در مورد برندگان جایزه نوبل ادبیات بیشتر بدانیم
در ميان جوايز ادبي، جايزه نوبل ارزشمندترين و افتخارآميزترين آنهاست. اين جايزه يكي از چند جايزهاي است كهنا بر وصيت «آلفرد برنهارد نوبل» (1833-1899) شيميدان سوئدي، بوجود آمد. نوبل كه با اختراع ديناميت و باروت بدون دود (نيتروگليسيرين) ثروت سرشاري عايدش شده بود، وقتي مشاهده كرد كه از اختراع او، برخلاف انتظارش، براي افزايش قدرت سلاحهاي جنگي و آدمكشي استفاده ميشود سخت متاثر و نگران شد و تمام سرمايه و دارايي خود را وقف پاداش به برگزيدگان علم و ادب و صلح جهان كرد. بنابر وصيتنامه نوبل، از درآمد سرمايه نه ميليون دلاري او، پنج جايزه در رشتههاي فيزيك، شيمي، پزشكي، ادبيات و صلح بوجود آمد تا هر سال به مردان و زناني، صرفنظر از مليت آنها اعطاء شود كه خدمات ارزندهاي به «نفع بشريت» انجام داده باشند. اين جوايز نخستين بار در سال 1901 به برگزيدگان اعطاء شد. در 1969 هم جايزهاي براي علوم اقتصادي بوجود آمد.جايزه نوبل ادبيات به «شخصي تعلق ميگيرد كه در زمينه ادبيات، برجستهترين اثر- با ماهيت عنوي- را آفريده باشد.» اين جايزه شامل مدال طلا، ديپلم و مبلغي پول است كه مبلغ آن از 42000 دلار در 1953 به 1400000دلار در 1993 افزايش يافته است. جايزه در دسامبر هر سال سالگرد مرگ «نوبل» توسط آكادمي سوئد در استكهلم، با حضور پادشاه سوئد، اعطا ميشود. معمولا هم جايزه به مجموع آثار چاپي نويسنده تعلق ميگيرد، نه به يك اثر خاص. گاهي هم جايزه به دو يا سه نويسنده بطور مشترك داده ميشود. در بعضي از سالها هم ممكن است جايزه بدون برنده يا معوق بماند. كمااينكه در سالهاي جنگ جهاني دوم، در فاصله سالهاي 1943 -1940، جايزه به كسي داده نشد
-------------------------------
برندگان نوبل ادبي از آغاز تا سال 2008
---------------------------
1901 رنه فرانسواسولي پرو دوم (1839 -1907 ، فرانسوي) به خاطر اشعارش
او فرزند یک مغازه دار فرانسوی بودکه ابتدا می خواست یک مهندس شود ولی بعلت یک بیماری چشمی ترک تحصیل نموده و سپس به ادبیات روی اوردو به دلیل خلق اثار ادبی و شعرو....به عضویت اکادمی فرانسه در امد و برنده اولین جایزه نوبل ادبیات شد
-------------------------------------------
1902 ؛ تئودور مونرن (1817-1903 ،آلماني) به خاطر آثار تاريخيش.
--------------------------------------
1903؛ بيورنستيرنه بيورنسن (1832-1910 ، نروژي) به خاطر رمانها، اشعار و نمايشنامههايش
--------------------------------------
1904؛ فردريك ميسترال (1830 -1914، فرانسوي) به خاطر اشعارش، و خوزه ايچگارياي ايساگوئري (1832 -1910، اسپانيايي) به خاطر نمايشنامههايش .
----------------------------------------
1905؛ هنريك سينكيويچ (1846-1916 ، لهستاني) به خاطر رمانهايش
--------------------------------------
1906؛ جوزوپه كاردوچي (1835-1907،ايتاليايي) به خاطر اشعارش
---------------------------------------
1907؛ راديرد كيپلينگ (1865 -1936، انگليسي) به خاطر داستانها، رمانها و اشعارش
----------------------------------------
1908؛ رودولف كريستف اويكن (1846،1926،آلماني) به خاطر داستانهاي فلسفيش
-----------------------------------------
1909؛ سلمالا گرلوف (1858،1940، سوئدي) به خاطر رمانها و اشعارش
------------------------------------------
1910؛ پل فن لودويگ هيزه (1830-1914 ،آلماني) به خاطر اشعار، رمانها و نمايشنامههايش
-------------------------------------------
1911؛ موريس مترلينگ (1862-1949، بلژيكي) به خاطر نمايشنامههايش
موریس مترلینک، نویسنده، شاعر و فیلسوف بلژیکی، در تاریخ ۱۸۶۰ میلادی زاده شد.شد. زبان آلمانی و فرانسه را در خانواده فراگرفت و در مدرسه زبان لاتینی آموخت و تحصیلات خود را در رشته حقوق به پایان رسانید. مترلینک در بلژیک به شغل وکالت پرداخت و ابتدا به نوشتن نمایشنامه و سپس به نویسندگی روی آورد. او زبان انگلیسی را نیز آموخت. مترلینک پس از چندی به فلسفه گرایش پیدا کرد و به نوشتن کتب فلسفی اقدام کردپرندهٔ آبی -نمایشنامهای که برنده جایزهٔ نوبل در سال ۱۹۱۱ میلادی شده موریس مترلینک در سالهای پایان زندگی، دچار اختلال حواس شد و در یکی از تیمارستانهای ویژه در آمریکا بسر برد. وی در تاریخ ۱۹۴۹ میلادی در اثر سکتهٔ قلبی درگذشت اثار وی پرنده آبی _عقل و سرنوشت -زندگی زنبور عسل _معبد ویرادو باغ هوش گلها مرگ بقایای جنگ صاحب خانهٔ ناشناس جادههای کوهستانی راز بزرگ زندگی موریانه زندگی فضا عرصهٔ فرشتگان زندگی مورچه ساعت ریگی سایهٔ والها قانون بزرگ قبل از سکوت بزرگ گنجینهٔ فقرا -دروازهٔ بزرگ-1910 Paul Heyse :پل فن لودويگ هيزه (1830-1914 ،آلماني) به خاطر اشعار، رمانها و نمايشنامههايش
) به خاطر آثار تاريخيش
--------------------------------------------
1912؛ گرهارت هاوپتمان (1862-1946،آلماني) به خاطر نمايشنامههايش
---------------------------------------------
1913؛ سررابيندرانات تاگور (1861-1941،هندي) به خاطر اشعارش.
-----------------------------------------
1914؛ جايزه داده نشد
-----------------------------------------
1915؛ رومن رولان (1866-1944،فرانسوي) به خاطر رمانهايش
رومن رولان (تولد ۲۶ ژانویه سال ۱۸۶۶ م. در کلامسی، درگذشت ۳۰ دسامبر ۱۹۴۴) با نام واقعی ال.سن ژوست، نویسنده فرانسوی بوداو دوبار ازدواج کرد بار اول ۱۸۹۲ با کلوئید برئال که نه سال بیشتر دوام نیاورد و بار دیگر پس از سی و سه سال تنهایی در ۱۹۳۴ با ماری کوادچف ازدواج کرد که این ازدواج تا پایان عمر رومن ادامه یافت .رومن رولان در چهارده سالگی به اصرار مادرش آنتوانت ماری برای تحصیل موسیقی و هنر راهی پاریس شد، در نوجوانی با افکار باروخ اسپینوزا آشنا شد و لئو تولستوی را کشف کرد. در ۱۸۸۹ م. در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد و در ۱۸۹۵ م. به رم رفت در رشته هنر مدرک دکترا گرفت. رسالهٔ دکترای او در مورد تاریخ اپرای اروپا پیش از ژان باتیست لولی و آلساندرو اسکارلتی است.پس از اخذ دکترا، سه سال در مدرسه عالی به تدریس تاریخ هنر اشتغال داشت و از آن پس دورهای کوتاه در دانشگاه سوربن تاریخ موسیقی تدریس کرد و سپس در ۱۹۱۲ به نوشتن روی آورد و طی هشت سال تا ۱۹۰۴ م. رمان ۱۰ جلدی ژان کریستف را به رشتهٔ تحریر درآورد.رومن رولان انسان صلح دوستی بود. او به دعوت ماکسیم گورکی در سال به شوروی رفت و با استالین ملاقات داشت. علیرغم تمایل به اندیشههای مارکس، علیه استالین و حکومت شوروی مقالات متعددی انتشار داد. در ۱۹۱۴ م. به سویس رفت و ۲۳ سال از عمر خود را در آنجا گذراند. در همان جا با مهاتما گاندی آشنا شد.
