Jeihani

Jeihani

I Love Reading all Kinds of Books...as Long as They are Interesting!

See My ProFile & Interests,Books I Like,Movies I like,...etc:


http://360.yahoo.com/JeiEsfahani
  • Isfahan, Is, Iran
  • member since Wednesday, October 3 2007

Groups

Jeihani’s last login was Saturday, August 23 2008. show recent activity »

My Favorite books

     
 
 
 

Public Notes

  • Mana S

    Mana S says

    ! یکی بود ، یکی نبود

    ! اونی که بود تو بودی، اونی که نبود من بودم

    ! یکی داشت ، یکی نداشت

    ! اونی که داشت تو بودی، اونی که تو رو نداشت من بودم

    ! یکی خواست ، یکی نخواست

    ! اونی که خواست تو بودی، اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم

    ! یکی آورد، یکی نیاورد

    ! اونی که آورد تو بودی، اونی که جز تو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم

    ! یکی برد، یکی باخت

    ! اونی که برد تو بودی، اونی که دل به تو باخت من بودم

    ! یکی گفت، یکی نگفت

    ! اونی که گفت تو بودی،اونی که دوست دارم روبه هیچ کس جزتو نگفت من بودم

    ! یکی موند و یکی نموند

    !! اونی که موند تو بودی، اونی که بدون تو نموند من بودم ؟؟

    posted 6 days ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    حکایت زن و خدا

    روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
    ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
    خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
    پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
    شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
    آنگاه خداوند پاسخ گفت:
    ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • samar

    samar says

    قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت ، با تزریق خون آلوده ، به بیماری ایدز مبتلا شد . طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند . یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود : چرا خداوند تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده ؟

    آرتور اش ، در پاسخ این نامه چنین نوشت :

    در سرتاسر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند. حدود پنج میلیون از آنها بازی را به خوبی فرا می گیرند. از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند . پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند . پنجاه نفر اجازه ی شرکت در مسابقات ویمبلدون را می یابند چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند و دو نفر به مسابقات نهایی . وقتی که من جام بهترین تنیس باز جهان را در دست هایم می فشردم ، هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من ؟ و امروز وقتی که درد می کشم ، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم چرا من ؟

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    یه عمر باریدی
    برای کسی که هیچوقت باریدنت رو ندید
    برای کسی که زیر چتر بود و تو براش می باریدی
    برای خوب مطلقت .. برای عشقت
    من اومدم .. گذاشتی بیام
    ولی برای من نباریدی
    کویری که تشنه باريدنت بود
    همیشه منتظر یه قطره بارون از طرف تو
    یه قطره که فقط برای من باشه
    اونقدر تشنه ی بارونت بودم که به ستوه اومدم
    ازت بارون خواستم
    رفتی ؛ حرفم رو پس گرفتم فقط برای برگشتنت
    باز هم برای زن چتر به دستت باریدی ؛ رفتم ؛ گفتی نرو
    گفتم بگو بره .. گفتی رفت .. برگشتم .. بودم .. نرفته بود
    کاش میرفت .. کاش نبود .. دیگه نباریدی
    زن , چترش رو بست ... من چشم به آسمان
    نباریدی ؛ نباريدي
    گفتم ببار؛ باران من ببار الان
    خوابیدی و من همچنان بیدار در انتظار بیدار شدنت

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    عهدنامه تركمانچاي و فاجعه‌ ملي در تاريخ ايران


    عارف محمدزاده

    امروز 180 سال از تحميل عهدنامة‌ شوم و ننگنين «‌تركمانچاي» توسط روسيه بر دولت وقت ايران مي‌گذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامه‌هاي فاجعه‌باري مانند «گلستان» ( 1192 شمسي/1813 ميلادي) و «تركمانچاي» دولت توسعه‌طلب روسيه براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران تلاش مي‌كرد. هربار كه اقتدار دولت مركزي در ايران تضعيف مي‌شد، تحركات دولت‌هاي توسعه‌طلب روسيه و تركهاي عثماني براي اشغال سرزمين‌هاي قفقازي ايران بيشتر مي‌شد. چنانكه روسها و تركها بارها با سوء‌استفاده از آشفتگي‌ها دروني و ضعف دولت مركزي در ايران به قفقاز يورش بردند و ايران شمالي را اشغال كردند. اما پادشاهان مقتدري مانند شاه عباس كبير، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهي سپاه ايران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و تركهاي اشغالگر پاك‌ ساخته و شكست سنگيني بر آنها وارد كردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاريه) برخلاف ديگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستيز بود و مانند يك سرباز ساده زندگي مي‌كرد. وي در رأس سپاه ايران براي پاكسازي قفقاز و ايران شمالي از ارتش متجاوز روسيه و سركوب وابستگان روسيه (حاكم شهر شيشه) به آن مناطق رفت و به طرزي مشكوك ترور شد. پس از ترور وي بود كه بار ديگر تحركات روسيه براي تحقق اهداف توسعه‌طلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسيه با ايران كه از 1803 تا 1828 ميلادي (1182 تا 1207 شمسي) يعني 25 سال به طول انجاميد، روسيه توانست با همدستي انگلستان و فرانسه و كمكهاي مقامات وابسته در دربار ايران و در ساية ضعف دولت فتحعلي‌شاه، دو عهدنامة‌ ننگين گلستان و تركمانچاي را بر ايران تحميل كرده و 17 شهر قفقازي ايران را تحت اشغال و اسارت خود گيرد.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • gogo m

