Books

Follows you (block)

Requested to follow you (accept | block)

Blocked (unblock)

Samane

Samane

has 62 followers and is following 180 people

ميان دو دست تمنايم روييدي
در من تراويدي
:آهنگ تاريك اندامت را شنيدم
نه صدايم
و نه روشني
طنين تنهايي تو هستم
  • Tehran, Te, I. R. IRAN
  • member since October 21, 2007

Groups

Following

Samane’s last login was Wednesday, November 25, 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • says

  • amir e

    amir e says

    شعرى از پابلو نرودا
    ترجمه از احمد شاملو
    به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    اگر سفر نكنی،
    اگر كتابی نخوانی،
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
    اگر از خودت قدردانی نكنی.
    به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
    وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
    به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
    اگر برده‏ی عادات خود شوی،
    اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
    اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
    يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
    تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
    اگر از شور و حرارت،
    از احساسات سركش،
    و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
    و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
    دوری كنی . .. .،
    تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
    اگر ورای روياها نروی،
    اگر به خودت اجازه ندهی
    كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
    ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
    -
    امروز زندگی را آغاز كن!
    امروز مخاطره كن!
    امروز كاری كن!
    نگذار كه به آرامی بميری!
    شادی را فراموش نكن

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    Doust geramem Samane (f) ,
    fara residen in Eid sayed bastani ra be khodet ve khanevade garamet tabrik arz mikonem, omidvarem ke sali memlo az salameti, tandorosti, shadi, movefeghiyet der tamame karha, akher aghebet shad ve khosh bakhti ra barayetan arezomandem.
    SHADZI, NOROUZ MOBAREK BAD

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • samaneh s

    samaneh s says

    چه كسي ميگويد كه گراني اينجاست
    همه جا ارزاني است
    چه شرافت ارزان
    تن عريان ارزان
    و دروغ از همه ارزان تر

    و چه تخفيف بزرگي خورده است
    قیمت و رای هر انسان

    posted 2 years ago. ( send a note )
  • Bijan A

    Bijan A says

    Douste aziz "Samane Khanoum"
    Sepasgozarem ke davete dousti mara paziroftid, barayetan arezoye sali besiar ziba mikonem.
    Bijan

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    این دیوانگیست..
    که از همه گلهای رز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم
    که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

    این دیوانگیست..
    که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
    که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

    این دیوانگیست..
    که همه دستهایی را که برای دوستی به سوی ما دراز میشوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم
    که هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است

    این دیوانگیست ..
    که همه شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم.

    به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگیها نشویم.

    و به یاد داشته باشیم که همیشه..

    شانس های دیگری هم هستند..
    دوستی های دیگری هم هستند...
    عشق های دیگری هم هستند....
    نیروهای دیگری هم هستند.....

    تنها باید قوی و پر استقامت باشیم
    و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Samaneh A

    Samaneh A says

    شيوانا را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير نمايد . اما ساعت ها گذشت و باراني نيامد. کم کم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند. يکي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: " آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي کني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود."
    عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاکي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سکوت کردند به آرامي گفت: " آيا در اين دهکده فرد ديگري هم هست که به جمع ما نپيوسته باشد!؟"
    همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد."
    شيوانا تبسمي کرد و گفت: " مرا نزد او ببريد! باران اين دهکده در دست اوست!"
    جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي که پيرمرد در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند که روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي کني!؟ "
    پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب کردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟ "
    شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم که مردم دهکده در اين ده سال باتنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشکسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر کودکان و زناني که از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز کشيدن ناشناختني را قبول کن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! "
    پيرمرد با چشماني پر از اشک رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنـي گفت: "فکر نکن هميشه منت تو را مي کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهکده روانه کني! "
    مي گويند هنوز کلام پيرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.
    شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: " دليل قحطي اين دهکده را فهميديد! در اين سال هاي باقيمانده سعي کنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او برکت روستاي شماست. سعي کنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد. "
    سپس از کنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد: " صحنه اي که ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم! "

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    ارزش يك لبخند

    در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود.
    شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.
    سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
    لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه‌ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی‌یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.
    چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه‌ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود
    پس یادموان باشد، که لبخنده مان را از هیچ کس دریغ نکنیم
    " :) "

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    :) salam ;)
    دل من چون به عشق ،مایل شد ... عشق در گردنش، حمایل شد

    چون دل و عشق، گشتند متفق !! ... دل من عشق گشت و ،او دل شد

    گاه بر رست چون نبات، از گل ... از دلم عشق و ، گاه نازل شد

    روی بنمود و ،دل ببرد و نشست ... کار من در فراق دل، مشکل شد

    من نمی دانم این بلا، دل را ... از چه افتاده و از چه حاصل شد؟

    ای "{حامد}"، مکن شکایت دل !! ... این بس او را، که عشق منزل شد

    "عراقی"

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام دوست عزیزم

    بدان که
    همه ما وارثیم....... وارث عذاب عشق
    سهم اون کس بیشتره ....که می شه خراب عشق
    سوختن و فریاد زدن .... اینه رمز و راز عشق

    وقت از خود مردنه .... لحظه ی آغاز عشق
    واسه این صدای نی ..... موندی ترین شده
    که به لطف زخم عشق .... حنجره ش خونین شده

    قیمتی ترین عذابه، درد عشق
    غم ناب و شعر نابه ، درد عشق

    اما اینه حقیقته عالم
    زندگی کتاب شعر لحظه هاست ....... بهترین فصل کتابه ،درد عشق
    :) :) :)

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    سرگرمی
    برگزیده ترین ایمیل سال از نظر بانوان
    آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود.
    او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد.
    بنابر این دعا کرد :
    خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟
    بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.
    خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .
    صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد
    بچه هارو بیدا کرد
    لباسهای مدرسه شونو اماده کرد
    بهشون صبحانه داد
    ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.
    خانه رو جارو کرد
    برای گرفتن سپرده به بانک رفت
    به بقالی رفت
    جای خواب (کجاوه)گربه هارو تمیز کرد
    سگ رو حمام داد
    و ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت زیرا :
    - برای درست کردن رختخوابها
    - به کار انداختن لباسشویی
    - جارو و گرد گیری
    - وتی کشیدن آشپز خانه
    - رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل
    - آماده کردن شیر و خوردنیها و گرفتن برنامه بچه ها برای کارخانه
    - اتو کشی و مرتب کردن میزغذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی
    و.... ..... ( از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد.)
    تا ساعت 4:30 بعد از ظهر زمان زیادی نداشت
    در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت.........
    صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت :
    خدایا : من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم برای غبطه خوردن به موندن زنم در منزل روزانه
    لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .
    خداوند با معرفت لامتناهی خود جواب داد:
    پسرم من احساس می کنم تو راه درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری 9 ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    Salam duste khubam.baratun lahzehyae shad arezu daram.

    یا رب از دل مشرق، نور هدایت کن مرا
    از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا

    تا به کی گرد خجالت، زنده در خاکم کنند؟
    شسته رو چون گوهر، از باران رحمت کن مرا

    خانه آرایی نمی آید زمن همچون حباب
    موج بی پروای دریای حقیقت کن مرا

    استخوانم سرمه شد، از کوچه گردیهای حرص
    خانه دار گوشه چشم قناعت کن مرا

    چند باشد شمع من بازیچه دست فنا؟
    زنده جاوید از دست حمایت کن مرا

    خشک بر جا مانده ام چون گوهر از افسردگی
    آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا

    گرچه در صحبت همان،در گوشه تنهاییم
    از فراموشان امن آبادِ، عزلت کن مرا

    از خیانت در دل شبها اگر غافل شوم
    تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا

    در خرابیهاست چون چشم بتان، تعمیرِ من
    مرحمت فرما، زویرانی، عمارت کن مرا

    از فضولیهای خود صائب، خجالت می کشم
    من که باشم تا کنم تلقین؟، که رحمت کن مرا

    صائب تبریزی

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام
    شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس
    می شوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس

    نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست
    معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس

    عاشقان دوره گرد، آیینه دار حیرتند
    شبنم افتاده را، از عالم بالا مپرس

    ----------------------------------
    عاقلان،نقطه پرگار وجودند !!!، ولی
    عشق داند که در این دایره، سرگردانند
    :)

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    Ey zendegi,garche bar man doshvar gerefti,amma... sakhtihayat ra be ehteram lahzae haye shirini ke be man arzani dashti,va az to entezar nadashtam.mibakhsham.:)

    فریب مهربانی خوردم از گردون،ندانستم
    که در دل بشکند خاری ، که بیرون آرد از پایم

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    وقتي خدا زن را آفريد
    وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش...
    شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني .
    سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي.
    از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.
    مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند....
    مراقب باش
    ...و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد
    گفتم ((به چشم ))
    شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو.
    پس شكر كن و هيچ مگو...
    گفتم ((چشم ))
    و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم .
    آوايش را نشنيدم .
    چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم.
    و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش.
    اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .
    ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟
    قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست .
    به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست با لبخند گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم ؛ نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد.من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم.
    من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟
    گفت : من ؟
    فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟
    باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي .
    و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند.

    برگرفته از: http://www.prfco.com/modules.php?name=News&file=article&sid=926

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود
    سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد
    سرافراز باشيد
    بدرود

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    Mamnunam az accept :)

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    Salam.fardaye Adine bar shoma mobarak bad.:)

    یک نمایش تک پرده ای روی آب از آمریکایی ها و اسپانیایی ها
    متن گفتگو واقعا روی فرکانس اضطراری کشتيرانی روی کانال 106 سواحل فینیسترا گالاچیا ميان اسپانيايي ها و آمريکایي ها: در 16 اکتبر 1997 ضبط شده.
    اسپانیایی ها ( با سر و صدای متن): آ-نو3 با شما صحبت ميکند. لطفا پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنيد. شما داريد مستقيما بطرف ما می آييد. فاصله 25 گره دريايي.
    آمریکایی ها( با سرو صدای متن): ما به شما پيشنهاد مي کنيم پانزده درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد. اسپانیایی ها : منفی. تکرار مي کنيم. پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد

    . آمریکایی ها( يک صدای ديگر) : کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت مي کند. به شما اخطار مي کنيم پانزده درجه به شمال بچرخيد تا تصادف نشود.

    اسپانیایی ها : اين پيشنهاد نه عملی است و نه ممکن. به شما پيشنهاد مي کنيم پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا باما تصادف نکنيد.

    آمریکایی ها (با صدای عصبانی) : کاپيتان ريچارد جمس هاوارد فرمانده ناو هواپيما بر يو اس اس لينکلن با شما صحبت مي کند . دو رزمناو، شش ناو منهدم کننده، پنج ناوشکن، چهار زير دريايي و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت مي کنند. به شما پيشنهاد نمی کنم، به شما دستور مي دهم راهتان را پانزده درجه به شمال عوض کنيد. در غير اين صورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم. لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار برويد.

    اسپانیایی ها : خوان مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت مي کند. ما دو نفر هستيم و يک سگ، دو وعده غذا، دو قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده است، ما را اسکورت مي کنند. پشتيبانی ما ايستگاه راديوئی زنجيره ديال ده لا کورونيا و کانال 106 اضطراری دريائی است. ما به هيچ طرفی نمی رويم، زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی فینیسترا آ- 853 روی سواحل سنگی گاليچیا هستيم و هيچ تصوری هم نداريم که اين چراغ دريايي در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريای اسپانيا قرار دارد. شما ميتوانيد هر تصمیمی که به صلاح تان باشد اتخاذ کنيد و هر غلطی که مي خواهيد بکنيد تا امنيت کشتی کثافت تان را که بزودی روی صخره ها متلاشی مي شود تضمين کنيد. بنابراين بازهم اصرار مي کنيم و بشما پيشنهاد مي کنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را پانزده درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد
    .
    آمریکایی ها : آهان، باشد. گرفتيم. ممنون.

    posted 3 years ago. ( send a note )
  • Samaneh A

    Samaneh A says

    ***************************************
    اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
    هيـچ گاه...
    براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

    posted 4 years ago. ( send a note )
  • samaneh s

    samaneh s says

    hi omidvaram ke khub bashid....chon ham esmim konjkav shodam bishtar beshnasametun!!!

    posted 4 years ago. ( send a note )