را به او برسانم و در گرمای حضورش ذوب شوم.






    گزیده ای از کتاب " سال بلوا "
    نوشته " عباس معروفی "

    ________________________________________

    اولین معشوقم دندانهای زردی دارد. در چشم های دوساله ، دوسال و نیمه ی من وارد شده از مردمک چشم هایم تا درون قلب دختر بچگانه ام لغزیده و آنجا سوراخش ، آشیانه اش ، کنامش را ساخته است. الان هم که دارم با شما حرف می زنم هنوز آنجاست.
    هیچ کس نتوانسته است جای او را بگیرد. هیچ کس نتوانسته به این ژرفی در وجودم نفوذ کند. من زندگی عاشقانه ام را از دو سالگی با مغرورترین عاشق های دنیا آغاز کرده ام. معشوق های بعدی نه شأن و شوکت او را داشته اند و نه هرگز خواهند داشت. اولین معشوقم یک گرگ است. گرگی واقعی ، با موهای بلند ، بوی خاص ، دندان های زرد عاج مانند و چشم های زرد به رنگ گل میموزا. لکه های زرد ستاره مانندی در کوهی از موهای سیاهش دارد.

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

    من نه نیاز به شوهر دارم ، نه پدر و نه مادر. هر سه را به حد کفایت داشته ام. فقط نیاز دارم هوای خنک را روی گردنم حس کنم ، بین پوست و پیراهنم ، همچنین نیاز به رنگ کردن چشم هایم دارم ، به رنگ سبز صنوبرها ، سبزی تند. خودم را مثل آن چیزی احساس میکنم که همین چند دقیقه پیش روی چمن دیده ام ، یک بلدرچین. مثل تیر در آسمان پر کشید و رفت ، مستقیم از خودش به خودش ، در به هم زدن بال ها و خواندن آواز.

    گرگ خود من بودم ، آنجا پشت میله ها ، در حال چرت زدن. بلدرچین هم خودم هستم ، در آسمان آبی ، لرزان از چهچهه ی ریز آرامی.

    دیروز یک قفس ، امروز یک آسمان.

    پیشرفت کرده ام.




    گزیده ای از کتاب " دیوانه بازی "
    نوشته " کریستین بوبن "

    ________________________________________

    نمی دانم فلسفه ی عشق چیست .
    اصلا نمی دانم فلسفه چیست .
    تنها این را می دانم که باید عشق بورزم و دوست بدارم .
    همه چیز را .
    همه کس را .
    حتی خودم را .
    حتی درخت را ...
    همیشه ، باید ها کار انسان را سخت می کنند .
    ولی
    مصمم هستم
    برای
    رسیدن به بالاترین درجه انسانیت .
    آرزویم این است ...
    دوست بدارم .

    ________________________________________

    توی اون حباب شیشه ای برفی روی میز تحریر بابام ، یه پنگوئن بود که یه شال گردن راه راه سفید و قرمز دور گردنش بود. وقتی من کوچیک بودم بابام منو بغل می کرد و اون حباب شیشه ای رو تو دستش میگرفت. وارونه نگه می داشت تا تمام برف ها بالای اون جمع میشد ، بعد خیلی سریع حبابو بر می گردوند. هر دومون به برفهایی نگاه می کردیم که آروم آروم دور و بر اون پنگوئن می بارید. پیش خودم فکر می کردم اون پنگوئن چقدر اونجا تنهاس ، و به خاطرش ناراحت بودم. وقتی به بابام گفتم ، گفت : " سوزی ، ناراحت نباش ؛ اون زندگی خیلی خوبی داره. تو یه دنیای خوب و عالی حبس شده. "




    گزیده ای از کتاب " استخوان های دوست داشتنی "
    نوشته " آلیس زیبولد "


    مي توان بود ....
    مي توان نبود ....
    چه فرقي دارد ؟
    براي
    خودم ...
    براي
    خدا ...

    ________________________________________



    وقتی در شب راه می رفتم
    و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
    از کنارم گذشت
    گفتم :
    هی ! نگاه کن ! روی مژه هایت دانه های برف ریخته است.
    و او گفت :
    این برف نیست
    پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است.
    و سپس لبهای خندانش را گشود
    تا برفی را فوت کند
    و ما هر دو خندیدیم
    بعد به چشمانش نگاه کردم
    و دیدم که چشمانش ، گرمترین پناهگاه جهان است ....





    شل سیلور استاین

    posted 1 year ago. ( send a note )