    gogo m says

    can u help me how can i read books in this sit?
    are you read these books real in this sit?

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • gogo m

    gogo m says

    can u help me how can i read books in this sit?
    are you read these books real in this sit?

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • jasbeermusthafa

    jasbeermusthafa says

    Salam brother

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Mana S

    Mana S says

    یه کم به تنهایی احتیاج داشتم
    ...به اینکه توی سکوت فک کنم به تمام این روزایی که رفتنن و گذشتن
    ...به آدمایی که کندن و بردن
    به یه سفر...به دوری...به دعا...به خدایی دور از تظاهر...به آرامش
    ...به جایی که آدما شو نشناسی و اونا تورو
    به جایی که ازت سوال نکنن و
    ...بتوونی سکوت کنیو واسه این سکوت احمق فرض نشی
    جایی که ببینی صورتای بدون نقاب و لبخندای واقعیشونو،،شادی های پاک و ناب و خالصشونو
    ...به دور از تکنولوژی و اینترنت
    ...به دور از قهوه و سیگار
    ...این چند روزه که تهران نبودم،،تنهای تنها
    ...کلی فک کردم...کلی هم دعا کردم
    ....واسه همه
    ،،واسه خونواده عزیزم
    ،،واسه دوستا
    ،،واسه رهگذرا
    ،،واسه کسایی که نبودن و الان لحظه به لحظه کنارتن...تو تموم خوشیا و غمات
    ،،واسه کسایی که یه روزی یه تیکه از روح و جسمت بودن بودن و الان نیستن....هیچی نیستن
    ،واسه اون خود خود هممون...اون ور نقابامون
    که پر عشقیم....پر مهربونی...پر صداقتو راستی و دوستی
    !!اما نقابای کینه و حسادت و دروغگویی و نفرت به صورت میزنیم
    به امید روزای خوب واسه همـــــــــــــــــــه

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Gada H

    Gada H says

    Dear you have not replied me.
    I am waiting for your reply

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Gada H

    Gada H says

    Dear you have not replied me.
    I am waiting for your reply

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • satgin(mehri a)

    satgin(mehri a) says

    در دست های تو
    دنیا
    دروغین است
    چشمت همه آهن
    پایت همه تردید
    دستت همه کاغذ
    این فردا که فراز دارد می بینی
    قلب بزرگ ماست
    دریا درون سینه ام جاری ست
    با قایق تردید
    با ارتفاع موج ها ، شلاق
    در من همه فانوس ها
    خاموش می شوند
    گل ها معلق در فضا
    یکریز می گریند
    سنگین یک چیدن
    سر پنجه ی بی اعتنای تست
    و قلب مغموم کبوترها
    در استکاک لحظه های دام
    با سرخی شفاف
    در انتظار مهربانی های چشمانند
    پایت همه خسته
    دستت همه بسته
    در من طنین آبشاران نیست
    در درست های تو
    دنیا دروغین است

    خسرو گلسرخی

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    ما بدهکاریم
    به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
    معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
    و نگفتیم
    چونکه مرداد
    گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

    حسین پناهی

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

    یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

    برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

    سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

    نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

    نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

    هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

    کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

    در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

    وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

    کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

    نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Leila

    Leila says

    پا به پا بيزاري...

    دلم هواي خزان كرده ست
    دلم هواي كوچ پرنده هاي غريب
    وپا به پاي تمام نقوش بي زاري
    دلم هواي پژمردن كرده ست

    چه بي تفاوتي تلخي
    دلم هواي مردن كرده ست

    كجاست يار؟
    كجاست ظلمت؟
    -بيغوله؟
    كوچه؟
    تنهايي

    دلم هواي مردن كرده است

    post