Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Elham .K

Elham .K

  • member since November 11, 2007

Elham .K’s last login was 17 hours ago.

Books I've read

     
 
 
 

Public Notes

  • crow.rahgozar

    crow.rahgozar says

    salam golam ma ham khobim shokr

    posted yesterday. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    سلام دوست عزیز و فرهیخته
    وبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده " با شعر جدیدی با نام " سرنوشت " به روز شد
    http://teekany.blogfa.com/9006.aspx
    منتظر شنیدن نظرات کارساز شما عزیز هستم
    با مهر و احترام

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • masoud z

    masoud z says

    مثل آن مسجد بین راهی ،

    تنهایم ...

    هر کس هم که می آید مسافر است !

    می شکند !

    هم نمازش را ،

    هم دلم را ...

    و می رود ... !!!

    posted 5 months ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    کاش مي دانستيم زندگي با اين همه وسعت خويش محفل ساکت غم خوردن نيست



    حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست



    زندگي جنبش و جاري شدن است زندگي پويش راهي شدن است



    از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي که خدا مي داند

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.
    روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.
    پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!
    کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!
    و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!
    مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...
    کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!
    معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...
    اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    تقاضای مرخصی همسر !!!! ...

    می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.

    همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
    شرح می نویسد:

    " جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."

    " با احترام ..... همسر شما"


    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.


    چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

    "سرکار خانم ...
    عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."

    فرمانده ..."

    خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    سلام عیدتون مبارک باشه و امیدوارم سال جدید را با خوبی و خوشی آغاز کرده باشید و سال پر باری براتون باشه
    با آرزوی بهترینها برای شما دوست عزیز

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    گشت گــرداگــرد مهـر تابناک ، ایـران زمیــن ....... روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین

    ای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر ........ برترینش کن برایم این زمان و این زمین


    بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
    شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
    آسمانِ آبی و ابر سپید،
    برگ‌های سبز بید،
    عطر نرگس، رفص باد،
    نغمۀ شوق پرستوهای شاد
    خلوتِ گرم کبوترهای مست

    نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
    خوش به‌حالِ روزگار

    خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
    خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
    خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
    خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

    خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
    خوش به‌حالِ آفتاب

    ای دلِ من گرچه در این روزگار
    جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
    بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
    نُقل و سبزه در میان سفره نیست
    جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
    ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
    ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

    گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
    هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

    فریدون مشیری
    از مجموعۀ «ابر و کوچه»

    هر روزتان نوروز
    نوروزتان پیروز
    رامین
    1390

    posted 11 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    جغد دهشت
    -----------------------
    بر دیوار اتاق خوابت میخ می‌کوبی
    به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار می‌آویزی
    آیا این همان چیزی است
    که انسان با عشق ما را بدان فرا می‌خوانَد؟
    چگونه از پرواز شب آزادی
    و اسرار آویخته در بال‌هایم
    شانه خالی کنم

    در حالی که بال‌هایم به غبار سایه‌ها آغشته است
    تا به صورت مومیایی درآیم؟
    آیا این همان چیزی است که
    زنان عاشق
    مدعی وفاداری به آن هستند؟
    -----------------------------------
    غادة السمان
    از کتاب رقص با جغد
    http://www.shelfari.com/books/21708878/Dancing-With-The-Owl?uid=1644077
    ترجمه عبدالحسین فرزاد
    نشر چشمه

    posted 12 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    معرفی وبلاگ
    http://www.shaeraneqom.blogfa.com/
    -----------------------------

    سید مهدی موسوی

    ای تیغ پابرهنه! بیا روبروی من
    حاجت به استخاره ندارد گلوی من
    خون مرا بریز و مرا سر بلند کن
    دامن مزن به ریختن آبروی من
    لب سرخ کن به خون من ای تیغ! تا دمی
    کامی بگیرد از لب تو آرزوی من
    بر پیکرم فرود بیا سرکشی مکن
    زانوی احترام بزن پیش روی من
    بشکن سفال جسم مرا زودتر که جان
    چون می نفس نفس نزند در سبوی من
    فرق مرا تو مسح بکش با اشاره‌ای
    مگذار ناتمام بماند وضوی من
    ------------------------------------------------
    امیر اکبرزاده

    توجهی به تکاپوی این پلنگ نکن
    به تیر‌رس که رسیدم بزن، درنگ نکن
    تمام حیثیت کوه از شکوه من است
    نه، افتخار به فتح دو تکه سنگ نکن
    مرا به چنگ بیاور چه زنده، چه مرده
    به قدر ثانیه‌ای فکر نام و ننگ نکن
    غرور دشت پر از رد گامهای من است
    مرا اسیر قفسهای چشم ‌تنگ نکن
    درست بین دو ابروم را نشانه بگیر
    به قصد کشت بزن، لحظه‌ای درنگ نکن
    همیشه اول و آخر تو می‌بری از من
    تمام وقتت را صرف صلح و جنگ نکن
    فقط بخواه به پایت نمرده جان بدهم
    برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • F.sima

    F.sima says

    نامه‌ای به خدا

    یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.

    با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:


    خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.


    کارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه
    آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:


    خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.
    .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
    خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.
    وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.
    ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.

    دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
    و این چنین توانستند زنده بمانند.

    نكته مهم :

    بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه

    آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    نویسنده : جلیل صفربیگی
    از مجله ادبی پیاده رو
    http://www.piadero.ir
    ------------------------------------
    1
    دیگر نه دلم شوق تماشا دارد
    نه پنجره ای به سمت فردا دارد
    تنهایی دیگری برو پیدا کن
    این غار برای یک نفر جا دارد
    2
    بد جور به هم ریخته و ترسیده
    مادر که دوباره خواب شومی دیده
    از بهت و سکوت پدرم می ترسم
    ما گاو نداریم ولی زاییده
    3
    طفلک پسرم باز مجابش کردم
    بی شام به زور قصه خوابش کردم
    ناگاه کبوتری به خوابش آمد
    ناچار گرفتم و کبابش کردم
    4
    مانند همیشه چشم هایم به در است
    بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است
    ته مانده ی سفره ی شما را آورد
    آری پدرم مورچه ی کار گر است
    5
    درهام همیشه روی مردم بازند
    آنان که مقیم عشق و اهل رازند
    میخانه ی کوچک خرابی هستم
    دارند به جام مسجدی می سازند

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    آرزو

    کاش بر ساحل رودی خاموش
    عطر مرموز گیاهی بودم
    ...چو بر آنجا گذرت می افتاد
    به سرا پای تو لب می سودم
    کاش چون نای شبان می خواندم
    به نوای دل دیوانه تو
    خفته بر هودج مواج نسیم
    میگذشتم ز در خانه تو
    کاش چون پرتو خورشید بهار
    سحر از پنجره می تابیدم
    از پس پرده لرزان حریر
    رنگ چشمان ترا میدیدم
    کاش در بزم فروزنده تو
    خنده جام شرابی بودم
    کاش در نیمه شبی درد آلود
    سستی و مستی خوابی بودم
    کاش چون آینه روشن میشد
    دلم از نقش تو و خنده تو
    صبحگاهان به تنم می لغزید
    گرمی دست نوازنده تو
    کاش چون برگ خزان رقص مرا
    نیمه شب ماه تماشا میکرد
    در دل باغچه خانه تو
    شور من ، ولوله برپا میکرد
    کاش چون یاد دل انگیز زنی
    می خزیدم به دلت پر تشویش
    ناگهان چشم ترا میدیدم
    خیره بر جلوه زیبایی خویش
    کاش در بستر تنهایی تو
    پیکرم شمع گنه می افروخت
    ریشه زهد تو و حسرت من
    زین گنه کاری شیرین می سوخت
    کاش از شاخه سر سبز حیات
    گل اندوه مرا می چیدی
    کاش در شعر من ای مایه عمر

