Skip to Account Bar (Sign In/Out)
Skip to Navigation
Skip to Content
Updating…
join now
|
sign in
|
help
Shelfari: The Site for Books & Readers
Search
Books
Members
Groups
Discussions
Home
Books
Authors
Members
Groups
I plan to read
I’m reading now
I’ve read
Favorite
I own
Wish list
Should I Read This?
Buy from Amazon
Add to My Group
No One Writes to the Colonel
Gabriel Garcia Marquez
No One Writes to the Colonel
by
Gabriel García Márquez
Top tags:
gabriel garcia marquez
,
literature
,
fiction
,
magical realism
,
short stories
(all tags)
Overview
Reviews
(10)
Discussions
(1)
Editions
(7)
Overview
: Groups
World Lit
325
books /
353
members /
228
posts This group is to share and discuss your world literature favorites -- especially if they're off the beaten path. If you love books by non-Western writers, then this is the group for you!
The Office Book Club
45
books /
2
members /
1
posts
Iran
136
books /
834
members /
148
posts Persian Earth!
I LOVE love to read...!
202
books /
257
members /
37
posts اولين پاسپورت من
اورهان پاموک
برگردان: تهمينه زاردشت
مفهوم تعلق به يک کشور
در سال 1959، هفت ساله بودم که پدرم به صورتي مرموز گم وگور شد. هفتهها بعد، باخبر شديم در هتل ارزاني در مونتپارناس پاريس به سر مي برد. داشت دفترچههاي يادداشتي را پرميکرد که بعدها آنها را به من ميداد. گاهگاه موفق ميشد از کافه دؤم Dome، ژان پل سارتر را موقع عبور از خيابان ببيند. اوايل مادربزرگم از استانبول برايش پول ميفرستاد. پدربزرگم در کارخانه توليد ريلهاي راه آهن ثروتي به هم زده بود و بهخاطر پيگيري پرآب چشم مادربزرگم، پدر و عموهايم هنوز ميراثشان را تمام و کمال به باد نداده بودند (هنوز همه آپارتمانها را نفروخته بودند). با اين وجود مادربزرگم، بيست و پنج سال بعد از مرگ شوهرش به اين نتيجه رسيد که پول دارد ته ميکشد و از کمک مالي به پسرش که در پاريس زندگي بيقيد هنرمندانهاي، در پيش گرفته بود، دست برداشت.
اين طوري بود که پدرم به صف طويل روشنفکران بي پول و تيره روز ترک پيوست که صد سال بود سرگشته خيابانهاي پاريس بودند. پدرم درست مثل پدربزرگ و عموهايم، مهندس بود و استعداد خوبي در زمينه رياضيات داشت. پولهايش که ته کشيد، به آگهي روزنامه براي شغلي در I.B.Mپاسخ گفت. بعد از استخدام از طرف شرکت، عازم جنوا شد. آن روزها، کامپيوترها هنوز با کارتهاي منگنهدار بهکارگرفته ميشدند و عموم مردم چيز زيادي از کامپيوتر نميدانستند. پدرم يکي از اولين کارکنان ترک خارجي در اروپا بود. خيلي زود مادرم، برادر بزرگترم و مرا در خانه مجلل و پرجمعيت مادربزرگم، گذاشت و به او ملحق شد. قرار شد در تعطيلات تابستاني مدرسه، ما هم از پس مادرم به جنوا برويم. و اين يعني لازم بود پاسپورت بگيريم.
يادم هست مجبور شدم مدتي طولاني ژست بگيرم تا عکاس پير زير پارچه سياه آن اسباب سه پاي فانوس دار، وربرود. براي اينکه نور را روي صفحه شيميايي بياندازد، بايد عدسي را به طرفهالعيني باز ميکرد که اين کار را با تلنگر ظريف دستش انجام ميداد اما قبل از انجام آن، نگاهي به ما ميانداخت و ميگفت:«آهااااان». بهخاطر اينکه اين عکاس واقعاً بنظرم خنده دار ميآمد توي عکس اولين پاسپورتم به نظر ميرسد خودم را گرفتهام. پاسپورت، موهايم را که احتمالاً از آغاز سال اولين بار براي عکس گرفتن شانه شده بودند، قهوهاي بلوطي نشان ميدهد. بايد پس از آن پاسپورتم را خيلي سريع تورق کرده باشم که متوجه نشدهام رنگ چشمانم را اشتباه ثبت کردهاند. سي سال بعد که بازش کردم، به اين اشتباه حساس شدم. آنچه آموختم، اين بود که پاسپورت سندي نيست که نشانمان بدهد کي هستيم بلکه سندي است که نشان ميدهد بقيه مردم درباره ما چگونه فکر ميکنند.
طي پروازمان به جنوا با پاسپورتهاي نويي که توي جيب ژاکتهاي نويمان داشتيم، ترس بر ما غلبه کرد. هواپيما موقع فرود، يک وري شد و کشوري که سوييس ناميده مي شد به نظرمان مکاني رسيد که همه چيز، حتي ابرهايش، تا آخر دنيا روي شيب تندي قرار داشت. بعد گردش هواپيما تمام شد و بلافاصله صاف شد. من و برادرم هنوز هم خندهمان ميگيرد وقتي فراغ بال زماني را به ياد ميآوريم که فهميديم اين کشور جديد مثل استامبول روي زمين صاف قرار دارد.
خيابانهاي هلند تميزتر و آرامتر از خيابانهاي وطنمان بودند. ويترينها خيلي متنوعتر بودند و تعداد ماشينها هم بيشتر بود. گداها مثل استامبول با دست خالي گدايي نمي کردند، بلکه زير پنجرهات ميايستادند و آکاردئون ميزدند. قبل اينکه پول را توي دست گداي محله بياندازيم مادرم آنرا داخل کاغذي ميپيچيد.
