Elham .K’s last login was 17 hours ago.
Rated 5 stars
Read the review for Jean Christophe Vol I
Read the review for Annette and Sylvie (His The soul enchanted)
Rated 4 stars
Read the review for War and Peace
Rated 2 stars
Read the review for The Divan of Hafez in Original Persian with 43 Ghazals Rendered Into English
Read the review for Sag-e Velgard (The Stray Dog)
Read the review for Māhi Siāh Koochooloo (The Little Black Fish)
Rated 3 stars
Read the review for Who Moved My Cheese?
Read the review for 1984
Read the review for The Rubaiyat
Rated 1 star
Read the review for The Florence Scovel Shinn's Reader
Read the review for Matne Kāmele Ghesehāye Samad Behrangi
Read the review for Symphony of the Dead
Read the review for Masnavi
Read the review for Hasht Ketāb (Eight Books)
Read the review for Derakhte Anjire Maābed
Read the review for The Blind Owl (Buf-e Kur)
Read the review for The Little Prince
salam golam ma ham khobim shokr
سلام دوست عزیز و فرهیختهوبلاگ " آواز دسته جمعی ملاحان گمشده " با شعر جدیدی با نام " سرنوشت " به روز شدhttp://teekany.blogfa.com/9006.aspxمنتظر شنیدن نظرات کارساز شما عزیز هستمبا مهر و احترام
مثل آن مسجد بین راهی ،تنهایم ...هر کس هم که می آید مسافر است !می شکند !هم نمازش را ،هم دلم را ...و می رود ... !!!
کاش مي دانستيم زندگي با اين همه وسعت خويش محفل ساکت غم خوردن نيستحاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيستزندگي جنبش و جاري شدن است زندگي پويش راهي شدن استاز تماشاگه آغاز حيات تا به جايي که خدا مي داند
ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند. پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه! کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!! و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!! مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت... کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟! معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم... اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !
تقاضای مرخصی همسر !!!! ... می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت. همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می نویسد: " جناب ..... فرمانده محترم ... اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ." " با احترام ..... همسر شما" و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد. چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد: "سرکار خانم ... عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ." فرمانده ..." خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.
سلام عیدتون مبارک باشه و امیدوارم سال جدید را با خوبی و خوشی آغاز کرده باشید و سال پر باری براتون باشهبا آرزوی بهترینها برای شما دوست عزیز
گشت گــرداگــرد مهـر تابناک ، ایـران زمیــن ....... روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمینای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر ........ برترینش کن برایم این زمان و این زمینبوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،شاخههای شسته، بارانخورده پاک، آسمانِ آبی و ابر سپید،برگهای سبز بید، عطر نرگس، رفص باد،نغمۀ شوق پرستوهای شادخلوتِ گرم کبوترهای مستنرمنرمک میرسد اینک بهارخوش بهحالِ روزگارخوش بهحالِ چشمهها و دشتهاخوش بهحالِ دانهها و سبزههاخوش بهحالِ غنچههای نیمهبازخوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به نازخوش بهحالِ جام لبریز از شرابخوش بهحالِ آفتابای دلِ من گرچه در این روزگارجامۀ رنگین نمیپوشی به کامبادۀ رنگین نمیبینی به جامنُقل و سبزه در میان سفره نیستجامت از آن می که میباید تُهیستای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیمای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتابای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهارگر نکوبی شیشۀ غم را به سنگهفترنگش میشود هفتاد رنگفریدون مشیریاز مجموعۀ «ابر و کوچه» هر روزتان نوروزنوروزتان پیروزرامین1390
جغد دهشت-----------------------بر دیوار اتاق خوابت میخ میکوبی به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار میآویزیآیا این همان چیزی است که انسان با عشق ما را بدان فرا میخوانَد؟چگونه از پرواز شب آزادیو اسرار آویخته در بالهایم شانه خالی کنمدر حالی که بالهایم به غبار سایهها آغشته است تا به صورت مومیایی درآیم؟آیا این همان چیزی است که زنان عاشق مدعی وفاداری به آن هستند؟ ----------------------------------- غادة السماناز کتاب رقص با جغدhttp://www.shelfari.com/books/21708878/Dancing-With-The-Owl?uid=1644077ترجمه عبدالحسین فرزادنشر چشمه
معرفی وبلاگhttp://www.shaeraneqom.blogfa.com/-----------------------------سید مهدی موسویای تیغ پابرهنه! بیا روبروی منحاجت به استخاره ندارد گلوی منخون مرا بریز و مرا سر بلند کندامن مزن به ریختن آبروی منلب سرخ کن به خون من ای تیغ! تا دمیکامی بگیرد از لب تو آرزوی منبر پیکرم فرود بیا سرکشی مکنزانوی احترام بزن پیش روی منبشکن سفال جسم مرا زودتر که جانچون می نفس نفس نزند در سبوی منفرق مرا تو مسح بکش با اشارهایمگذار ناتمام بماند وضوی من------------------------------------------------امیر اکبرزاده توجهی به تکاپوی این پلنگ نکنبه تیررس که رسیدم بزن، درنگ نکنتمام حیثیت کوه از شکوه من استنه، افتخار به فتح دو تکه سنگ نکنمرا به چنگ بیاور چه زنده، چه مردهبه قدر ثانیهای فکر نام و ننگ نکنغرور دشت پر از رد گامهای من استمرا اسیر قفسهای چشم تنگ نکندرست بین دو ابروم را نشانه بگیربه قصد کشت بزن، لحظهای درنگ نکنهمیشه اول و آخر تو میبری از منتمام وقتت را صرف صلح و جنگ نکنفقط بخواه به پایت نمرده جان بدهمبرای کشتن من خواهش از تفنگ نکن
نامهای به خدایک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی میکرد، متوجه نامهای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامهای به خدا.با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگیام با حقوق ناچیز بازنشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچکس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.کارمند اداره پست خیلی تحتتاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همهآنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آنرا برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آنها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشتهاند..
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود. دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.و این چنین توانستند زنده بمانند. نكته مهم : بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.
نویسنده : جلیل صفربیگی از مجله ادبی پیاده روhttp://www.piadero.ir------------------------------------1دیگر نه دلم شوق تماشا داردنه پنجره ای به سمت فردا داردتنهایی دیگری برو پیدا کناین غار برای یک نفر جا دارد2بد جور به هم ریخته و ترسیدهمادر که دوباره خواب شومی دیده از بهت و سکوت پدرم می ترسمما گاو نداریم ولی زاییده 3طفلک پسرم باز مجابش کردمبی شام به زور قصه خوابش کردمناگاه کبوتری به خوابش آمدناچار گرفتم و کبابش کردم4مانند همیشه چشم هایم به در استبر سفره ی ما جگر نه خون جگر استته مانده ی سفره ی شما را آوردآری پدرم مورچه ی کار گر است5درهام همیشه روی مردم بازندآنان که مقیم عشق و اهل رازندمیخانه ی کوچک خرابی هستمدارند به جام مسجدی می سازند
آرزوکاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم ...چو بر آنجا گذرت می افتاد به سرا پای تو لب می سودم کاش چون نای شبان می خواندم به نوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم میگذشتم ز در خانه تو کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره می تابیدم از پس پرده لرزان حریر رنگ چشمان ترا میدیدم کاش در بزم فروزنده تو خنده جام شرابی بودم کاش در نیمه شبی درد آلود سستی و مستی خوابی بودم کاش چون آینه روشن میشد دلم از نقش تو و خنده تو صبحگاهان به تنم می لغزید گرمی دست نوازنده تو کاش چون برگ خزان رقص مرا نیمه شب ماه تماشا میکرد در دل باغچه خانه توشور من ، ولوله برپا میکردکاش چون یاد دل انگیز زنی می خزیدم به دلت پر تشویشناگهان چشم ترا میدیدم خیره بر جلوه زیبایی خویش کاش در بستر تنهایی تو پیکرم شمع گنه می افروخت ریشه زهد تو و حسرت من زین گنه کاری شیرین می سوخت کاش از شاخه سر سبز حیات گل اندوه مرا می چیدی کاش در شعر من ای مایه عمر شعله راز مرا می دیدی
رزوآرزوکاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم ...چو بر آنجا گذرت می افتاد به سرا پای تو لب می سودم کاش چون نای شبان می خواندم به نوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم میگذشتم ز در خانه تو کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره می تابیدم از پس پرده لرزان حریر رنگ چشمان ترا میدیدم کاش در بزم فروزنده تو خنده جام شرابی بودم کاش در نیمه شبی درد آلود سستی و مستی خوابی بودم کاش چون آینه روشن میشد دلم از نقش تو و خنده تو صبحگاهان به تنم می لغزید گرمی دست نوازنده تو کاش چون برگ خزان رقص مرا نیمه شب ماه تماشا میکرد در دل باغچه خانه توشور من ، ولوله برپا میکردکاش چون یاد دل انگیز زنی می خزیدم به دلت پر تشویشناگهان چشم ترا میدیدم خیره بر جلوه زیبایی خویش کاش در بستر تنهایی تو پیکرم شمع گنه می افروخت ریشه زهد تو و حسرت من زین گنه کاری شیرین می سوخت کاش از شاخه سر سبز حیات گل اندوه مرا می چیدی کاش در شعر من ای مایه عمر شعله راز مرا می دیدی
ا با روایت مردان غایب بزرگ می شویممردان غايب كه دوست مان دارندمردان غايب كه ترک مان نمی کنندمردان غایب که برایمان دست تکان می دهند***ما در روایت مردان غایب پیر می شویممردان غایب کم رنگ می شوندمردان غایب محو می شوندمردان غایب مرگ می شوند**ما به روایت مردان غایب مرده ایم
زیر باران کنار سنبل الطیب های سرخآوازی غمگین سر داده استماده گربه ای پیر
باشه الهام جان، خوب این طبیعی چون هر کس با توجه به روحیات و دید خودش مطالب رو نقد می کنه و این انکار ناپذیره، فقط یه کم وقت بده تا جمع بندی بکنم اینجوری برا خودم هم مفید خواهد بود، والا من تو گوگل سرچ کردم اما نتیجه ای نداد باز اگه خواستی خودت هم می تونی امتحان بکنی، پس بزن بریم..... بقیه اش و که خودت می دونی
کدام مستحق تریم؟ شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت… پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! روی صورتش را گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …. پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر يلدا مبارك
داستان چهار شمع!رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،شمعها نیز برای خود داستانی دارند.امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.اولی گفت: من صلح هستم!با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.*****دومی گفت: من ایمان هستم!با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.*****شمع سوم گفت: من عشق هستم!ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.*****ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دیدو گفت: چرا خاموش شده اید؟قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.*****سپس شمع چهارم گفت:نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.من امید هستم!کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.چراکه هر یک از ما می توانیمامید، ایمان، صلح و عشقرا حفظ و نگهداری کنیم