------------------------------------------
1916؛ ورنرفن هايدنستام (1859-1940،سوئدي) به خاطر اشعارش
-------------------------------------------
1917؛ كارل گلروپ (1857-1943،دانماركي) به خاطر رمانها و داستانهاي كوتاهش
---------------------------------------------
1918؛ جايزه داده نشد
--------------------------------------------
1919؛ كارل فردريك شپيتلر(1845-1924،سويسي)به خاطر حماسهها ، داستانهاي كوتاه و مقالاتش
---------------------------------------------
1920؛ كنوت هامسون(1859-1952،نروژي) به خاطر رمانهايش
---------------------------------------------
1921؛ آناتول فرانس(1844- 1924،فرانسوي) به خاطر رمانها، داستانهاي كوتاه و مقالاتش
--------------------------------------------
1922؛ خاثينتو بناونتهاي مارتينز(1866-1954،اسپانيايي)به خاطر نمايشنامههايش
----------------------------------
1923؛ ويليام باتلرييتس (1865-1939،ايرلندي ) به خاطر اشعارش
--------------------------------------------
1924؛ ولاديسلاو ستانيسلاو رايمونت (1867-1925، لهستاني ) به خاطر رمانهايش
--------------------------------------------
1925؛ جورج برنارد شاو (1856-1950 ، انگليسي) به خاطر نمايشنامههايش
--------------------------------------------
1926 گراتسيا دلدا (1875-1936،ايتاليايي) به رمانهايش
گراتزیا در ۲۷ سپتامبر ۱۸۷۱ در شهر نوئورو در جزیرهٔ ساردنی در خانوادهای از طبقهٔ متوسط به دنیا آمد. زنان در جامعه عقبافتادهای مانند ساردنی قرن نوزدهم وضعیت مناسبی برای تحصیل و فعالیت اجتماعی نداشتند برای همین گراتزیا تا سوم ابتدایی بیشتر درس نخواند. اما از آنجا که در خانهٔ عمهاش کتابخانهٔ بزرگی وجود داشت او توانست در آنجا و تحت تعلیمات خصوصی معلمی در خانهٔ عمهاش معلومات خود را افزایش دهد و ضمن مطالعه آثار ایتالیایی به مطالعه آثار نویسندگان فرانسوی و روس بپردازد. او به آثار گابریله دانونتزیو شاعر و نویسندهٔ معاصر هموطناش علاقه ویژهای داشت.زندگی خانوادگی او در دوران نوجوانی و جوانی روز به روز سختتر میشد. پدر در حال ورشکستگی بود و یکی از بردارنش، سانتوس، به مشروبخواری افراطی رو آورده بود و دیگری، آندرئا به جرم ضرب سکه تقلبی و جرائم دیگر مدتی در زندان بهسر برد. با این وجود دلدا شروع به نوشتن کرد و در هفده سالگی اولین داستان کوتاهاش به نام خون کسی از اهالی ساردنی برای یکی از مجلات رم فرستاد که در آن مجله منتشر شد.دلدا در آخرین سالهای قرن نوزدهم، ۱۸۹۶ با انتشار نخستین رومانش، راه خطا فورا به شهرت رسید و در نخستین سال قرن بیستم در بیست و نه سالگی با پالمیرو مادزانی ازدواج کرد و همراه او به رم رفت و تا پایان عمر در آن رم زندگی کرد و صاحب دو پسر شد؛ ساردوس و فرانتز.او خیلی زود به نویسندهای پر کار تبدیل شد و در فاصله سالهای ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۹ تقریباً هر سال یک کتاب منتشر کرد. تا این که در ۱۹۲۶ برنده جایزه نوبل ادبیات شد و تا کنون هیچ زن ایتالیایی دیگری نتوانسته است این جایزه را کسب کند.آخرین کتابی که در زمان حیاتاش منتشر شد، کلیسای مریم منزوی، داستان زن جوانی است که سرطان دارد. گراتزیا دلدا خود نیز در ۱۵ اوت ۱۹۳۴ بر اثر ابتلا به بیماری سرطان درگذشت. چند ماه پس از مرگ او پسرش ساردوس نیز مرد و کمی بعد پسر دیگرش فرانتز نیز از دنیا رفت. اما به هر حال فرزندان فرانتز نامهها و دستنوشتههای او را حفظ کردند و هماکنون نسخههای دستنویس آثار او در موزه شهر نوئورو نگهداری میشود و آثار او در کتابخانهٔ ملی رم موجود است۱۳۸۰ - چشمهای سیمونه. بهمن فرزانه. انتشارات ققنوس -۱۳۸۰ - راز مرد گوشهگیر. بهمن فرزانه. انتشارات ققنوس -۱۳۸۰ - وسوسه. بهمن فرزانه. کتاب خورشید. -۱۳۸۱ - حریق در باغ زیتون. بهمن فرزانه. انتشارات ققنوس -۱۳۸۱ - خاكستر. بهمن فرزانه. انتشارات ققنوس -۱۳۸۴ - رقص گردنبند. بهمن فرزانه. کتاب مهناز. -۱۳۸۴ - راه خطا. بهمن فرزانه. انتشارات ققنوس-گنج .عدالتپس از طلاق. الیاس پورتولو. خاكستر پیچك در صحرا-نیزار در باد. چشمهای سیمونه. راه خطا. حریق در باغ زیتون -مادر در ایران وسوسه . راز مرد گوشهگیر. رقص گردنبند سرزمین باد. مریم منزوی
---------------------------------------------
1927؛ هانري برگسون (1859-1941،فرانسوي) به خاطر آثار فلسفياش
----------------------------------------------
1928؛ سيگريد اوندست (1882-1949،نروژي) به خاطر رمانهايش
---------------------------------------------
1929؛ توماس مان (1875-1955،آلماني) به خاطر رمانهايش
پدر توماس مان بازرگان غلات بود که بعدها به مقام سناتوری شهر لوبک هم رسید, او از جانب مادر یک رگه پرتغالی داشت. تحصیلاتش را تا ۱۹ سالگی در لوبک گذراند و پس از مرگ پدرش همراه خانوادهاش راهی مونیخ شد. در آنجا وارد یک شرکت بیمه شد و توانست نخستین اثر خود , افتادهها, را به پایان برساند. در همان زمان وارد دانشگاه مونیخ شد و رشتههای تاریخ و ادبیات و اقتصاد سیاسی را دنبال کرد. در سال ۱۸۹۷ همراه برادرش به رم رفت و در همان سال کتاب بودنبروکها را آغازکرد که در سال ۱۹۰۱ توانست آن را چاپ برساند و شهرت زیادی کسب کند. در سال ۱۹۰۵ با خانمکاتیا پرنیگشایم دختر یکی از استادان دانشگاه مونیخ ازدواج کرد. در این مدت چند اثر دیگر از او انتشار یافت: تریستان, گرسنگان, تونیو کروگر, ساعت دشوار ,در آینه, اعلیحضرت, فونتان پیر, شامیسو و مرگ در ونیز.در سال ۱۹۲۴ کتاب کوه جاده را منتشر کرد که باعث شد شهرت او دو چندان شود. در فاصله سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۶ کتابهای گوته و تولستوی, گفتار و پاسخ, تلاشها, یادداشتهای پاریس را نوشت. در سال ۱۹۲۹ جایزه نوبل ادبیات به او اهدا شد. او نخستین آلمانی بود که این جایزه را به دست آورد.در سال ۱۹۳۳ دولت هیتلر او را مورد تعقیب قرار داد و ناچار از آلمان به سوئیس رفت. درفاصله سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ در رادیو امریکا برنامه اجرا کرد و در سال ۱۹۴۹ در جشن ۲۰۰ سالگی گوته بعد از ۱۵ سال تبعید به آلمان بازگشت. در همان سال دولت آلمان شرقی جایزه ادبی گوته را به او اهدا کرد و دکترای افتخاری دانشگاه آکسفورد را کسب نمود. در ۱۹۵۳ دولت فرانسه نشان افتخار صلیب لژیون دونور را به او هدیه داد و دانشگاه کمبریج نیز دکترای افتخاری به او اعطا کرد. در سال ۱۹۵۲ در روستای کوچک ارلباخ در نزدیکی شهر زوریخ ساکن شد و تا آخر را عمر همانجا گذرانیداما این تنها زندگی ظاهری توماس مان است بعبارت دیگر گزارش گونه ای از زندگی یک نویسنده که تنها به داده های تاریخی بسنده می کند و از کنار توفان درون هنرمند می گذرد. زندگی واقعی توماس مان اما مثل زندگی هر هنرمند حساس در ژرفا جریان داشت، مثل آتشی در زیر خاکستر بود که اگر راهی به بیرون پیدا کرد، راه هنر بود. توماس مان مراحل مختلفی را طی کرده است، از طرفداری از فلسفه نیچه تا شوپنهاور، از پوچگرایی تا بی تفاوتی سیاسی تا انقلابیگری و امید به آینده انسان و جامعه تا فعالیت ضد فاشیسم. در همه این مراحل اما یک خصوصیت او ثابت و بلاتغییر ماند : علاقه او به همجنس. و این خصوصیت گویا آن آتش پنهان زیر خاکستر بود که کم و بیش در همه آثار او و هر بار به شیوه ای آشکار شد. تناقض زندگی توماس مان گویا که قبل از او نیز وجود داشت و بهمراه وی زاده شد : پدرش بازرگانی بود که به مقام سناتوری شهر لوبک نیز رسید و مثل تمام نجیب زادگان اصیل آلمانی هوادار نظو و انظباط بود. بر عکس، مادرش خون گرم پرتقالی را داشت و در آمریکای جنوبی بدنیا آمده بود، بسیار حساس، بسیار زیبا و در کنار همه اینها اهل موسیقی نیز بود. توماس مان از هر کدام نیمه ای را به ارث برد؛ نظم و انظباط را از پدر، و حساسیت و هنر را از مادر. حاصل همه اینها تناقضی مدام بود که از او یک بورژوای سرگردان ساخت. همجنسگرایی وی از همان کودکی بر وی آشکار و مسلم بود. تفاوت او با همبازیهایش نیز ناشی از همین بود. او پیوسته از خودش می پرسید: " چرا اینهمه عجیبم؟.... و بیت بچه های دیگر مانند بیگانه ای هستم؟ به آنها نگاه کن، شاگردان خوب، و آنها که در جایگاه متوسط اشان محکم و استوار ایستاده اند، آنها....شعر نمی گویند، و به چیزهایی فکر می کنند که همه فکر می کنند و می توان به صدای بلند گفت.... اما من، من چه هستم؟ و آخرش به کجا خواهد کشید؟ (1) سرنوشت توماس مان این بود که به گونه ای دیگر فکر کند، شعر بگوید و کارش به نویسندگی بکشد. در دوران مدرسه عاشق همکلاسی اش می شود. آرمین اولین عشق اوست و در عین حال سایه ای که می رود تا مان را تا آخرین لحظه های زندگی اش تعقیب کند. در یکی از آخرین نامه هایش نوشت: " آرمین مارتنس ، این نام را باید برجسته نوشت، من عاشق او بودم." (2) (Armin Martens) ولی این نوجوان بیشتر در هوای اسب سواری است و بعد از آن هم به دنبال دختران می افتد. توماس مان او را بنام هانس مانزن وارد یکی از اولین اثرهای خود " تونیو کروگر" می سازد. ویلری تیمپه دومین عشق اوست. گفته می شود که توماس مان چند بار رابطه جنسی ( Wilri Timpe) با این همسال خود داشته و شاید بی دلیل نیست که با وجودی که این فرد بهرحال به صورتی وارد " کوه جادو" می شود ولی تأثیر دیرپای آنچنانی بر روح و روان نویسنده نمی گذارد و نیز او کسی است که توماس مان در دفتر خاطراتش کمتر اسمی از او می برد. در 18 سالگی، بعد از عزیمت به مونیخ با نقاشی به نام پاول آشنا می شود. این آشنایی همراه با احساسات بسیار تند عاشقانه است ولی طرف مقابل جز یک دوستی بسیار معمولی چیزی نمی خواهد. او نیز به نوبه خود وارد " دکتر فاوستوس" می شود. شکستهای پی در پی، توماس مان را واداشت که با خودش بیش از پیش مبارزه کند. در این سالها با زنش کاتیا آشنا می شود. ازدواج با کاتیا هیچ دلیل عاشقانه ای ندارد. مان جواب این معما را خود در یکی از دفترهای خاطراتش برای خودش داده است که 20 سال بعد از مرگ وی بهوسیله دخترش برای خوانندگانش نیز منتشر شد. " ازدواج بهترین راه است برای نشان دادن اینکه انسان یک مرد حسابی است." و توماس مان ازدواج کرد و علاوه بر آن، و البته باز هم مانند یک مرد حسابی، صاحب 6 فرزند شد. آیا توماس مان همجنسگرایی خودش را به زنش اقرار کرد؟ کاتیا این را هیچگاه بروز نداد. چیزی که مشخص است اینکه کاتیا بعد از ازدواج گاه و بیگاه به هر حال شاهد ماجراست. در سال 1913 وقتی به ولادیلاو موس یعنی همان نوجوان زیبای 13 ساله لهستانی، که در " مرگ در ونیز" به تاچیو ( Wladyslaw Moes) تغییر نام می دهد، برمی خورد، کاتیا نیز شاهد هر روزه توفان درون توماس مان است. " به او علاقه بی حصر و اندازه پیدا کرد، و او را در ساحل با همبازیهایش نظاره می کرد." (1) این را زن توماس مان در خاطراتش می نویسد و توماس مان البته پا را از این فراتر می گذارد و تاچیر را شب و روزريال، در کوچه و خیابان، در هتل محل اقامت و در ساحل، پوشیده و یا نیمه لخت می جوید، یعنی آن کاری که آشنباخ ، قهرمان داستان (مرگ در ونیز) انجام می دهد. و البته چون قسمت عمده این تعقیب ها و نظربازی ها یا در خفا و یا در ذهن توماس مان انجام می گیرد، کاتیا فقط به قسمتی از ماجرا راه پیدا می کند. ناگفته پیداست که اینجا نیز احساسات به ارث برده از مادر است که وی را به این شهر چنوبی، شهر عشق و موسیقی، می کشاند. زمانی نیچه نوشته بود : " اگر بخواهم دنبال واژه دیگری برای ونیز بگردم، کلمه موسیقی را پیدا می کنم." و برای توماس مان، این شهر " زیبا و مشکوک" بود؛ شهری میان بیداری و رؤیا، میان خشکی و آب، زندگی و مرگ. از طرف دیگر رابطه جنسی بین دو مرد در این شهر ازادتر بود و خودفروشی مردان نیز سنت دیرینه ای داشت. ایتالیا به این دلایل، بویژه در نیمه دوم قرن 19 میلادی، به اقامتگاهی برای همجنسگرایان کشورهای مختلف اروپایی فرا روئید(2). توماس مان در این شهر بدون تابو باز درگیر بین دو دنیای ضد و نقیض شد. شهر ونیز برای توماس مان جاذبه ای جنسی داشت ولی با این حال مثل تاچیو به گونه ای بیمار بود و مرگ را تداعی می کرد و هر دو، هم ونیز و هم تاچیو، مثل احساسات جنسی توماس مان، از یک طرف جاذبه و کشش و از طرف دیگر ترس را بدنبال داشتند. عشق به فرزندش کلاوس(3) نیز یکی از عشقهای زجرآور او بوده است. زمانی پیش از آن وقتی مادر بزرگش از او پرسیده بود که آیا دلش پسر می خواهد یا دختر، جواب داده بود: " معلوم است که پسر.... دختر را که نمی شود جدی گرفت." و جدی بودن پسران اما در واقعیت برای توماس مان بالاتر از آن بود که بتواند با آنها طرح دوستی بریزد. بهترین دوستانش زنان بودند و حتی در خانواده خودش نیز با دخترش اریکا رابطه صمیمانه تری داشت و از این رابطه صمیمی بخصوص کلاوس برکنار بود، که نویسنده پدر به او تمایل شدید جنسی داشت.. رویارو شدن با مردان جوان، دنیای او را به هم می زد و فرزندش کلاوس یکی از این مردان بود. توماس مان که زمانی پسر می خواست حالا با احساسی گناه آلود در دفترچه خاطراتش می نویسد: " آه.... کسی مثل من نباید صاحب پسر شود.!" نتایج احساس گناه، گریز و دوری از دوستانش بود که این خود بر حساسیت های او می افزود و همین نیز به نویه خود باعث اجتناب از صمیمیت می گردید. جهان دو جنگ را پشت سر گذاشته و دستخوش تحولات تازه ای است. از شروع جنگ سرد مدت زیادی نگذشته است و علاوه بر آن و در نتیجه آن گاه و بیگاه، اینجا و آنجا تنور چنگهای دیگری، هر چند کوچکتر می سوزد. نویسندگان آلمان بر اثر همه این حوادث گریبانگیر، سیاسی شده اند و سیاسی می نویسند. توماس مان نیز به نوعی از این مسئله مبرا نیست و ظاهرآ آدم دیگری می نمود که حتی در هنر، مشغولیات دیگری دارد. در سال 1950، توماس مان که حالا دیگر پیر مرد هفتاد و پنج ساله ای است در هتلی ( Grand Hotel Dolder) در تپه های جنگلی نزدیک زوریخ به استراحت می پرداخت و مثل همیشه وقایع روزانه خود و جهان را یادداشت می کرد. جنگ بین دو کره شمالی و جنوبی از سر گرفته شده بود، و ظاهرآ چنین به نظر می رسید که تنها دلمشغولی او همین معضل سیاسی و نظامی بود. و براستی که یادداشتهای این نویسنده انساندوست نشان می دهند که او هر چیزی را که به سرنوشت انسان و انسانیت پیوند می خورد به گونه ای تعقیب می کرد. ولی مثل همیشه، در ژرفای ذهن نویسنده جنگ دیگری نیز جریان داشت. این جنگ رفته رفته جنگ دو کره را زیر شعاع خود می گرفت و به مهمترین مسئله روز توماس مان تبدیل می شدک توماس مان عاشق گارسن جوان هتل محل اقامت خود شده بود و وقتی این مرد جوان، سیگار نویسنده را روشن می کرد و در حین کار دستانش به دستان وی می خورد، نویسنده به اوج التذاذ و خوشبختی خود می رسید. نویسنده از همین ها نیز یادداشت بر می داشت و حالا دیگر به امیال جنسی خویش، لااقل در پیش خود و در دفتر یادداشتش، شاید در نتیجه رشد شخصیتی، اعتراف می کرد: " چه چهره دوست داشتنی و چه صدای مطبوعی....همبستر شدن با او چه زیبا خواهد بود.(1) دفتر یادداشت توماس مان رفته رفته آکنده از نام فرانس می شد ولی لحظه خداحافظی باز مانند همیشه رسید و نویسنده بدنبال وقت مناسبی می گشت تا با این گارسن جوان به تنهایی و دور از چشم دیگران وداع گوید و در دفترش نوشت : " مدت درازی دست همدیگر را فشردیم. او گفت: اگر ما همدیگر را نبینیم چی و من دیگر هیچ نمی توانستم بگویم جز اینکه: خوش باشید فرانس عزیز. شما راه خود را بهرحال پیدا خواهید کرد."(2) توماس مان بعد از بازگشت بسرعت برای او نامه ای نوشت و در آن باز هم مسئله کمک مالی را یادآوری کرد. مدتی گذشت و از جواب خبری نشد. نویسنده ای که از چهار گوشه جهان نامه دریافت می کرد اینک بی صبرانه در انتظار چند خط از یک گارسن جوان سویسی است: " آه! اگر آن جوان بداند که من چه بی صبرانه منتظر چند کلمه از اویم، ذره ای بیشتر عجله می کرد." و چند سطر بعد : " چرا نمی نویسی که از نامه ام خوشحال و خوشنود شده ای، احمق عزیز." این آخرین عشق بزرگ توماس مان بود ولی نه آخرین عشق. و با این وجود او در سوگ جدایی از فرانس عزادار ماند و نوشت : " دلم می خواهد که بمیرم، چرا که دوری آن جوان را دیگر نمی توانم تاب بیاورم." شوربختی سنین پیری توماس مان البته تنها از این آخری نبود. نامهای آرمین، ویلری، پاول، ولادیسلاو، کلاوس و فرانس تغییر پیدا کرده و در قالب داستانهای ادبی، به چهار گوشه جهان پراکنده شده بود. ولی نامهای اصلی هنوز در ذهن نویسنده بود و جایی در ژرفای ذهن او رسوب کرده و مدام آزارش می داد. نویسنده شاید در آخرین لحظات عمرش نیز همین نامها را زمزمه می کرد و شاید هم برای آنها داستانهای تازه ای می ساخت. اعتقاد و پافشاری بر خود و احساسات خود، در وهله اول اعتراف به وجود خویشتن یگانه و نیز قبول واقعیت وجودی خود است.(5) با در نظر گرفتن این مطلب در می یابیم که توماس مان تقریبآ هیچگاه وجود خود و احساسات خویش را جدی نگرفت. احساسات در همه حال به همراه انسان زاده می شوند و سپس تغییراتی می یابند، سرکوب می شوند و چهره عوض می کنند ولی هیچگاه از بین نمی روند. به همین دلیل نیز هست که ما انسانها در پیری نیز احساسات کودکی خود را باز بصورتی تکرار می کنیم و یا حتی بعبارتی به کودکی خویش باز می گردیم. بیگمان چیزی که احساسات ما را سرکوب کرده و در مواردی تغییر مسیر می دهدف اعتقادات ماست. و این بخصوص در مورد توماس مان آشکاری می یابد. به نظر می رسد که در درون این نویسنده، احساسات و اعتقادات متضاد هم، از کودکی تا زمان پیری، مثل دو همسایه متخاصم، در کنار یکدیگر به یک حیات پر تشنج ادامه می دهند که برد البته همیشه از آن همسایه دوم است. با این وجود همسایه اولی آرامی ندارد و گاه و بیگاه، اینجا و آنجا، بدنبال موقعیتی می گردد که اضهار وجود کند. " تونیو کروگر" و کتاب " مرگ در ونیز" و دیگر آثار توماس مان نتیجه همین اضهار وجود امیال سرکوفته است. شاید لازم بود که توماس مان نیز زندگی اش را مثل اسکار وایلد و پاول ورلن و ارتو رمبو، چون یک اثر هنری، خود از نو می ساخت. ولی توماس مان بهمین دلیل، پیوسته بحرانی است. برای چیره شدن بر این بحران، او سعی می کند از نیمه ای از وجود خود بگذرد و آن را نادیده بگیرد، ولی واقعیت لجوج خود را بر ذهن او تحمیل می کند. توماس مان در مبارزه بر علیه طبیعت خویش هیچگاه پیروزمند نیست، توانایی هنرمندانه توماس مان در حقیقت از همین ناتوانیها و شکستهای او مایه می گیرد. حاصل این عشقها و شکستها برای مان این بود که او را هنرمند ساخت. توماس مان می خواهد این احساسات نسبتآ پنهان را شکل هنری بدهد تا از دستشان خلاص شود. ولی تناقض همزاد او گویا در ادبیات نیز گریبان نویسنده را رها نمی کند. احساسات او احساساتی اصیل و انسانی هستند و این همان چیزی است که محتوای داستانهای او را تشکیل می دهد ولی توماس مان آنجایی که به شکل و فرم داستان می رسد سنت گرا می شود. محتوای داستانهای توماس مان ژرفای روح آدمی و هزارتوی انسن قرن بستم است. ولی در شکل از حد رمانهای ناتورالیستی قرن 19 فراتر نمی رود. نظم و انظباط و ظاهر پدر، خود را به فرم داستانهای وی منتقل کرد و احساسات سرکش مادر، محتویات را ساخت. این فرم همان چیزی بود که بر احساسات او به گونه ای مهار می زد و آنها را به حالت اعتدال نگاه می داشت. برای اینکه این احساسات زنجیر بگسلند، نویسنده می بایست آنها را از بند فرم سنتی می رهانید و به آنها فرم و همسنگ آنان را می داد ولی تأثیر پدر قویتر از این بود. توماس مان در داستانهایش نیز بورژوای سرگردان ماند. به این ترتیب پاسخ اینکه چرا نویسنده حتی در داستانهایش مرد عاشق را به کام نمی رساند واضح است: یکی از دو طرف رابطه اگر همان توماس مان واقعی نیست، لااقل مهمترین خصوصیات او را داراست. بعبارت دیگر تونیو کروگر و آشنباخ، شخصیتهای واقعی ولی ادبی شده ی نویسنده اند. به کام خوشبختی رساندن آنها و درگیر کردنشان با رابطه جنسی با همجنس، بدان معنی است که نویسنده علنآ بر این گونه رابطه جنسی صحه می گذاشت و جرآت توماس مان البته از این کمتر بود. او می خواست این رابطه انسانی و طبیعی را تا حد ممکن تلطیف و افلاطونی کند و اعتلا بخشد تا سرانجام از حالت زمینی خارج و به اوج خدایی برسد. اگر تاچیو در کتاب " مرگ در ونیز" چون خدایی کوچک گویا از دنیاهای آنسو می آید و در آخر، لحظاتی قبل از مرگ آشنباخ، او را به اشاره دستی به نامتناهی های دریا و به ابدیت فرا می خواند، تنها بر همین زمینه قابل توضیح است: " او بر ترس خود از عشق جسمی نمی توانست پیروز شود، ریاضت، طبیعت دوم او شده بود."(1) و گاهی حتی از اینکه هنرش را بر زمینه عشق به همجنس خلق می کرد شرمگین می نمود: " مردمان پاکدلی که تحت تأثیر هنرمند قرار گرفته اند متاسفانه می گویند " موهبتی است" چون فکر می کنند که نتایج روشن و عالی طبعآ باید علل روشن و عالی نیز داشته باشند. هیچکس تصور نمی کند که این "موهبت" ممکن است موهبتی مشکوک باشد و صورت اسف انگیزی در باطن داشته باشد."(2) این شکها و تردیدها برای توجیه ریاضت توماس مان کافی است. نویسنده گاهی پا را از این هم فراتر می گذارد و احساس پرصلابتش به همجنس، احساسی شیطانی و تاریک می شود، و نیز راهی بسوی جهنم، که شاید همان ادبیات است: " ادبیات حرفه نیست، بلکه لعنت است" ، این را نویسنده از زبان تونیو کروگر می گوید، شخصی که مانند اکثر انسانهای شکست خورده داستانهایش، خود اوست.۱۹۳۰: خلاصه زندگی, احتیاجات روز, ماریو و جادوگر -۱۹۳۲: گوته نماینده بورژوازی قدیم -۱۹۳۳: تاریخ یعقوب, رنجها و عظمت ریچارد واگنر -۱۹۳۴: یوسف جوان -۱۹۳۶: یوسف در مصر, فروید و آینده -۱۹۳۸: شوپنهاور, اروپا هوشیار باش, درباره پیروزیهای آینده دموکراسی -۱۹۳۹: شارلوت در وایمار, مسئله آزادی -۱۹۴۵: آلمان وآلمانیها, قانون, اصالت فکر -۱۹۴۷: دکتر فوستوس -
--------------------------------------------
1930؛ سينكلر لويس (1885-1951،آمريكايي) به خاطر رمانهايش
---------------------------------------------
1931؛ ايك آكسل كارلفت (1864-1931،سوئدي) به خاطر اشعار غنائيش
--------------------------------------------
1932؛ جان گالزورثي (1867-1933،انگليسي) به خاطر رمانها، نمايشنامهها و داستانهاي كوتاهش
---------------------------------------------
1933؛ ايوان الكسيويچ بونين (1870-1953،روسي) به خاطر رمانها، داستانهاي كوتاه و اشعارش
----------------------------------------------
1934؛ لوئيچي پيراندلو (1867-1936، ايتاليايي) به خاطر نمايشنامههايش
---------------------------------------------
1935؛ جايزه داده نشد
---------------------------------------------
1936؛ يوجين گلادستون اونيل (1888-1953،آمريكايي) به خاطر نمايشنامههايش
---------------------------------------------
1937؛ روژه مارتن دوگار (1881-1957،فرانسوي) به خاطر رمانهايش
Roger Martin du Gard روژه مارتن دوگار نویسندهٔ فرانسه و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات.۱۸۸۱ – روژه مارتن دوگار در روز ۳۱ مارس در نویی سور سن، شهری در نزدیکی پاریس به دنیا آمد .۱۸۹۲ – ۱۸۹۶ – در دبیرستان کندرسه، از دبیرستانهای معتبر پاریس تحصیل کرد .۱۸۹۶ – ۱۸۹۸ – در دبیرستان ژانسون دو سایی مشغول تحصیل بود .۱۸۹۹ – ۱۹۰۵ – محصل مدرسهٔ سندشناسی که در آن کارشناسی اسناد قدیمی میآموختند بود. در شهر روآن به نظام وظیفه رفت. با نوشتن رسالهای دربارهٔ صومعهٔ ژومی یژ مدرکی در زمینهٔ بایگانی اسناد قدیمی گرفت .۱۹۰۶ – ۱۹۰۹ – با دختری به نام هلن فوکو ازدواج کرد. کوششهایی برای نوشتن رمان کرد که به جایی نرسید. رمانی با عنوان «زندگانی یک قدیس» نوشت که آن را نیمه کاره رها کرد. رمان دیگری با عنوان "ماریز" نوشت که آن را نیز نیمه کاره رها کرد و غیر از صد صفحهٔ آن که در سال ۱۹۰۹ با نام «یک کدام از ما» منتشر شد، بقیه را پاره کرد .رمان «شدن» را منتشر کرد که توفیق اندکی یافت .۱۹۱۰ – ۱۹۱۲ – رمان «ژان باروا» را مینوشت .۱۹۱۳ -۱۹۱۴ – انتشار رمان ژان باروا در سال ۱۹۱۳. به کار تئاتر پرداخت. نمایشنامهٔ کمدی «وصیتنامهٔ بابا لولو» را دربارهٔ روستاییان در سال ۱۹۱۴ نوشت و به صحنه آورد .
۱۹۱۴ – ۱۹۱۸ – در بسیج عمومی به نیروی نظامی پیوست و با درجهٔ گروهبان سوم سووار در جنگ جهانی اول شرکت کرد .۱۹۲۰ – ۱۹۳۰ – به نوشتن و منتشر کردن نیمهٔ اول رمان «خانواده تیبو» در شش بخش مشغول شد. «دفترچهٔ خاکستری» در سال ۱۹۲۲، "ندامتگاه" در سال ۱۹۲۲، «فصل گرم» در سال ۱۹۲۳، "طبابت" در سال ۱۹۲۸، "سورلینا" در سال ۱۹۲۸ و «مرگ پدر» در سال ۱۹۲۹. دومین نمایشنامهٔ کمدی خود را دربارهٔ روستاییان با نام "باد" نوشت که هیچ وقت به صحنه نیاممد .۱۹۳۱ - در تصادف شدید خودرو مجروح شد. در دوران بیماری و استراحت مجال یافت تا دربارهٔ طرح ابتدایی رمان «خانوادهٔ تیبو» بیاندیشد و در نتیجه از آن طرح دست برداشت. در دوران نقاهت برای سرگرم کردن خود داستان کوتات «درد دل افریقایی» را نوشت و همچنین نمایشنامهٔ «سر به تو»۱۹۳۳ – در کنار نوشتن دنبالهٔ «خانوادهٔ تیبو» کتاب «فرانسه کهن» را نوشت که مجموعهای از طرحهایی دربارهٔ زندگی شهرستانی فرانسهاست .[۱۹۳۶ – انتشار «تابستان ۱۹۱۴» بخش هفتم «خانوادهٔ تیبو»[۱۹۳۷ – دریافت جایزهٔ نوبل ادبی[۱۹۴۰ – انتشار "سرانجام" آخرین بخش «خانوادهٔ تیبو»[۱۹۴۱ – ۱۹۵۸ –نوشتن رمان مفصل «خاطرات سرهنگ مومور» که بیست بار آن را رها کرد و از سر گرفت و سرانجام ناتمام ماند .۱۹۵۸ – روز ۲۲ اوت در ملک خود در دهکدهٔ ترتر درگذشت
-------------------------------------------
1938؛ پرل س.باك (1892-1973،آمريكايي ) به خاطر رمانهايش
--------------------------------------------
1939؛ فرانس اميل سيلانپا(1888-1964، فنلاندي) به خاطر رمانهايش
---------------------------------------------
1940؛ جايزه داده نشد
---------------------------------------------
1941؛ جايزه داده نشد
---------------------------------------------
1942؛ جايزه داده نشد
--------------------------------------------
1943؛ جايزه داده نشد
---------------------------------------------
1944؛ يوهانس ويلهلم ينسن (1873-1950،دانماركي) به خاطر اشعار و رمانهايش
----------------------------------------------
1945؛ گابريلا ميسترال (1899-1957، شيليايي) به خاطر اشعارش
-----------------------------------------------
1946؛ هرمان هسه(1877-1962،آلماني) به خاطر اشعار و مقالاتش .هرمان هسه در آثارش مبارزه جاودانه روح و زندگی را ترسیم نموده و با نگرشی هنرمندانه به دنبال ایحاد تعادل بین این دو پدیده قلم فرسوده است. هسه در خانوادهای اصلاحطلب در منطقه در جنوب آلمان به دنیا آمد و تحت تأثیر مادرش که مبلغ مذهبی در هندوستان بود، به فلسفه هندی روی آورد. از دهه سوم قرن بیستم، به عنوان تبعه سوئیس در منطقه «تسین» به گوشه گیری نشست. گرایش به رومانتیسم و طبیعتگرایی از نمودهای چشمگیر آثار قدیمیتر هسه است. این سبک در یکی از اولین رمانهایش به نام پیتر کامنسیند (۱۹۰۴)، که با استقبال بینظیری روبرو شد، به چشم میخورد. این کتاب اوضاع مالی نویسنده را دگرگون ساخت. هسه در همان سال با «ماریا برنولی» ازدوج و تا سال (۱۹۱۲ میلادی)زندگی مشترک خود را ادامه دادند. در این مدت هسه به طور جدی به مشکلات انسانها و روابط بین آنها و همچنین نقش هنرمند در جامعه، پرداخته و در رمانهای گرترود (۱۹۱۰) و رُسهالده (۱۹۱۴) این معضل را به شیوه هنرمندانهای مطرح مینماید. هسه به عنوان نماینده جریانات صلحطلب - پاسیفیسم، از طرفدارانی مانند تئودور هویس برخوردار بود و در جمع دوستانش قرار داشتند. در این ارتباط افرادی هم از آلمان حملات خصمانه خود را علیه او آغاز کردند.هرمان هسه برای بار سوم در سال ۱۹۳۱ با خانم نینون آوسلندر ازدواج کرد
----------------------------------------------
1947؛ آندره ژيد (1869-1951،فرانسوي) به خاطر رمانهايش
1947 André Gide
نویسنده ی نامدار فرانسوی که که نوشته هایش تاثیر شگفت آوری بر نسل جوان در سال های پس از جنگ جهانی داشت، در سال 1869 در پاریس به دنیا آمد.خانواده ی او سخت پای بند به سنت های مذهب پروتستان بود و این موضوع تاثیر زیادی برشکل گیری شخصیت او در نوجوانی و جوانی گذاشت.بروز بیماری در کودکی مانع از تحصیلات منظم او شد ،اما علم دوستی و فضای فرهنگی خانواده توانست این خلاء را جبران کند.ژید ، در پانزده سالگی با شوری عارفانه به یکی از بستگانش دل بست و در سال 1895 با او ازدواج کرد.
بیست و دو سالگی آغاز فعالیت های ادبی اوست.دوستی با "استفان مالارمه" باعث روی آوردن به مکتب "سمبولیسم" و پدید آوردن آثاری مثل"یادداشت های روزانه ی آندره والتر"،"شعر های آندره والتر"،"رساله ی نرگس"و "سفر اورین" شد.اما پس از مدتی از این مکتب روی گرداند و به تجزیه و تحلیل و تامل در پیچیدگی های زندگی درونی انسان پرداخت.سفر ژید به آفریقا باعث تغییرات بسیاری در روح و جسم او شد و پس از آن ژید از تجربیاتی نوشت که از او انسانی تازه ساخته بود.آثاری هم چون "مائده های زمینی"،"ضد اخلاق"،"در تنگ"و "دخمه های واتیکان" زاییده ی همین انقلاب روحی اند.
با آغاز جنگ جهانی اول ژید مدتی خاموشی گزید ؛اما بعد کتاب های "اگر دانه نمیرد"،"کوریدون" و "سکه سازان" را نوشت.او در "اگر دانه نمیرد" واقعیات زندگی اش را بی پرده بیان کرد وبا نوشتن رمان "سکه سازان" شیوه ی تازه ای در رمان فرانسوی بنیاد نهاد. ژید کتاب های "بازگشت از کنگو"و "بازگشت از چاد" را با هدف تاختن به استعمار نوشت؛عضو حزب کمونیست شد ، اما با برآورده نشدن انتظارات و تمایلات عدالت خواهانه اش با نوشتن کتاب " بازگشت از شوروی" از این حزب کناره گرفت.
ژید همواره از ریا و تظاهر پرهیز می کرد و گاهی بیان بی پرده ی مسائل اخلاقی باعث برانگیختن دشمنی هایی بر ضد او می شد.او در سال 1947 جایزه ی ادبی نوبل را دریافت کرد و در سال 1951چشم از جهان فرو بست.
"مائده های زمینی" کتابی است تماماً در ستایش شادی ،شوق به زندگی و غنیمت شمردن لحظات آن.ژید در این کتاب هم چون عرفای ایرانی خداوند را در همه موجودات هستی متجلی می بیند و آزدانه و برخلاف قید و بند های مذهب رسمی عشق به هستی را مترادف عشق به خداوند می داند. شاید همین همذات پنداری با عرفان ایرانی-اسلامی باعث شد تا کتابش را باقسمتی از آیه ی 22 سوره ی بقره(فاخرج به من الثمرات رزقاً لکم) و مصراعی از حافظ(بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر) آغاز کند.او ،خود ،کتابش را "ستایشی از وارستگی" می نامد.
----------------------------------------------
1948؛ توماس استرنزاليوت (1888-1965،انگليسي) به خاطر اشعار، مقالات و نمايشنامههايش
---------------------------------------------
1949؛ ويليام فاكنر (1897-1962،آمريكايي) به خاطر رمانهايش
----------------------------------------------
1950؛ برتراند راسل (1872-1970،انگليسي) به خاطر آثار فلسفيش
----------------------------------------------
1951؛ پرفابيان لاگركويست (1891-1974،سوئدي) به خاطر رمانهايش، مخصوصا باراباس
----------------------------------------------
1952؛ فرانسوا مورياك (1855-1970،فرانسوي) به خاطر رمانها، مقالات واشعارش
----------------------------------------------
1953؛ سروينستن چرچيل (1874-1965،انگليسي) به خاطر مقالات و آثار تاريخيش
----------------------------------------------
1954؛ارنست همينگوي(1899-1961،آمريكايي)به خاطر رمانها و داستانهاي كوتاهش
---------------------------------------------
1955؛ هارولد لاكسنس (1902،سوئدي) به خاطر رمانهايش
---------------------------------------
1956؛ خوان رامون خيمهنز (1881-1951،اسپانيايي) به خاطر اشعارش
---------------------------------------
1957؛ آلبركامو (1913-1960،فرانسوي) به خاطر رمانهايش
آلبـِر کامو (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسندهٔ مشهور فرانسویتبار و خالق کتاب مشهور بیگانه و برنده جایزه نوبل ادبیات میباشد .آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکدهای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادریاش در الجزیره میرود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند.
کودکی کامو در یک زندگی فقیرانهٔ طبقهٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتداییاش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد
کامو در طی سالهای ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.
در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفهٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بودهاست تا گرایش سیاسی به نظریههای لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوهای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶
لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایاننامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.
او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوریخواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقالههای خود را به صورت اول شخص مینوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود
در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد
با نزدیکتر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.
او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.
در ۱۹۲۴ کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد.
نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایشنامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامههایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید
۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامهنگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.در سالهای پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافهٔ «فلور» در بلوار «سن ژرمن» پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستنسیالیسم سخنرانی کند.رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود فروشترین کتاب فرانسه شد
در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد.
نمایشنامهٔ عادلها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند.
در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقالهای علیه کامو در مجلهای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد. ویرایش] فعالیتهایی برای الجزایر در اوایل سال ۱۹۵۴ بمبگذاریهای گستردهای از جانب جبههٔ آزادیبخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسویتبار بود ولی در عین حال هیچگاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهدهدار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.کامو در آخرین مقالهای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونهای فدراسیون متشکل از فرهنگهای مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستانهایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایشنامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جنزدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد.در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسندهای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفتهاند مرگ مقبره آلبرکاموبعد از ظهر چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در ۲۴ کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN۵ حاشیهٔ دهکدهٔ پتیویل نزدیک مونتهرو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف میشود و به درختی میکوبد و تکه تکه میشود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانوادهٔ دوست ناشرش میشل گالیمار بود
----------------------------------------
1958؛ بوريس پاسترناك (1890-1960،روسي) به خاطر رمانهايش، مخصوصا «دكتر ژيواگو»، او جايزه را نپذيرفت
----------------------------------------
1959؛ سالواتور كواسيمودو (1901-1968،ايتاليايي) به خاطر اشعار غنائيش
----------------------------------------
1960؛ سن ژان پرس (1887-،فرانسوي) به خاطر اشعارش
----------------------------------------
1961؛ ايوو آندريچ (1892-1975،يوگسلاويائي) به خاطر رمانهايش
------------------------------------------
1962؛ جان اشتاينبك (1902-1968،آمريكايي) به خاطر رمانهايش
-------------------------------------------
1963؛ گئورگ سفريس (1900-1971،يوناني) به خاطر اشعار غنائيش -------------------------------------------
1964؛ ژان پل سارتر (1905-1980،فرانسوي) به خاطر آثار فلسفي و رمانهايش. جايزه را نپذيرفت
-------------------------------------------
1965؛ ميخائيل شولوخوف (1905-1984،روسي) به خاطر رمانهايش
-------------------------------------------
1966؛ شميويل يوزف آگنان (1888-1970،اسرائيلي) به خاطر داستانهايش درباره يهوديان اروپاي شرقي؛
ونلي زاكس (1891-1970،آلماني- سوئدي) به خاطر اشعار و نمايشنامههايش درباره يهوديان
