“اين كتاب در باره ي شكنجه ايست كه زن، پس از خيانتي كه به تصور نجات مرد مرتكب ميشود متحمل ميشود.
دختر و استاد ماكان به رابطه ي عاطفي اي پاي ميگذارند كه در آن ماكان با اينكه دخترك را دوست دارد ولي از وظيفه ي اجتماعي خود باز نميماند و دخترك بااينكه ماكان را دوست دارد راه اثبات خود به ماكان را نميداند و در اين بين بدترين راه را انتخاب ميكند كه فروختن خود به ازاي آزادي ماكان است.
كتاب از زبان ناظم نمايشگاه نقاشيهاي ماكان نقل ميشود كه به داستان دخترك كه هم اكنون زني جا افتاده است گوش ميدهد. در اين بين، بي قيدي و خالي بودن روح زن از معنويات ، همان كه ماكان سرشار از آنست به شكلي زيركانه و با جزئيات فراوان به بوته ي قياس گذاشته ميشود... زن با تمام وجود شكنجه ميشود و پس از سالها هنوز نميداند كه با عشق ماكان چه كرده و چرا مستوجب چنين شكنجه ايست.... شكنجه اي كه ماكان بدتر از آنرا چشيده و شمه اي از آنرا در "چشمهايش" به رنگ و بوم چشانده است.”