Books
 

Members with This Book

  • Eduardo G
  • Itzel C
  • Ana M
  • viri g
  • Jesus V
  • COME_LIBROS ! ?
  • Maria de la Luz G
  • Indigenterock
  • Aline G
  • Quique Sésamo
  • sepideh c
  • Mysterious Stranger
  • karlita h!pbones
  • sonja
  • Ana G
  • Santo G
See all 389 members with this book on their shelves »

Most Helpful Reviews

see all reviews

Liked It

Emuffin
  • Rated 4 stars

Se me hizo muy extraño y al final como que me confundí, pero después comprendí y supe que no me gusto tanto como todos decian me iba a gustar xD

see full review » see other reviews »
 

Didn’t Like It

Jay C
  • Rated 2 stars

I just didn't understand it...

see full review » see other reviews »

Newest Reviews

see all reviews
  • Emuffin
      • Rated 4 stars

    Se me hizo muy extraño y al final como que me confundí, pero después comprendí y supe que no me gusto tanto como todos decian me iba a gustar xD

    Emuffin wrote this review Thursday, November 26 2009. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    Zyan Z
      • Rated 4 stars

    Weird, short and perfect!!!

    Zyan Z wrote this review Friday, October 9 2009. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    Sousan S
      • Rated 0 stars

    مرد جوانی در کافه‌ای نشسته و دارد روزنامه می‌خواند که به یک آگهی می‌رسد: کاری متناسب با دانش (دوست نداشته شده‌اش) و درآمدی سه برابر پولی که الان در می‌آورد. در اولین فرصت راهی این آدرس عجیب در محله‌ای که سال‌ها قبل مجلل بوده (پر از ساختمان‌های قدیمی متروک و ویران) می‌شود. آدرس را پیدا می‌کند و پیرزن عجیب و غریبی از او می‌خواهد که خاطرات شوهرش را بازنویسی کند: یک ژنرال که در فرانسه تحصیل کرده و همراه ناپلئونِ سوم هم بوده است و دوران دوم امپراتوری را به چشم خود دیده است.

    کار جذابی نیست. مکان جذابی هم نیست. مرد آماده است تا کار را قبول نکند که در باز می‌شود و آئورا وارد می‌شود. زنی که حضورش،‌ در یک نگاه،‌ روان مرد را آشفته می‌کند: در عشق او دارد می‌سوزد.

    داستان از این‌جا شکلی تب‌گونه و سوررئال به خود می‌گیرد: مرد به بازخوانی خاطرات ژنرال می‌پردازد ‌(که در کاغذ‌های زرد که در روبان پیچیده شده‌اند، در سه قسمت به او تحویل داده می‌شوند).مرد، در گذشته غرق می‌شود و زمان حال با زندگی عجیب و عادت‌های غریب پیر‌زن، شکل تیره‌ای به خود می‌گیرد. و در این میان، آئورا خود را تسلیم مرد می‌کند...

    اثر کوتاهِ آئورا نوشته‌ی مشهور‌ترین نویسنده‌ی مکزیک است: کارلوس فوئنتس. داستانی با نثر قوی و سنگین فوئنتس که سمبل‌های خاص خود را دارد و در فضا‌سازی و تصویر‌سازی خیره‌کننده است. کوتاه بودن اثر، ضربه‌ای به روایت داستانی نمی‌زند که کتاب، خود به‌اندازه‌ی یک رمان قطور، لبریز از ماجراست. کتاب کوتاه هست، اما اصلا ساده نیست: داستان سال‌ها زندگی یک جامعه را در خود حبس کرده است.

    پشت جلد کتاب:

    زنی پیر، مردی جوان و زنی جوان. در خانه‌ای که همه‌چیز در آن بوی گذشته می‌دهد و گویی تنها نیرویی که آن را برپا نگه داشته یادها و نفس‌ها و عطر‌های گذشته است. اما در این میان چیزی نا‌شناختنی، جادویی شگفت در کار است تا از گذشته بگذرد و به اکنون و آینده، به جاودانگی، برسد:

    جاودانگی عشق، و جاودانگی جوانی.

    آئورا، نام دیگر تمنا‌ست.

    Sousan S wrote this review Friday, May 22 2009. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    Vonnie
      • Rated 4 stars

    was able to guess what was really going on, but the ending still took me by surprise.

    Vonnie wrote this review Thursday, March 26 2009. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    Jay C
      • Rated 2 stars

    I just didn't understand it...

    Jay C wrote this review Wednesday, March 4 2009. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    Alejandra Fuentes
      • Rated 5 stars

    Excelente libro!! Es un clásico no puedes dejar de leerlo. Suspenso todo el tiempo!

    Alejandra Fuentes wrote this review Friday, February 27 2009. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    az
      • Rated 3 stars

    اسم کتاب رو برای اولین بار توی پاتوق کتاب دانشکده می‌شنوم. یکی از سه تا کتاب پیشنهادی بچه‌هاست که برای هفته‌ی بعد خونده بشه! چند روز بعد برای خریدنش از کتاب‌سرایِ نیک سر در میارم و چند صفحه‌ایش رو توی راهِ خونه می‌خونم. دو چیز از همون صفحه‌های اول کتاب نظرم رو به خودشون جلب می‌کنن، یکی زاویه‌ی دیدِ «تو راوی» داستان و اون یکی طریقه‌ی شخصیت پردازی. زاویه‌ی دید داستان دوم شخصه! در مورد این زاویه‌ی دید، قبلاً چیزهایی شنیده بودم ولی پیش نیومده بود که نمونه‌ی همچین کاری رو بخونم. شخصیت‌پردازی هم با چیزهایی که پیش‌تر از این دیده بودم فرق داشت. برای نمونه، شخصیت اول داستان طیِ یه آگهی روزنامه معرفی می‌شه، به این شکل:

    «آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، با انظباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه‌ی محاوره‌ای.» جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است ... «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.» تنها جایِ نامِ تو خالی است. این آگهی می‌بایست دو کلمه‌ی دیگر هم می‌داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فیلیپه مونترو. مورد نیاز است، فیلیپه مونترو، بورسیه سابق در سوربون، تاریخدانی انباشته از اطلاعات بی‌ثمر، خو کرده به کندوکاو در لابه‌لایِ اسناد زردشده، آموزگارِ نیمه‌وقتِ مدارسِ خصوصی، نهصد پسو در ماه. »


    و به این ترتیب، طی جملات بالا، در همون صفحه‌ی اول کتاب ما با فیلیپه مونترو، شخصیت اول داستان آشنا می‌شیم. تاریخدانِ جوانی که برای بازنویسیِ خاطراتِ شوهرِ خانمِ کونسوئلو (که سال‌ها پیش مرده) وارد خونه‌ی این پیرزن می‌شه و ...


    خوندن ادامه‌ی داستان با خودتون. من فقط این‌جا جملاتی رو که پشت جلد کتاب نوشته شده بود براتون می‌ذارم:


    زنی پیر، مردی جوان و زنی جوان. در خانه‌ای که همه‌چیز در آن بویِ گذشته می‌دهد و گویی تنها نیرویی که آن را بر پا نگه داشته یادها و نفس‌ها و عطرهای گذشته است. اما در این میان چیزی ناشناختنی، جادویی شگفت در کار است تا از گذشته بگذرد و به اکنون و آینده، به جاودانگی برسد:
    جاودانگی عشق، جاودانگی جوانی.
    آئورا، نام دیگر تمناست


    این کار داستانیِ کوتاه (پنجاه و هفت صفحه ست) جزو نمونه‌های سبک سورئال و رئالیسم جادویی به حساب میاد. یه چیز دیگه که در کارِ فوئنتس جلب توجه می‌کرد، توصیفات دقیق و جزئیش بود، به خصوص از اشیاء و فضاها!
    قسمتِ توصیفِ سبزیِ چشم‌هایِ دختر رو دوست داشتم:

    کمی جابه‌جا می‌شوی تا نور شمع‌ها چشمت را نزند. دختر همچنان چشمانش را بسته و دست‌هایش را به پهلو آویخته است. نخست به تو نمی‌نگرد، آن‌گاه نرم نرم چشم باز می‌کند، چنان که گویی از نور می‌ترسد. سرانجام می‌توانی ببینی که این چشم‌ها سبز چو دریایند، موج می‌زنند، به کف می‌نشینند، دیگر بار آرام می‌شوند و آنگاه باز چون موجی برمی‌آشوبند. در آن‌ها می‌نگری و با خود می‌گویی این تصور درست نیست، چرا که این‌ها چشمان سبز زیبایی هستند همچون همه‌ی چشم‌های سبز زیبایی که تاکنون دیده‌ای. اما نمی‌توانی خود را فریب بدهی، این چشم‌ها موج می‌زنند، دگرگون می‌شوند، چنان که گویی چشم‌اندازی فرارویت می‌نهند که تنها تو می‌توانی ببینی و طلب کنی. ه

    az wrote this review Friday, January 2 2009. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    tracey  w
      • Rated 0 stars

    He started to search out those places where the light had to work to filter itself through because it was there that, with time and wanting, things could return from where they had gone.

    tracey w wrote this review Thursday, July 24 2008. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    Ninabina S
      • Rated 4 stars

    Acabo de releer Aura por quinta o sexta vez. Aun me altera. En pocas paginas, Fuentes crea personajes y un mundo que capturan al lector igual que al Sr. Montero. Me diverti como la primera vez que lo lei.

    Ninabina S wrote this review Monday, March 10 2008. ( reply | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
    Candace M
      • Rated 5 stars

    Creepy

    Candace M wrote this review Thursday, January 10 2008. ( reply | view 1 replies | permalink ) Was this review helpful? Yes | No
    Post Cancel
Advertisement