آپارتمان ما (که از آن تا پلهاي روي رودخانه روهنه پياده پنج دقيقه راه بود و در مسيري قرار داشت که از درياچه جنوا ديده ميشد)، مبله اجاره شده بود. اين طوري بود که با نشستن پشت ميزهايي که قبلاً کسان ديگري رويش نشسته بودند، با استفاده از ليوانها و بشقابهايي که کسان ديگري از آنها نوشيده و تويشان غذا خورده بودند و خوابيدن توي تختهايي که بعد از سالها گهواره آدمهاي خوابيده بودن، فرسوده شده بودند، به زندگي در کشور ديگري خوگرفتم. کشور ديگر، کشوري بود که به ديگران تعلق داشت. مجبور بوديم اين حقيقت را بپذيريم که چيزهائي که از آنها استفاده مي کنيم هيچوقت امکان ندارد به خودمان تعلق يابند و اينکه اين کشور، اين سرزمين ديگر هم هيچوقت به ما تعلق نخواهد داشت.
تابستان آن سال، مادرم که در استانبول در مدرسه فرانسوي تحصيل کرده بود، هر روز صبح ما را پشت ميز غذاخوري مينشاند و سعي ميکرد به ما فرانسه بياموزد. وقتي توي مدرسه ابتدايي ايالتي نام نويسي کرديم، فهميديم که هيچ چيز نياموختهايم. والدينم اميدوار بودند که با صرف گوش دادن مداوم به معلم، فرانسه بياموزيم، اما ما نياموختيم. وقتي زمان تنفس آغاز ميشد، برادرم و من بين جمع بچه هايي که بازي ميکردند، سرگردان ميمانديم تا همديگر را مييافتيم و دست هم را ميگرفتيم. اين سرزمين خارجي، باغ بيپاياني بود پر از بچه هايي شاد. برادرم و من اين باغ را با اشتياق تماشا کرديم، از دور.
با اينکه برادرم نمي توانست فرانسه صحبت کند، توي کلاسشان از همه بهتر ميتوانست اعداد را واروونه و سه تايي تا صفر بشمارد. در اين مدرسه که چيزي از زبانش سردرنمي آوردم، فقط در سکوت کردن بااستعداد بودم. درست مثل تقلا براي بيدار شدن از خوابي که در آن هيچکس حرف نميزند، با سرسختي کوشيدم به مدرسه نروم. درون گرايي من در اين سرزمين، مرا در برابر دشواريهاي زندگي حفظ کرد، بعدها در شهرها و مدارس ديگر هم همينطور. اما از نعمات زندگي هم محرومم ساخت. روزي والدينم، برادرم را هم از مدرسه بيرون آوردند. پاسپورتهايمان را کف دستانمان گذاشتند و ما را از جنوا دور کرده به نزد مادربزرگم در استانبول فرستادند.
من ديگر هيچوقت از اين پاسپورت استفاده نکردم. هرچند کلمات«عضو انجمن اروپا» را بر خود داشت اما يادآوري بر اولين مسافرت ناکام من به اروپا بود و حدت تصميمم براي درونگرايي، چنان بود که بايد بيست و پنج سال ديگر مي گذشت، تا دوباره از ترکيه خارج شوم. جوان که بودم، با تحسين و حسادت به کساني که پاسپورت ميگرفتند و به اروپا و جاهايي دورتر از اروپا مسافرت ميکردند، مينگريستم، برخلاف موقعيتهايي که برايم پيش آمد، بيم زده مطمئن ماندم که سرنوشتم نشستن در گوشهاي از استانبول و سپردن خودم به کتابهايي است که اميد داشتم روزي اسمم را سرزبانها خواهند انداخت و به اوجم خواهند رساند. آن روزها، باورم بر اين بود که ميتوان اروپا را از طريق شاهکارهايش شناخت.
نهايتاً کتابهايم بودند که باعث شدند درخواست گرفتن دومين پاسپورتم را بکنم. بعد سالهايي که به تنهايي در يک اتاق سپري شدند، موفق شدم از خودم يک نويسنده بسازم و حالا به توري در آلمان دعوت شده بودم، جايي که پناهگاه سياسي بسياري از ترکها بوده. تصور ميشد اين ترکها از شنيدن بازخواني کتابهايم توسط خودم که در دست ترجمه به زبان آلماني بود، لذت خواهند برد. با اين که از تصور ملاقات با خوانندگان ترک در آلمان، با هيجاني مسرتبار درخواست پاسپورت کردم، طي همان سفر کوتاه پاسپورتم با نوعي «بحران هويتي» که از سالهاي پس آن مبتلا به بسياري ديگر بود، پيوند خورد (بحران اين مسئله که چقدر به کشوري که اولين پاسپورتمان را صادر کرده، تعلق داريم وچقدر به«کشورهاي ديگر» که اجازه ورود به ما مي دهند .)
16 آوريل 2007
ترجمه از ترکي: مورن فريلي
Gabriel Garcia Marquez Works
13
books /
233
members /
68
posts This Group will be kinda melting pot of Gabriel Garcia Marquez Fans and Followers. Fans and Followers will have a chance to air their view about Garcia Marquez Novels/Works.
Press
|
FAQ
|
About Us
|
Our Blog
|
Jobs
|
Feedback
© 2008 Shelfari, Inc.
|
Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates.
Terms & Conditions
|
Privacy Policy
|
Copyright Policy