Overview: Groups

Anglophiles Anonymous 569 books / 82 members / 8887 posts

Please note: This is a private group, mainly to keep out lurkers and tittlebats. If you’d like to join, please do not email the group administrator. Instead, do leave your card with Mrs. Danvers, along with a note on her page, explaining why you’d like to gambol amongst us and what you’d bring to the conversation in terms of your obsession with all literary things Angl-ish.

Much Prized: The ability to write a coherent sentence, a sense of humour, an appetite for stimulating intercourse and a deep and abiding love of British literature. The possession of a ridiculous British alias is much admired.

Much Frowned Upon: Lurking.

A Message from The Most Hon. The Marquess of Manleigh:

“I must ask anyone entering the house never to contradict me or differ from me in any way, as it interferes with the functioning of the gastric juices and prevents my sleeping at night.” -- Posted at the entrance of Renishaw Hall, home of Sir George Reresby Sitwell

Dear Besotted Reader of British Literature,

Allow me to introduce you to our little circle, an oasis for those of you out there who suspect you’ve been born in the wrong country. You pale, lost souls who wish you could pepper your prose with spellings like “civilised” and “sense of humour” without eliciting raised eyebrows. You who stare at the clock wistfully at 3 pm and bemoan the fact that no steaming pot of tea and scrummy comestibles are nigh. You know who you are. You find yourself spending inordinate amounts of time reading Brontë, Austen, Dickens, Eliot, Woolf, Waugh, Mitford, Wodehouse and basically any other writer with a British accent. You curse fate because you weren’t a member of the Bloomsbury group. To your chagrin, you’ve never found a body in your library. You long to find others of your ilk, soul-mates with whom you can prattle on about British literature, poetry, cinema and telly without receiving blank stares in return. My dears, you are not alone.

Step into the drawing room and tell us all about it. Would you like one lump, or two?

Yours cordially,

Terence ("Tinky") Egbert Ethelred Edward George Kitty Carlisle
1st Marquess of Manleigh, 14th Viscount Manleigh, KQHB (Knight of the Queen's Handbag)
Manleigh Hall, Studleigh-Under-Dureth, Sussex


Current Group Read:

Lucky Jim by Kingsley Amis

Our Group Reads (To Date)
The Pickwick Papers by Charles Dickens
The Daughter of Time by Josephine Tey
Scoop by Evelyn Waugh
A Far Cry From Kensington by Muriel Spark
Atonement by Ian McEwan
On Beauty by Zadie Smith
The Moonstone by Wilkie Collins
The Castle of Otranto by Horace Walpole
I LOVE love to read...! 202 books / 257 members / 37 posts اولين پاسپورت من

اورهان پاموک
برگردان: تهمينه زاردشت

مفهوم تعلق به يک کشور
در سال 1959، هفت ساله بودم که پدرم به صورتي مرموز گم وگور شد. هفته‮ها بعد، باخبر شديم در هتل ارزاني در مونتپارناس پاريس به سر مي برد. داشت دفترچه‮هاي يادداشتي را پرمي‮کرد که بعدها آن‮ها را به من مي‮داد. گاه‮گاه موفق مي‮شد از کافه دؤم Dome، ژان پل سارتر را موقع عبور از خيابان ببيند. اوايل مادربزرگم از استانبول برايش پول مي‮فرستاد. پدربزرگم در کارخانه توليد ريل‮هاي راه آهن ثروتي به هم زده بود و به‮خاطر پيگيري پرآب چشم مادربزرگم، پدر و عموهايم هنوز ميراث‮شان را تمام و کمال به باد نداده بودند (هنوز همه آپارتمان‮ها را نفروخته بودند). با اين وجود مادربزرگم، بيست و پنج سال بعد از مرگ شوهرش به اين نتيجه رسيد که پول دارد ته مي‮کشد و از کمک مالي به پسرش که در پاريس زندگي بي‮قيد هنرمندانه‮اي، در پيش گرفته بود، دست برداشت.
اين طوري بود که پدرم به صف طويل روشنفکران بي پول و تيره روز ترک پيوست که صد سال بود سرگشته خيابان‮هاي پاريس بودند. پدرم درست مثل پدربزرگ و عموهايم، مهندس بود و استعداد خوبي در زمينه رياضيات داشت. پول‮هايش که ته کشيد، به آگهي روزنامه براي شغلي در I.B.Mپاسخ گفت. بعد از استخدام از طرف شرکت، عازم جنوا شد. آن روزها، کامپيوترها هنوز با کارت‮هاي منگنه‮دار به‮کارگرفته مي‮شدند و عموم مردم چيز زيادي از کامپيوتر نمي‮دانستند. پدرم يکي از اولين کارکنان ترک خارجي در اروپا بود. خيلي زود مادرم، برادر بزرگترم و مرا در خانه مجلل و پرجمعيت مادربزرگم، گذاشت و به او ملحق شد. قرار شد در تعطيلات تابستاني مدرسه، ما هم از پس مادرم به جنوا برويم. و اين يعني لازم بود پاسپورت بگيريم.
يادم هست مجبور شدم مدتي طولاني ژست بگيرم تا عکاس پير زير پارچه سياه آن اسباب سه پاي فانوس دار، وربرود. براي اين‮که نور را روي صفحه شيميايي بياندازد، بايد عدسي را به طرفه‮العيني باز مي‮کرد که اين کار را با تلنگر ظريف دستش انجام مي‮داد اما قبل از انجام آن، نگاهي به ما مي‮انداخت و مي‮گفت:«آهااااان». به‮خاطر اين‮که اين عکاس واقعاً بنظرم خنده دار مي‮آمد توي عکس اولين پاسپورتم به نظر مي‮رسد خودم را گرفته‮ام. پاسپورت، موهايم را که احتمالاً از آغاز سال اولين بار براي عکس گرفتن شانه شده بودند، قهوه‮اي بلوطي نشان مي‮دهد. بايد پس از آن پاسپورتم را خيلي سريع تورق کرده باشم که متوجه نشده‮ام رنگ چشمانم را اشتباه ثبت کرده‮اند. سي سال بعد که بازش کردم، به اين اشتباه حساس شدم. آن‮چه آموختم، اين بود که پاسپورت سندي نيست که نشانمان بدهد کي هستيم بلکه سندي است که نشان مي‮دهد بقيه مردم درباره ما چگونه فکر مي‮کنند.
طي پروازمان به جنوا با پاسپورت‮هاي نويي که توي جيب ژاکت‮هاي نويمان داشتيم، ترس بر ما غلبه کرد. هواپيما موقع فرود، يک وري شد و کشوري که سوييس ناميده مي شد به نظرمان مکاني رسيد که همه چيز، حتي ابرهايش، تا آخر دنيا روي شيب تندي قرار داشت. بعد گردش هواپيما تمام شد و بلافاصله صاف شد. من و برادرم هنوز هم خنده‮مان مي‮گيرد وقتي فراغ بال زماني را به ياد مي‮آوريم که فهميديم اين کشور جديد مثل استامبول روي زمين صاف قرار دارد.
خيابان‮هاي هلند تميزتر و آرام‮تر از خيابان‮هاي وطن‮مان بودند. ويترينها خيلي متنوع‮تر بودند و تعداد ماشين‮ها هم بيشتر بود. گداها مثل استامبول با دست خالي گدايي نمي کردند، بلکه زير پنجره‮ات مي‮ايستادند و آکاردئون مي‮زدند. قبل اين‮که پول را توي دست گداي محله بياندازيم مادرم آن‮را داخل کاغذي مي‮پيچيد.