-------------------------------------------------
1967؛ ميگل آنخل آستورياس (1899-1974،گواتمالايي) به خاطر آثارش درباره شخصيت و سنتهاي مردم كشورش
------------------------------------------------
1968؛ ياسوناري كاواباتا (1899-19972،ژاپني) به خاطر رمانهايش
------------------------------------------------
1969؛ سميوئل بكت (1906-1990،ايرلندي) به خاطر رمانها و نمايشنامههايش
-----------------------------------------------
1970؛ آلكساندر سولژنيتسين (1918- روسي) به خاطر رمانهايش
-----------------------------------------------
1971؛ پابلو نرودا (1904-1973،شيليايي) به خاطر اشعارش
----------------------------------------------
1972؛ هاينريش بل (1917-1985،آلماني) به خاطر رمانها،
داستانهاي كوتاه و نمايشنامههايش
----------------------------------------------
1973؛ پاتريك وايت (1912-،استراليايي) به خاطر رمانهايش
----------------------------------------------
1974؛ ايونيد يونسن (1900-1976،سويسي) به خاطر رمانها و داستانهاي كوتاهش؛ و هانري ادموند مارتينس (1904-1978،سويسي) به خاطر مجموعه آثارش
---------------------------------------------
1975؛ يوجينيو مونتاله (1896-1981،ايتاليايي) به خاطر اشعارش
---------------------------------------------
1976؛ سائول بلو (1915-، آمريكايي) به خاطر رمانهايش
----------------------------------------------
1977؛ ويسنته آلكسياندر (1898-1984،اسپانيايي) به خاطر اشعارش
----------------------------------------------
1978؛ ايساك بشويس سينگر ((1904-،متولد لهستان) به خاطر رمانها و داستانهاي كوتاهش
---------------------------------------------
1979؛ اوديسئوس ايليتيس (1912-1996،يوناني) به خاطر اشعارش
----------------------------------------------
1980؛ چسلاو ميلوش (1911-،لهستاني) به خاطر اشعارش
----------------------------------------------
1981؛ الياس كانتي (1905-متولد بلغارستان) به خاطر آثار داستاني و غير داستانياش
----------------------------------------------
1982؛ گابريل گارسيا ماركز (1928-،كلمبيايي) به خاطر رمانها و داستانهاي كوتاهش
----------------------------------------------
1983؛ ويليام گلدينگ (1911-، انگليسي) به خاطر رمانهايش
-----------------------------------------------
1984؛ ياروسلاو سيفرت (1910-،چكسلواكي) به خاطر اشعارش
---------------------------------------------
1985؛ كلود سيمون (1913-،فرانسوي) به خاطر اشعارش
--------------------------------------------
1986؛ ول سوينكا (1934-، نيجريهاي) به خاطر اشعار،
نمايشنامهها و رمانهايش
--------------------------------------------
1987؛ ژوزف برودسكي (1940-،روسي) به خاطر اشعارش
--------------------------------------------
1988؛ نجيب محفوظ (1912-،مصري) به خاطر رمانها و داستانهاي كوتاهش
-------------------------------------------
1989؛ كاميلو خوزه سلا (1916- ،اسپانيايي) به خاطر رمانهايش
---------------------------------------------
1990؛ اوكتاويو پاز (1914-،مكزيكي) به خاطر اشعارش
اکتاویو پاز (۳۱ مارس ۱۹۱۴ - ۱۹ آوریل ۱۹۹۸) ) شاعر، نویسنده، دیپلمات و منتقد مکزیکی است.اوکتاویو پاز در سال ۱۹۱۴ در مکزیکوسیتی چشم به جهان گشود. در هفده سالگی به نویسندگی و شاعری پرداخت. پدرش وکیل بود و پدر بزرگش، داستان نویس سرشناس. این هر دو در رشد و پرورش ذوق و استعداد پاز، تأثیر به سزایی داشت. در حقیقت پاز در جوانی ارزشهای اجتماعی را از پدر و ادبیات را از پدر بزرگ خود آموخت و سرانجام شاعری را به جای وکالت برگزید. پاز در سال ۱۹۳۷ به والنسیا در اسپانیا سفر کرد تا در دومین کنگره جهانی نویسندگان ضد فاشیست شرکت کند. در سال ۱۹۴۳ با استفاده از کمک هزینه بنیاد گوگنهایم به امریکا رفت. در آنجا با شعر نوپردازان انگلو- امریکایی آشنا شد. هم در این کشور بود که مطالعه دامنه دار و عمیق خود را درباره هویت مکزیک آغاز کرد که حاصل آن کتابی شد به نام هزار توی تنهایی. در سال ۱۹۶۲ پاز به سمت سفیر مکزیک در هند گماشته شد و به آنجا رفت. تأثیر تمدن هند را میتوان در کتابهای متعددی که طی مدت اقامت خود در آنجا نوشته، به ویژه در کتاب پرتوی از هند، به خوبی مشاهده میشود. پاز در سال ۱۹۶۸ پاز در اعتراض به سرکوبی خونین تظاهرات آرام دانشجویان در مکزیک، از مقام خود کناره گیری کرد و از آن پس تا واپسین سالهای زندگی خود، سردبیری و نشر چند مجله معتبر ویژه هنر و سیاست را عهده دار شدسال ۱۹۸۰ دانشگاه هاروارد به او دکترای افتخاری اهدا کرد و در سال ۱۹۸۱ مهمترین جایزه ادبی اسپانیا یعنی جایزه سروانتس نصیب او شد. سرانجام در سال ۱۹۹۰ آکادمی ادبیات سوئد، جایزه نوبل ادبیات را به اوکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی به پاس نیم قرن تلاش در زمینه شعر و ادبیات مکزیک اهدا کردپاز در سال ۱۹۹۸ بر اثر بیماری سرطان درگذشت
جوهر نظریه پاز درباره شعر در قالب رشتهای عبارات متناقضنما خلاصه میشود:
شاعر برای دلش شعر میگوید، اما باید با مخاطبش ارتباط برقرار کند.
شعر سری است که آفرینش آن را هرگز دقیقاً نمیتوان وصف کرد، اما در عین حال نمیتوان بیآنکه به روال آفرینش آن اندیشید. به درک آن نائل شد.
زبان ابزاری ناقص اما اجتنابناپذیر برای القای بیان نشدنیهاست.
شعر وجدی است که واقعیت را نفی یا دگرگون میکند.
پاز هرگونه تحلیل و تبیین شعر معاصر را به قصد فهم آن عبث میداند.
پاز معتقد است که عشق و زبان میتوانند ابزاری را برای کسب یگانگی و یک پارچگی در انسان پدید آورند. شعرهای او به منزله دریچه قلب انسانی است پاک و بی آلایش که بر روی انسانیت و قلمروهای نا شناخته هستی گشوده میشود، از این رو میتوان پاز را شاعر عشق و دوستی نامید. به نظر پاز آزادی بدون برابری و برابری بدون آزادی محقق نمیشود و از راه عشق و دوستی میتوان به هر دوی آنها دست یافت. پرسش پاز از خود و دیگران این است که «آیا بهتر نیست که زندگی را به صورت شعر درآوریم تا از زندگی شعر بسازیم؟ آیا شاعر نمیتواند به جای آفریدن شعر، خلق لحظههای شاعرانه زندگی را هدف اصلی خود قرار دهد؟» مقالههای پاز با نثر شاعرانه شان هنر، ادبیات، فرهنگ، زبان و ایدئولوژی را با هجوهای هوشمندانه و مکاشفههای متفکرانه تجزیه و تحلیل میکند. کارلوس فوئنتس معتقد است: «ادبیات در آثار پاز به صورت لفظ مترادفی برای تمدن درآمده؛ این دو کلمه، شبکهای از وسایل ارتباطی است و تنها جامعیت ارتباط میتواند چهره آدمی را بر ما آشکارکند.
آثار:.رماه وحشی- ۱۹۳۳
عقاب یا خورشید- ۱۹۵۰ هزار توی تنهایی- ۱۹۵۱ سنگ آفتاب- ۹۵۱ جریان متناوب- ۱۹۵۶ کمان و بربط- ۱۹۵۶ میمون دستور شناس- ۱۹۷۱ نقشی از سایه ها-۱۹۷۶ گزیده اشعار- ۱۹۸۴ درختی در رون- ۱۹۸۷ مجموعه اشعار- ۱۹۹۰
---------------------------------------------
1991؛ نيدين گوردمير (1923-،اهل آفريقاي جنوبي) به خاطر مجموعه آثارش
---------------------------------------------
1992؛ درك والكات (-،اهل جزاير هند غربي) به خاطر آثار ادبي شعر گونهاش
--------------------------------------------
1993؛ توني ماريسن (1931-
،سياه پوست آمريكايي) به خاطر مجموعه آثارش
موریسون ( -۱۹۳۱) (نام اصلی: نامِ اصلیِ وی کلوئه آنتونی ووُفورد Chloe Anthony Wofford) نویسنده و استاد سیاهپوست زن امریکایی و برنده جایزه ادبی نوبل ۱۹۹۳، که آثارش به خاطر فضای حماسی، دیالوگ های زنده و تصویر کردن شخصیت های سیاهپوست امریکایی مشهور است. او نخستین زنِ سیاهپوستی است که کرسیای به نامِ خود دارد در یکی از دانشگاههای بزرگ امریکا (دانشگاه پرینستون) دارد. او اولین زن سیاهپوست امریکایی است که جایزه نوبل را دریافت کرده است رمان هاآبی ترین چشم (کتاب) (۱۹۷۰) .سولا (کتاب) (۱۹۷۳) .آواز سلیمان (کتاب) (۱۹۷۷) .بچهی قیر (کتاب) (۱۹۸۱) .محبوب (کتاب) (۱۹۸۷) جاز (کتاب) (۱۹۹۲) .بهشت (کتاب) (۱۹۹۹) .عشق (کتاب) (۲۰۰۳)، با ترجمه شهریار وقفی پور و از سوی انتشارات کاروان منتشر شده استادبیات کودکان .جعبه بزرگ (۲۰۰۲) کتاب آدم های بدجنس (۲۰۰۲) .اختیار دست کی است؟ شیر یا موش؟ (۲۰۰۳) اختیار دست کی است؟ مورچه یا آخوندک؟ (۲۰۰۳) اختیار دست کی است؟ توله سگ یا مار؟ (۲۰۰۴) .اختیار دست کی است؟ آینه یا شیشه؟ (۲۰۰۷) .غیرداستانی[کتاب سیاه (کتاب) (۱۹۷۴) تولد یک ملیت (کتاب) (۱۹۹۷) بازی در تاریکی (کتاب) (۱۹۹۲) به یاد بسپار (کتاب) (۲۰۰۴) . نمایشنامه امت خیالباف (۱۹۸۶)
-------------------------------------------
1994؛ كنزا بورواوئه (1935-،ژاپني) به خاطر رمانهايش
-------------------------------------------
1995؛ شيموس هيني (1939-،ايرلندي) به خاطر بيان مصائل ملت ايرلند در اشعارش
---------------------------------------------
1996؛ ويسلاو شيمبورسكا (1923-لهستاني) به خاطر اشعارش
--------------------------------------------
1977؛ داريو فو (1926 ـ ايتاليائي) به خاطر نمايشنامههايش
--------------------------------------------
1998؛ ژوزه ساراماگو (1922 ـ پرتغالي) به خاطر رمانهايش به خصوص كوري
José Saramago José de Sousa Saramago) نویسندهٔ پرتغالی، زادهٔ ۱۶ نوامبر سال ۱۹۲۲ و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۸ میلادی است.او گرچه از سال ۱۹۶۹ به حزب کمونیست پرتغال پیوست و همچنان به آرمانهای آن وفادار بودهاست اما هیچگاه ادبیات را به خدمت ایدئولوژی در ساراماگو در دهکدهای کوچک در شمال لیسبون در خانوادهای کشاورز به دنیا آمد، او دو سال بعد به همراه خانواده به لیسبون رفت و تحصیلات دبیرستانی خود را برای امرار معاش نیمه تمام گذاشت و به شغلهای مختلفی نظیر آهنگری، مکانیکی و کارگری روزمزدی پرداخت. پس از مدتی نیز به مترجمی و نویسندگی در روزنامه ارگان حزب کمونیست پرتغال مشغول شد. اگرچه اولین رمان او به نام کشورگناه در ۱۹۴۷ به چاپ رسید ولی ناکامی او برای کسب رضایت ناشر برای چاپ کتاب دومش موجب شد رمان نویسی را کناربگذارد، تا این که با انتشار کتاب بالتازار و بلموندا در سال ۱۹۸۲ و ترجمه آن به انگلیسی در ۱۹۸۸ شهرت به سراغ او آمد، رمانی تاریخی که به انحطاط دربار پرتغال در قرن شانزدهم میپردازدیاوردهاست-منحصربه فردترین ویژگی آثار ساراماگو عدم کاربرد نشانگان سجاوندی به صورت متداول و استفاده از جملات بسیار طولانی است، که گاه در درون آن زمان نیز تغییر میکند. او از میان علائم نگارشی تنها از نقطه و ویرگول استفاده میکند و از سایر علامات که مثلاً جمله سئوالی را مشخص میکند یا آن را در گیومه میگذارد و...مطلقا میپرهیزد. گفتگوهای شخصیتهای داستان را پشت سرهم مینویسد و مشخص نمیکند که کدام جمله را چه کسی گفته و به ندرت یک پاراگراف را تمام میکند.اگرچه بسیاری از منتقدان ادبی ساراماگو در ردیف نویسندگان پیرو سبک رئالیسم جادویی قرار داده وآثار او را با نویسندگان اسپانیایی زبان امریکای لاتین مقایسه میکنند اما او خود را ادامه دهنده ادبیات اروپا و تأثیر پذیری خود را بیشتر از گوگول و سروانتس میداند.ساراماگو گاه در دل داستانهای خود از جملات طعنه آمیزی استفاده میکند که ذهن خواننده را از حوادث تخیلی و غالبا تاریخی داستان خود به واقعیتهای جامعه امروز معطوف میکند. نوک پیکان کنایههای ساراماگو معمولاً مقدسات مذهبی، حکومتهای خودکامه و نابرابریهای اجتماعی است. رویکرد ساراماگو علیه مذهب آنچنان در رمانها و مقالات او آشکار است که وزیر کشور پرتغال در سال ۱۹۹۲ در پی انتشار کتاب انجیل به روایت عیسی مسیح نام او را از لیست نامزدهای جایزه ادبی اروپا حذف کرد و این کتاب را توهینی به جامعه کاتولیک پرتغال خواند، ساراماگو پس از آن به همراه همسر اسپانیاییاش به تبعیدی خودخواسته به لانساروت جزیرهای آتشفشانی در جزایر قناری در اقیانوس اطلس رفت و تاکنون در آنجا زندگی میکند. اعلام نام او به عنوان برنده جایزه نوبل در سال ۱۹۹۸ نیز خشم واتیکان را برانگیخت.ژوزه ساراماگو با رمان کوری ترجمهٔ مینو مشیری. جشنواره سن سباستین، سپتامبر ۲۰۰۶علی رغم تمام انتقاداتی که از نگرش بدبینانه ساراماگو به دنیا میشود، اثار او چه در سطح عامه مردم و چه در میان نویسندگان و خوانندگان حرفهای مورد اقبال زیادی واقع شدهاست. هارولد بلوم او را خوش ذوق ترین نویسنده زنده دنیا میداند و فدریکو فلینی کتاب کوری را زیباترین رمانی که خوانده توصیف کردهاست. شهرت ساراماگو در ایران با ترجمه فارسی همین کتاب در سال ۱۳۷۸ آغاز شد، اکنون سه ترجمه مختلف از کوری صورت گرفته و آن را یکی از محبوبترین نمونههای ادبیات داستانی روز دنیا در ایران ساختهاست-۱۹۸۲- بالتازار و بلموندا Memorial do Convento ، ترجمه فارسی: ۱۳۸۰ انتشارات نیلوفر - مصطفی اسلامیه -۱۹۸۶- سال مرگ ریکاردو ریس O Ano da Morte de Ricardo Reis ، ترجمه فارسی: ۱۳۷۹ انتشارات هاشمی -عباس پژمان -۱۹۸۶- بلم سنگی A Jangada de Pedra، ترجمه فارسی: ۱۳۷۹ انتشارات هاشمی -مهدی غبرایی -۱۹۸۹ –تاریخ محاصره لیسبون História do Cerco de Lisboa -۱۹۹۱ – انجیل به روایت عیسی مسیح، O Evangelho Segundo Jesus Cristo -۱۹۹۵ – کوری Ensaio sobre a Cegueira ، سه ترجمه به فارسی از: مینو مشیری، اسدالله امرایی، مهدی غبرایی -۱۹۹۷ - همه نامها Todos os Nomes، ترجمه فارسی: عباس پژمان، انتشارات هاشمی -۲۰۰۱ – غار A Caverna -۲۰۰۴ - بینایی Ensaio
---------------------------------------------
1999؛ گونتر گراس ( 1927 ـ آلماني ) به خاطر رمانهايش اودر سال ۱۹۲۷ در دانسیگ (اکنون گدانسک در لهستان)، از پدری روتستان و مادری کاتولیک، زاده شد. او تحت تأثیر تربیت کاتولیکی مادر، به خدمت در کلیسا و همکاری انوجوانان خادم، در مراسم نمازگذاری شرکت نمود. در سن پانزدهسالگی رای گریز از محیط تنگ و فقیرانه خانوادگی، خدمت در ارتش هیتلری را با رغبت پذیرفت و در سن هفدهسالگی به لشکر دهم توپخانه اساس - فروندبرگ، فرا خوانده شد.گونتر گراس پس از مجروح شدن در تاریخ ۲۰ آوریل ۱۹۴۵ (میلادی)، در تاریخ ۸ مه ۱۹۴۵ (میلادی) در مارینباد دستگیر وبهاسارت نیروهای آمریکائی در آمد و تا ۲۴ آوریل ۱۹۴۶ (میلادی) در بازداشتگاه بهسر برد. گراس در بازجوئیهای مقدماتی افسران آمریکائی، بهعضویت خود در گروه بازوی مسلح اساس اعتراف مینماید ولی تا سال ۲۰۰۶، افکار عمومی را از آن آگاه نمیکند. گونتر گراس در سال ۱۹۴۷/۱۹۴۸ در دوسلدورف یکدوره کارآموزی را در کارگاه سنگتراشی بهپایان میرساند و سپس در آکادمی هنر دوسلدورف تا پایان سال ۱۹۵۲ به تحصیل در رشته پیکرتراشی و قلمسیاه پرداخته و در سالهای ۱۹۵۳/۱۹۵۶ در دانشکده هنرهای تجسمی در برلین ادامه تحصیل میدهد. پس از اتمام تحصیلات بهپاریس رفته و تا سال ۱۹۵۹ در آنجا اقامت میگزیند.در سال ۱۹۶۰ مجددأ به برلن بازگشته و تا سال ۱۹۷۲ سکونت کرد. گونتر گراس در سالهای ۱۹۷۲/۱۹۸۷ در یکی از شهرهای کوچک در استان شلزویگ هولشتاین زندگی کرد. او در سال ۱۹۵۴ بایک دانشجوی سوئیسی ازدواج کرد که این پیوندِ زناشوئی تا سال ۱۹۷۸ دوام داشته و ثمره آن پنج فرزند میباشد. گونتر گراس در سال ۱۹۷۹ مجددأ اردواج و بهاتفاق همسرش راهی هندوستان شده و بهمدت ششماه در آنجا(کلکته) اقامت میکند. گراس از حزب سوسیال دموکرات آلمان پشتیبانی مینمود و در سال ۱۹۸۲ رسمأ بهعضویت آن در آمد. این عضویت ده سال و سرانجام بهاستعفای گونتر گراس از حزب، منتهی شد. وی هنوز طرفدار این حزب میباشد.مشهورترین نمایشنامه او طبل حلبی است که نمونه برجسته سبک رئالیسم جادوئی در اروپا بهشمار میآید و در سال ۱۹۵۹ بهچاپ رسید و باعث شهرت گراس شد. دیگر رمان مشهور او «سالهای سگی» نام دارد که در ۱۹۶۳ منتشر شد و بهتلفیق واقعیت با تخیل مشهور است. او در سال ۱۹۸۶ پس از سالها سکوت رمان «ماده موش» را منتشر کرد.آثار وی:سرگذشتهای دانسیگ طبل حلبی (۱۹۵۹)موش و گربه (۱۹۵۹) سالهای سگی .۱۹۶۳ مجموعه اشعار (۱۹۷۱) از دفتر خاطرات یک حلزون (۱۹۷۲) . کفچه ماهی (سفره ماهی) (۱۹۷۷) مادهموش/ دنباله طبل حلبی (۱۹۸۶) قرن من (۱۹۹۹) این اثر توسط انتشارات کاروان به فارسی ترجمه شدهاست و برنده جایزه نوبل. بر گام خرچنگ (۲۰۰۲) آخرین رقص (۲۰۰۳) داستانهای هانس کریستیان آندرسن از دیدگاه گونتر گراس (۲۰۰۵) پوست کندن پیاز (۲۰۰۷) [۲](به آلمانی
----------------------------------------------
2000؛ گائو شينجيان چين ( 1940 ـ چيني) به خاطر رمانهايش
--------------------------------------------
2001؛ و. س. نايپول ( 1932 ـ ترينيدا و توباگو)
--------------------------------------------
2002 ؛ ايمره كرتس ( 1929 ـ مجارستاني) به خاطر رمانهايش
در بوداپست به دنیا آمد. نوجوان بود که جنگ جهانی دوم در گرفت و بعد از جنگ مجارستان جزو بلوک شرق شد. ایمره توانست علیرغم محدودیتهای موجود در زمینه نویسندگی رشد کند. او زبان آلمانی را بهخوبی میدانست و آثاری از نیچه، فروید و... را به مجاری ترجمه کرده است. اما مهمترین اثرش بیسرنوشت از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۵ در انتظار چاپ باقی ماند. با فروپاشی بلوک شرق و ترجمهٔ آثار کرتس به انگلیسی و آلمانی و سایر زبانهای مطرح دنیا، به سرعت سرشناس شد و سرانجام در 2002 برای مجموعه کارهایش جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. اهدا کنندگان جایزه نوبل او را «به عنوان نویسندهیی که نوشتههایش «بر تجربهی شکنندهی فرد در برابر خودکامگی وحشیانهی تاریخ صحه میگذارد»»[۲] برگزیدند197۵ - بیسرنوشت197۶ - ردی پا1977 - رمان پلیسی.- پرچم انگلیسی
-------------------------------------------
2003 ؛جان ماكسول كوئتزي (1944 ـ آفريقاي جنوبي جان مکسول کوتسه نویسنده اهل آفریقای جنوبی و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۰۳ میلادی است .کوتسه او ۹ فوریه ۱۹۴۰ میلادی در کیپ تاون افریقای جنوبی متولد شد. پدر او حقوقدان و مادرش معلم بود. او در سال ۱۹۵۷ میلادی به دانشگاه کیپ تاون وارد شد و به تحصیل انگلیسی و ریاضی پرداخت و در سال ۱۹۶۰ میلادی مدرک کارشناسیی ادبیات و در ۱۹۶۱ میلادی رشناسیی ریاضیاتاش را دریافت کرد.او بین سالهای ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۵ میلادی در لندن به عنوان برنامهنویس کامپیوتر برای شرکت آی. بی. ام. کار میکرد. در همین حال روی تزش که دربارهی رماننویس انگلیسی فورد مدوکس فورد بود به پژوهش میپرداخت .در سال ۱۹۶۳ میلادی با فیلیپا جابر (Philippa Jubber) (۱۹۹۱-۱۹۳۹) ازدواج کرد. حاصل ازدواج او دو فرزند به نامهای نیکولاس (۱۹۸۹-۱۹۶۶) و گیزلا (Gisela) (متولد ۱۹۶۸) بود کوتسه در سال ۱۹۶۵ میلادی دورهی تحصیلات دکترای خود را در رشتهی زبانشناسی از دانشگاه تگزاس در آستین آغاز کرد و ۱۹۶۸ میلادی مدرک دکترای خود را در انگلیسی، زبانشناسی و زبانهای آلمانی دریافت کرد. موضوع پایاننامهی او دربارهی کارهای اولیهی ساموئل بکت بودکوتسه در ۲۰۰۲ به استرالیا مهاجرت کرد و اکنون استاد پژوهشگر افتخاری در دانشگاه آدلاید است. علاوه بر جایزه نوبل ۲۰۰۳ تا کنون یازده جایزه ادبی دیگر به آثار او تعلق گرفته است: جایزه CAN، جایزه اول ادبی افریقای جنوبی(سه بار)، جایزه بوکر(دوبار، به خاطر کتاب زندگی و ...)، جایزه فمینا برای رمان خارجی ( به خاطر کتاب زندگی و زمانه مایکل ک)، جایزه اورشلیم، جایزه ادبی Lannan، جایزه بین المللی رمان از نشریه آیریش تایمز و جایزه نویسندگان کشورهای مشترک المنافع. بدنامی (Disgrace) (۱۹۹۹) الیزابت کاستلو (۲۰۰۳) .۱۹۸۳ - زندگی و زمانهی مایکل ک. صاحب نظران کوتسه را یک شکاک بسیار دقیق مینامند که بی رحمانه از منطق سفاک و اصول اخلاقی سطحی و بزک کرده تمدن انتقاد میکند منتقدان سبک پاکیزه و جمع و جورش را نمایانگر نحوه زندگی پارسایانه او میدانند. منتقدان همچنین کوتسیا را وارث برحق کافکا میخوانند و آثارش را شبیه به آثار نویسنده اگزیستانسیالیست
--------------------------------------------
2004؛ آلفرده يلينك ( 1946 ـ اتريشي ) به خاطر رمانهايش
----------------------------------------------
2005 ؛ هارولد پينتر (1930 ـ انگليسي ) به خاطر نمايشنامههايش
هارولد پینتر زاده ۱۰ اکتبر ۱۹۳۰ نویسنده، نمایشنامهنویس و کارگردان انگلیسی است. نخستین آثار او را در دسته تئاتر پوچی قلمداد کردهاند. او نویسنده آثاری برای رادیو، تلویزیون و سینما است. پینتر در سال ۲۰۰۵ میلادی برنده جایزه نوبل ادبیات شد. (وقت ضیافت-جشن تولد (۱۹۵۷) -اتاق (۱۹۵۷ نمايشنامههايش
---------------------------------------------
2006 ؛ اورهان پاموك ( 1952 ـ ترك ) به خاطر رمانهايش
پاموک با نام کامل فریت اورهانپاموک (زاده ۷ ژوئن ۱۹۵۷) نویسنده و رماننویس اهل کشور ترکیه و برنده جایزهنوبلادبیات است. او نخستین ترکتباری است که این جایزه رادریافت کردهاست.پاموک در کشور خود نویسندهای بسیار نامدار است و آثار او به بیش از ۴۰ زبان ترجمه دهاستاورهان پاموک در خانوادهای پراولاد و مرفه زاده شد.او دروس متوسطه را در کالج آمریکایی " رابرت " در استانبول گذرانید . پس از پایان تحصیلات متوسطه به اصرار خانوادهٔ خود به ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ معماری در دانشکدهٔ فنی استانبول مشغول شد، هرچند پس از مدتی این رشته را نیمهتمام رها کرد. اورهان پاموک سپس در دانشگاه استانبول و در رشته روزنامه نگاری به محصیل پرداخت و البته فارغ التحصیل شد هر چند که هرگز به عنوان یک روزنامه نگار مشغول به کار نش .او پیش از اقامتی سه ساله در ایالات متحده آمریکا به سال ۱۹۸۰، علاوهبر معماری در رشتهٔ روزنامهنگاری نیز مشغول به تحصیل شد..اولین اثر او با نام تاریکی و نور انتشار یافت و در سال ۱۹۷۹ از سوی مؤسسهٔ انتشاراتی ملیت جایزهٔ ادبی دریافت کرد. .[۱بنیاد نوبل اعلام کرد که پاموک با سومین اثر خود قلعه سفید به شهرتی جهانی رسیداو در سال ۱۹۸۲ ازدواج کرد و اکنون یک دختر با نام رویا دارد]تاکنون دو اثر از این نویسنده به فارسی برگردانده شدهاست:[قلعه سفید با ترجمه ارسلان فصیحی، ناشر ققنوس زندگی نو با ترجمه ارسلان فصیحی، ناشر ققنوسپسرانش (رمان) ۱۹۸۲خانه ساکت (رمان) ۱۹۸۳ .قلعه سفید (رمان) ۱۹۸۵ کتاب سیاه (رمان) ۱۹۹۰ .چهره پنهان (نمایشنامه) ۱۹۹۲ .زندگی نو (رمان) ۱۹۹۵ نام من قرمز (رمان) ۱۹۹۸ .رنگهای دیگر (مجموعه آثار و مقالات) ۱۹۹۹ .برف رمان) ۲۰۰۲ .استانبول: خاطرهها و شهر (خاطرات) ۲۰۰۳ )
----------------------------------------------- br/]
2007:دوریس لسلینگ انگلیسی برای رمانهاو نوشته های فلسفی اش
دوریس لسینگ (Doris Lessing) (تولد: ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹) نویسندهٔ صوفی و فمینیست انگلیسی و برنده جایزه ادبیات نوبل در سال ۲۰۰۷ میلادی است.
او در کرمانشاه، ایران زاده شد. والدین او هر دو انگلیسی بودند. پدرش، آلفرد تیلور (Alfred Tayler)، که در جنگ جهانی اول معلول شده بود، کارمند بانک شاهنشاهی ایران و مادرش امیلی ماد تیلور (Emily Maude Tayler) پرستار بود. آنها در سال ۱۹۲۵ به مستعمره بریتانیایی رودزیای جنوبی که اکنون زیمبابوه نامیده میشود مهاجرت کردند و پدر او یک زمین بوتهزار هزار آکری (۴ کیلومتر مربعی) خرید در آنجا با دشواری به کاشت ذرت پرداختند. متاسفانه این زمین برایشان ثروتی به ارمغان نیاورد و آرزوی مادرش برای زندگی به سبک ویکتوریایی در این «سرزمین وحشی» ناکام ماند. اگرچه خانواده دوریس کاتولیک نبود، او به یک مدرسه دخترانه کاتولیکی رفت. او در ۱۳ سالگی مدرسه را ترک کرد و از آن پس تحصیل را به صورت شخصی ادامه داد. در سن ۱۵ سالگی لسینگ خانه را ترک کرد و به عنوان یک پرستار بچه مشغول به کار شد. در این زمان بود که به خواندن متون سیاسی و جامعهشناسیای پرداخت که کارفرمایش در اختیار او میگذاشت. تقریباً در همین زمان بود که نوشتن را آغاز کرد. در سال ۱۹۳۷ لسینگ به سالزبری (شهری در جنوب انگلیس) نقل مکان کرد تا به عنوان یک اپراتور تلفن کار کند و پس از مدت کوتاهی با نخستین همسرش فرانک ویزدم ازدواج کرد. پیش از این که زندگی مشترکشان در سال ۱۹۴۳ پایان یابد از او صاحب ۲ فرزند شد. پس از طلاق لسینگ عضو باشگاه کتاب جپ، یک باشگاه کتاب سوسیالیستی شد و در اینجا بود که با همسر دومش، گوتفرید لسینگ (Gottfried Lessing) آشنا شد. آنها خیلی زود با یکدیگر ازدواج کردند و پیش از این که این ازدواج نیز در سال ۱۹۴۹ به طلاق منجر شود صاحب یک فرزند شدند. گوتفرید لسینگ بعدها سفیر آلمان شرقی در اوگاندا شد و سرانجام به طور تصادفی در جریان شورش علیه عیدی امین دادا کشته شد. در سال ۱۹۴۹ لسینگ به همراه کوچکترین پسرش به لندن رفت و در همین هنگام نخستین رمانش با عنوان علفها آواز میخوانند منتشر شد. اثری که باعث شهرت لسینگ شد دفترچه طلایی بود که در سال ۱۹۶۲ نوشته شد. در سال ۱۹۸۴ او سعی کرد که دو رمان را با نام مستعار جین سامرز (Jane Somers) به چاپ برساند و به این وسیله دشواریهایی که برای چاپ کتاب در برابر نویسندگان تازه کار قرار دارد نشان دهد. ناشر لسینگ در بریتانیا این آثار را رد کرد ولی انتشارات ناپف (Knopf) در ایلات متحده آنها را پذیرفت. لسینگ اکنون در حومه لندن در هامپستد زندگی میکند.ادبیات داستانی لسینگ به طور کلی به سه دوره تقسیم میشود: تم کمونیستی (۱۹۴۴-۱۹۵۶) به زمانی مربوط میشود که او به شکل رادیکال در باره مباحث اجتماعی مینوشت ولی پس از سرکوب قیام مردم مجارستان بهوسیله ارتش سرخ در سال ۱۹۵۶ ضدکمونیست شد. (او در سال ۱۹۸۵؛ با نوشتن تروریست خوب بازگشتی به این دوره ادبی خود داشت)؛ تم روانشناسانه (۱۹۵۶-۱۹۶۹) و پس از آن تم صوفیانه که در زمینهای علمی-تخیلی نوشته شد. شکسته (نامی برگرفته از خط فارسی) نخستین کتاب
از سری کتابهای علمی-تخیلی و صوفی گرایانه وی است
-----------------------------------------
« less