    شعله راز مرا می دیدی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mohsen y

    mohsen y says

    رزو
    آرزو

    کاش بر ساحل رودی خاموش
    عطر مرموز گیاهی بودم
    ...چو بر آنجا گذرت می افتاد
    به سرا پای تو لب می سودم
    کاش چون نای شبان می خواندم
    به نوای دل دیوانه تو
    خفته بر هودج مواج نسیم
    میگذشتم ز در خانه تو
    کاش چون پرتو خورشید بهار
    سحر از پنجره می تابیدم
    از پس پرده لرزان حریر
    رنگ چشمان ترا میدیدم
    کاش در بزم فروزنده تو
    خنده جام شرابی بودم
    کاش در نیمه شبی درد آلود
    سستی و مستی خوابی بودم
    کاش چون آینه روشن میشد
    دلم از نقش تو و خنده تو
    صبحگاهان به تنم می لغزید
    گرمی دست نوازنده تو
    کاش چون برگ خزان رقص مرا
    نیمه شب ماه تماشا میکرد
    در دل باغچه خانه تو
    شور من ، ولوله برپا میکرد
    کاش چون یاد دل انگیز زنی
    می خزیدم به دلت پر تشویش
    ناگهان چشم ترا میدیدم
    خیره بر جلوه زیبایی خویش
    کاش در بستر تنهایی تو
    پیکرم شمع گنه می افروخت
    ریشه زهد تو و حسرت من
    زین گنه کاری شیرین می سوخت
    کاش از شاخه سر سبز حیات
    گل اندوه مرا می چیدی
    کاش در شعر من ای مایه عمر

    شعله راز مرا می دیدی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    ا با روایت مردان غایب بزرگ می شویم
    مردان غايب كه دوست مان دارند
    مردان غايب كه ترک مان نمی کنند
    مردان غایب که برایمان دست تکان می دهند
    ***
    ما در روایت مردان غایب پیر می شویم
    مردان غایب کم رنگ می شوند
    مردان غایب محو می شوند
    مردان غایب مرگ می شوند
    **
    ما به روایت مردان غایب مرده ایم

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    زیر باران کنار سنبل الطیب های سرخ
    آوازی غمگین سر داده است
    ماده گربه ای پیر

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    باشه الهام جان، خوب این طبیعی چون هر کس با توجه به روحیات و دید خودش مطالب رو نقد می کنه و این انکار ناپذیره، فقط یه کم وقت بده تا جمع بندی بکنم اینجوری برا خودم هم مفید خواهد بود، والا من تو گوگل سرچ کردم اما نتیجه ای نداد باز اگه خواستی خودت هم می تونی امتحان بکنی، پس بزن بریم..... بقیه اش و که خودت می دونی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • mino m

    mino m says

    کدام مستحق تریم؟
    شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت…
    پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
    برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! روی صورتش را گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
    چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
    پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
    زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
    زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
    پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
    پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر

    يلدا مبارك

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Leila A

    Leila A says

    داستان چهار شمع!


    رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،



    هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،



    شمعها نیز برای خود داستانی دارند.



    امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.







    شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.





    اولی گفت: من صلح هستم!



    با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.




    فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.




    سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.





    *****




    دومی گفت: من ایمان هستم!



    با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،



    و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،



    وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.





    *****





    شمع سوم گفت: من عشق هستم!



    ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.



    مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،



    آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.





    *****





    ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید



    و گفت: چرا خاموش شده اید؟



    قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.





    *****




    سپس شمع چهارم گفت:



    نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.



    من امید هستم!




    کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.




    چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.



    چراکه هر یک از ما می توانیم



    امید، ایمان، صلح و عشق



    را حفظ و نگهداری کنیم

    posted 1 year ago. ( send a note )