آپارتمان ما (که از آن تا پلهاي روي رودخانه روهنه پياده پنج دقيقه راه بود و در مسيري قرار داشت که از درياچه جنوا ديده مي‮شد)، مبله اجاره شده بود. اين طوري بود که با نشستن پشت ميزهايي که قبلاً کسان ديگري رويش نشسته بودند، با استفاده از ليوان‮ها و بشقابهايي که کسان ديگري از آنها نوشيده و تويشان غذا خورده بودند و خوابيدن توي تختهايي که بعد از سالها گهواره آدم‮هاي خوابيده بودن، فرسوده شده بودند، به زندگي در کشور ديگري خوگرفتم. کشور ديگر، کشوري بود که به ديگران تعلق داشت. مجبور بوديم اين حقيقت را بپذيريم که چيزهائي که از آن‮ها استفاده مي کنيم هيچ‮وقت امکان ندارد به خودمان تعلق يابند و اين‮که اين کشور، اين سرزمين ديگر هم هيچ‮وقت به ما تعلق نخواهد داشت.
تابستان آن سال، مادرم که در استانبول در مدرسه فرانسوي تحصيل کرده بود، هر روز صبح ما را پشت ميز غذاخوري مي‮نشاند و سعي مي‮کرد به ما فرانسه بياموزد. وقتي توي مدرسه ابتدايي ايالتي نام نويسي کرديم، فهميديم که هيچ چيز نياموخته‮ايم. والدينم اميدوار بودند که با صرف گوش دادن مداوم به معلم، فرانسه بياموزيم، اما ما نياموختيم. وقتي زمان تنفس آغاز مي‮شد، برادرم و من بين جمع بچه هايي که بازي مي‮کردند، سرگردان مي‮مانديم تا همديگر را مي‮يافتيم و دست هم را مي‮گرفتيم. اين سرزمين خارجي، باغ بي‮پاياني بود پر از بچه هايي شاد. برادرم و من اين باغ را با اشتياق تماشا کرديم، از دور.
با اين‮که برادرم نمي توانست فرانسه صحبت کند، توي کلاس‮شان از همه بهتر مي‮توانست اعداد را واروونه و سه تايي تا صفر بشمارد. در اين مدرسه که چيزي از زبانش سردرنمي آوردم، فقط در سکوت کردن بااستعداد بودم. درست مثل تقلا براي بيدار شدن از خوابي که در آن هيچ‮کس حرف نمي‮زند، با سرسختي کوشيدم به مدرسه نروم. درون گرايي من در اين سرزمين، مرا در برابر دشواري‮هاي زندگي حفظ کرد، بعدها در شهرها و مدارس ديگر هم همين‮طور. اما از نعمات زندگي هم محرومم ساخت. روزي والدينم، برادرم را هم از مدرسه بيرون آوردند. پاسپورت‮هايمان را کف دستانمان گذاشتند و ما را از جنوا دور کرده به نزد مادربزرگم در استانبول فرستادند.
من ديگر هيچ‮وقت از اين پاسپورت استفاده نکردم. هرچند کلمات«عضو انجمن اروپا» را بر خود داشت اما يادآوري بر اولين مسافرت ناکام من به اروپا بود و حدت تصميمم براي درونگرايي، چنان بود که بايد بيست و پنج سال ديگر مي گذشت، تا دوباره از ترکيه خارج شوم. جوان که بودم، با تحسين و حسادت به کساني که پاسپورت مي‮گرفتند و به اروپا و جاهايي دورتر از اروپا مسافرت مي‮کردند، مي‮نگريستم، برخلاف موقعيتهايي که برايم پيش آمد، بيم زده مطمئن ماندم که سرنوشتم نشستن در گوشه‮اي از استانبول و سپردن خودم به کتابهايي است که اميد داشتم روزي اسمم را سرزبان‮ها خواهند انداخت و به اوجم خواهند رساند. آن روزها، باورم بر اين بود که مي‮توان اروپا را از طريق شاهکارهايش شناخت.
نهايتاً کتاب‮هايم بودند که باعث شدند درخواست گرفتن دومين پاسپورتم را بکنم. بعد سالهايي که به تنهايي در يک اتاق سپري شدند، موفق شدم از خودم يک نويسنده بسازم و حالا به توري در آلمان دعوت شده بودم، جايي که پناهگاه سياسي بسياري از ترک‮ها بوده. تصور مي‮شد اين ترک‮ها از شنيدن بازخواني کتابهايم توسط خودم که در دست ترجمه به زبان آلماني بود، لذت خواهند برد. با اين که از تصور ملاقات با خوانندگان ترک در آلمان، با هيجاني مسرت‮بار درخواست پاسپورت کردم، طي همان سفر کوتاه پاسپورتم با نوعي «بحران هويتي» که از سال‮هاي پس آن مبتلا به بسياري ديگر بود، پيوند خورد (بحران اين مسئله که چقدر به کشوري که اولين پاسپورتمان را صادر کرده، تعلق داريم وچقدر به«کشورهاي ديگر» که اجازه ورود به ما مي دهند .)

16 آوريل 2007
ترجمه از ترکي: مورن فريلي

© 2008 Shelfari, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy