The Divan of Baba Taher in Four Languages
 

The Divan of Baba Taher in Four Languages

by Baba Taher

The Divan of Baba Taher presents some of this Sufi mystic's best-loved poems in Persian, English, German and French. This facsimile illuminated manuscript is as much a work of art as it is literature, complete with beautiful Persian calligraphy and Persian miniature illustrations throughout the text. An especially interesting feature is in the Persian section of the book: each page of text has... (read more)

Top tags: persian (all tags)

Overview: Groups

Persian & Foreign Books (Ketabhaye Farsi & Khareji) 392 books / 566 members / 128 posts This is a place, you can share your Persian & Foreign Books.
Mahali baraye tabadol ketab haye farsi & Khareji.
I LOVE love to read...! 202 books / 256 members / 37 posts اولين پاسپورت من

اورهان پاموک
برگردان: تهمينه زاردشت

مفهوم تعلق به يک کشور
در سال 1959، هفت ساله بودم که پدرم به صورتي مرموز گم وگور شد. هفته‮ها بعد، باخبر شديم در هتل ارزاني در مونتپارناس پاريس به سر مي برد. داشت دفترچه‮هاي يادداشتي را پرمي‮کرد که بعدها آن‮ها را به من مي‮داد. گاه‮گاه موفق مي‮شد از کافه دؤم Dome، ژان پل سارتر را موقع عبور از خيابان ببيند. اوايل مادربزرگم از استانبول برايش پول مي‮فرستاد. پدربزرگم در کارخانه توليد ريل‮هاي راه آهن ثروتي به هم زده بود و به‮خاطر پيگيري پرآب چشم مادربزرگم، پدر و عموهايم هنوز ميراث‮شان را تمام و کمال به باد نداده بودند (هنوز همه آپارتمان‮ها را نفروخته بودند). با اين وجود مادربزرگم، بيست و پنج سال بعد از مرگ شوهرش به اين نتيجه رسيد که پول دارد ته مي‮کشد و از کمک مالي به پسرش که در پاريس زندگي بي‮قيد هنرمندانه‮اي، در پيش گرفته بود، دست برداشت.
اين طوري بود که پدرم به صف طويل روشنفکران بي پول و تيره روز ترک پيوست که صد سال بود سرگشته خيابان‮هاي پاريس بودند. پدرم درست مثل پدربزرگ و عموهايم، مهندس بود و استعداد خوبي در زمينه رياضيات داشت. پول‮هايش که ته کشيد، به آگهي روزنامه براي شغلي در I.B.Mپاسخ گفت. بعد از استخدام از طرف شرکت، عازم جنوا شد. آن روزها، کامپيوترها هنوز با کارت‮هاي منگنه‮دار به‮کارگرفته مي‮شدند و عموم مردم چيز زيادي از کامپيوتر نمي‮دانستند. پدرم يکي از اولين کارکنان ترک خارجي در اروپا بود. خيلي زود مادرم، برادر بزرگترم و مرا در خانه مجلل و پرجمعيت مادربزرگم، گذاشت و به او ملحق شد. قرار شد در تعطيلات تابستاني مدرسه، ما هم از پس مادرم به جنوا برويم. و اين يعني لازم بود پاسپورت بگيريم.
يادم هست مجبور شدم مدتي طولاني ژست بگيرم تا عکاس پير زير پارچه سياه آن اسباب سه پاي فانوس دار، وربرود. براي اين‮که نور را روي صفحه شيميايي بياندازد، بايد عدسي را به طرفه‮العيني باز مي‮کرد که اين کار را با تلنگر ظريف دستش انجام مي‮داد اما قبل از انجام آن، نگاهي به ما مي‮انداخت و مي‮گفت:«آهااااان». به‮خاطر اين‮که اين عکاس واقعاً بنظرم خنده دار مي‮آمد توي عکس اولين پاسپورتم به نظر مي‮رسد خودم را گرفته‮ام. پاسپورت، موهايم را که احتمالاً از آغاز سال اولين بار براي عکس گرفتن شانه شده بودند، قهوه‮اي بلوطي نشان مي‮دهد. بايد پس از آن پاسپورتم را خيلي سريع تورق کرده باشم که متوجه نشده‮ام رنگ چشمانم را اشتباه ثبت کرده‮اند. سي سال بعد که بازش کردم، به اين اشتباه حساس شدم. آن‮چه آموختم، اين بود که پاسپورت سندي نيست که نشانمان بدهد کي هستيم بلکه سندي است که نشان مي‮دهد بقيه مردم درباره ما چگونه فکر مي‮کنند.
طي پروازمان به جنوا با پاسپورت‮هاي نويي که توي جيب ژاکت‮هاي نويمان داشتيم، ترس بر ما غلبه کرد. هواپيما موقع فرود، يک وري شد و کشوري که سوييس ناميده مي شد به نظرمان مکاني رسيد که همه چيز، حتي ابرهايش، تا آخر دنيا روي شيب تندي قرار داشت. بعد گردش هواپيما تمام شد و بلافاصله صاف شد. من و برادرم هنوز هم خنده‮مان مي‮گيرد وقتي فراغ بال زماني را به ياد مي‮آوريم که فهميديم اين کشور جديد مثل استامبول روي زمين صاف قرار دارد.
خيابان‮هاي هلند تميزتر و آرام‮تر از خيابان‮هاي وطن‮مان بودند. ويترينها خيلي متنوع‮تر بودند و تعداد ماشين‮ها هم بيشتر بود. گداها مثل استامبول با دست خالي گدايي نمي کردند، بلکه زير پنجره‮ات مي‮ايستادند و آکاردئون مي‮زدند. قبل اين‮که پول را توي دست گداي محله بياندازيم مادرم آن‮را داخل کاغذي مي‮پيچيد.
آپارتمان ما (که از آن تا پلهاي روي رودخانه روهنه پياده پنج دقيقه راه بود و در مسيري قرار داشت که از درياچه جنوا ديده مي‮شد)، مبله اجاره شده بود. اين طوري بود که با نشستن پشت ميزهايي که قبلاً کسان ديگري رويش نشسته بودند، با استفاده از ليوان‮ها و بشقابهايي که کسان ديگري از آنها نوشيده و تويشان غذا خورده بودند و خوابيدن توي تختهايي که بعد از سالها گهواره آدم‮هاي خوابيده بودن، فرسوده شده بودند، به زندگي در کشور ديگري خوگرفتم. کشور ديگر، کشوري بود که به ديگران تعلق داشت. مجبور بوديم اين حقيقت را بپذيريم که چيزهائي که از آن‮ها استفاده مي کنيم هيچ‮وقت امکان ندارد به خودمان تعلق يابند و اين‮که اين کشور، اين سرزمين ديگر هم هيچ‮وقت به ما تعلق نخواهد داشت.
تابستان آن سال، مادرم که در استانبول در مدرسه فرانسوي تحصيل کرده بود، هر روز صبح ما را پشت ميز غذاخوري مي‮نشاند و سعي مي‮کرد به ما فرانسه بياموزد. وقتي توي مدرسه ابتدايي ايالتي نام نويسي کرديم، فهميديم که هيچ چيز نياموخته‮ايم. والدينم اميدوار بودند که با صرف گوش دادن مداوم به معلم، فرانسه بياموزيم، اما ما نياموختيم. وقتي زمان تنفس آغاز مي‮شد، برادرم و من بين جمع بچه هايي که بازي مي‮کردند، سرگردان مي‮مانديم تا همديگر را مي‮يافتيم و دست هم را مي‮گرفتيم. اين سرزمين خارجي، باغ بي‮پاياني بود پر از بچه هايي شاد. برادرم و من اين باغ را با اشتياق تماشا کرديم، از دور.
با اين‮که برادرم نمي توانست فرانسه صحبت کند، توي کلاس‮شان از همه بهتر مي‮توانست اعداد را واروونه و سه تايي تا صفر بشمارد. در اين مدرسه که چيزي از زبانش سردرنمي آوردم، فقط در سکوت کردن بااستعداد بودم. درست مثل تقلا براي بيدار شدن از خوابي که در آن هيچ‮کس حرف نمي‮زند، با سرسختي کوشيدم به مدرسه نروم. درون گرايي من در اين سرزمين، مرا در برابر دشواري‮هاي زندگي حفظ کرد، بعدها در شهرها و مدارس ديگر هم همين‮طور. اما از نعمات زندگي هم محرومم ساخت. روزي والدينم، برادرم را هم از مدرسه بيرون آوردند. پاسپورت‮هايمان را کف دستانمان گذاشتند و ما را از جنوا دور کرده به نزد مادربزرگم در استانبول فرستادند.
من ديگر هيچ‮وقت از اين پاسپورت استفاده نکردم. هرچند کلمات«عضو انجمن اروپا» را بر خود داشت اما يادآوري بر اولين مسافرت ناکام من به اروپا بود و حدت تصميمم براي درونگرايي، چنان بود که بايد بيست و پنج سال ديگر مي گذشت، تا دوباره از ترکيه خارج شوم. جوان که بودم، با تحسين و حسادت به کساني که پاسپورت مي‮گرفتند و به اروپا و جاهايي دورتر از اروپا مسافرت مي‮کردند، مي‮نگريستم، برخلاف موقعيتهايي که برايم پيش آمد، بيم زده مطمئن ماندم که سرنوشتم نشستن در گوشه‮اي از استانبول و سپردن خودم به کتابهايي است که اميد داشتم روزي اسمم را سرزبان‮ها خواهند انداخت و به اوجم خواهند رساند. آن روزها، باورم بر اين بود که مي‮توان اروپا را از طريق شاهکارهايش شناخت.
نهايتاً کتاب‮هايم بودند که باعث شدند درخواست گرفتن دومين پاسپورتم را بکنم. بعد سالهايي که به تنهايي در يک اتاق سپري شدند، موفق شدم از خودم يک نويسنده بسازم و حالا به توري در آلمان دعوت شده بودم، جايي که پناهگاه سياسي بسياري از ترک‮ها بوده. تصور مي‮شد اين ترک‮ها از شنيدن بازخواني کتابهايم توسط خودم که در دست ترجمه به زبان آلماني بود، لذت خواهند برد. با اين که از تصور ملاقات با خوانندگان ترک در آلمان، با هيجاني مسرت‮بار درخواست پاسپورت کردم، طي همان سفر کوتاه پاسپورتم با نوعي «بحران هويتي» که از سال‮هاي پس آن مبتلا به بسياري ديگر بود، پيوند خورد (بحران اين مسئله که چقدر به کشوري که اولين پاسپورتمان را صادر کرده، تعلق داريم وچقدر به«کشورهاي ديگر» که اجازه ورود به ما مي دهند .)

16 آوريل 2007
ترجمه از ترکي: مورن فريلي

* P E A C E * 79 books / 243 members / 53 posts دیراست گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
کنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من
"سایه"
© 2008 Shelfari, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy