Aseman’s last login was Saturday, February 7 2009.
دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب
sometimes we let affection,go unspoken,sometime we let our Love go unexpressed,sometimes we can't find words to tell our feelings,Especially to towards those we lovethe Best
کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد . شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.comو یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....
مثل کبوتر حرم که دور گنبد طلاپَر زند و لانه کند بی خبر از رنگ و ریامن با هزاران آرزو به سوی تو پَر بزنمدر عشق تو کَس نبود به حال و روزی که منممثل کبوتر حرم خدا خدا کند دلمدر آسمان و بر زمین خدا خدا کند دلممن کبوتر توام که با تو خو گرفته امدر نگاه تو نشون از آرزو گرفته امشده کبوتر سفید، سرگشتهء تو، رام توهر لحظه ایی با صد امید، آید به سوی دام تومن با هزاران آرزو به سوی تو پَر بزنمدر عشق تو کَس نبود به حال و روزی که منم ...
درود دوست خوب و مهربانمهماره زندگي سبزفامتان سرشار از شادي،شيدايي ،نيكويي كردار و پندار، پيروزي،بهروزي ، پويايي و پايايي روز افزون باد و سال نو سال رويش دوباره شما در سرزمين جاودان شيدايي به گونه اي ديگر باشدسال نو بر شما خجسته باد
بهترین آرزوهای منبهترین عاقبت ها مال تو" جناب آقای خورشیدبانوی محترم ماه منبا اجازه ی شمامجلسی البته نه شاید شایان شآن شمابه مناسبت تبدیل من و ما به هیچ دنیابر پا نموده ایمبه جشن ستاره های کوچکت بیا "عشق را بگوآخر میهمانی ماندر بین خانواده هابا شعر سخن کندیک موسیقی آرام و دلپذیرو احساس سبک شدنو بعد از آن تکرار آناما در سکوتعشق دعوت است به جمع مانای زمزمه ی دلنشینآوازت یکبار خوش استاما تا آخر داستان زندگیاین ناب شعر را دیگربا هیچکس جز او مخوان
---( کمدی الهی ارث! ) بعد از دعواهرکس از پشت این دیوار عبور می کند،آواز فحشی شاعرانه را، زیر لب سر می دهد... بعد از دعوا خورشید، برای گوشمالیِ ماشین حساب های نوریآستین بالا می زندو خان دایی، حساب دارایی کل شجره ی بی ریشه رابا دقتِ تمام، محاسبه می کند...و به دقت می شمارد که چند درصد از استخوان های پوسیده ی مرحومِ پدر بزرگ نصیب اولاد ذکور خواهد شد و چند درصد نصیب خانم والدهکه آیا لازم است درخت انارِ کنج حیاط را دو شَقه کنیم یا خیر؟یا چه کسی باید، حساب کفن و دفن فلان کَسَک را که هنوز نمرده استپرداخت کند؟یا که آیا لازم است خبر کنیم، خسرو خان از فرنگ باز گردد؟یا ضرورتی دارد کههرکس، روزی200 بار از روی واژه ی انصاف جریمه نویسی کند و باز هم زیر بارش نرود...؟من که نمی دانم این قوم چه می گویند! بیچاره خان دایی... پشت دیوار به دروغ خواهم نوشت:عزیزان! بیابید همه با هم مهربان باشیم! باور کنید استخوان های پدر بزرگ هم دیگر نمی تواند بیش از این تجزیه شود... بعلاوه! حساب و کتاب من همیشه بد بوده! هوای ما را هم داشته باشید![ لبخند ] سارا محدث
بي حرارت عشق منروياهاي تو مردني ستبي امتداد بازوهام ابعاد تو روشن نيستمن تمامي ابعادمزاويه ها و دايره هاتخطوط راست و منحني اتروزي كه به سبزه زار سينه ام وارد شوياز بند رسته ايو روزي كه خارج شيخ تو را مي خرد و كنيز اويييادت دادمنام تمام درخت ها راستاره هاي دور را در مدرسه بهاريادت دادمآواز پرنده ها و الفباي چشمه ها رانوشتماسمت را در دفتر بارانبر ملافه هاي يخ بر ميوه هاي صنوبريادت دادم زبان خرگوش ها و روباه ها راشانه زدن پشم قوچ هاي بهار راگفتمراز نوشته ها يمنتشر نشده گنجشك ها رانقشه تابستان و زمستان رانشانت دادمخوشه هاي خرماچطور جوانه مي زنندازدواج ماهيها را و شيري را كه از سينه ماه جاريستاما تواز سواري بر زين اسب آزادي خسته شدياز سبزه زار سينه منسمفوني شبانه جيرجيركاز برهنگي مهتابي روي ملافه هاي ماه خسته شدياز اين سبزه زار رفتيپس گرگ ها تو را مي خورندو شيخ بنا به سنت تو را مي دردنزار قباني
پلی میشوم که رد شوی از رویم به آن طرف جایی که نمیبینمش اما قشنگ است جایی که زیباترین لحظهای که میخواهی بعد حرفت را عوض میکنی و لحظهای که با من باشی نه برای من که چسبیدهام به دو طرف یک دره نه برای من که صخرهها را دوست دارم نه برای من که رد میشوی از رو نمیروی میایستی وسط پل و هی به رودخانه فکر میکنی نه برای من که خم میشود از بودنت چند تکهاش شل میشود از زیر پایت میریزد به اعماق جایی که نمیبینم میخندی و خیال میکنم نمیخواهی رد شوی میخندم و قبل از دل کندهام از صخرهها رد شدهای به آن طرف جایی که نمیبینمش اما قشنگ است جایی که حرفم را عوض میکنم نه برای من که خم میشود از نبودنت ليلا صادقي
اکنون آمده امتا ترا دوباره ببینم دریا ها و نت های ِ گمشدهِ ماهیان رادرزیرِ زبان خود دارم. چشمهِ جوشانی راکه در قلبم نهاده امبرایت خواهم آورد. اکنون که باز آمده امبگذار شعری برایت بنویسمشعری بر پوستِ سپیدِ ماهکه بر آبهای جهان افتاده ست. بر نیمی از تاریکی جهانتکیه داده ایامّا سپیدهو آتشفشانی خورشیدرادر برابر خود داری. اکنون بازآمده امتا در روشنائی ِ بیکراندیدارت کنم. جعفر شفيعي نسب
در بعد از ظهر یک قهوه،به میهمانی مترسکها دعوت شدمکفشهایم را بر می دارم ،با اعتقاد به زنی هرزه ،روی گونه های صبح راه می روممن از این همه آدم ،کاشته شده در باغچه خانمان، می ترسمروزهای کودکی،سرمشقهای خط خطی،روی موهایم لی لی می کنندخورشید می داند برای طلوع دیرشدهو روسری مهتاب، برایش تنگروی حرفهایم می خوابم ،تا کسی نشنود و بعد به مهمانی مترسکها می رومآزاده دواچي
و نخلها كه سحر سر به آسمان دادندصلات ظهر كه شد، ايستاده جان دادندصلات ظهر درختان اقامه ميبستندكه روح و راحت خود را به باغبان دادندچه نخلها كه به انگشتهاي نامعلومجهان گمشدهاي را به ما نشان دادند كنار نعش افق نالههاي نيزارانغروب بود و چه حالي به كاروان دادندمسافران غريبي كه دير ميرفتندبه كاروان نرسيدند تشنه جان دادندهمين مشاهد مظلوم در ديار غريببه سرزمين شما هفت آسمان دادند(به سرزمين شما آه سرزميني كهغريب و دوست بدان زخم و استخوان دادندغريبهها كه فقط شكل ميزبان بودندبه زائران رطب، خنجر و سنان دادندبراي هر كه مسافر براي هر كه رسيدسگان كوفه دويدند، دم تكان دادندوقيح بود ولي عابران نامربوطبه جاي چشم، شما را دو تكه نان دادند)همين مشاهد مظلوم در ديار غريببه سرزمين شما هفت آسمان دادندبه تشنگان مجاور فرات نوشاندندبه خستگان سفر توشه و توان دادندبه احترام شكفتن، جوانه روياندنبه نخلهاي كهن فرصتي جوان دادنداگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتندبه سرزمين عطش، صبح و سايبان دادندبه رغم آنچه به حلق بريدهاي نرسيدچه جامها كه به مردان اين جهان دادندشبيه رود اگر آبروي اين خاكندشبيه چشمه به هرخطهاي روان دادندخداي من چه بهار شگفتانگيزيبه بوستان غزلخيز عاشقان دادندچقدر بوي تو پيچيد و باد ميآيدچقدر بوي تو ر ا ياس و ارغوان دادند«زبان خامه ندارد سر بيان فراق»زبان خام مرا جرأت بيان دادند
اگرو باز هم رد آنها را در مقابل آینه پاک کردم و رد آنها را از تمام لیوانها پاک کردمو رد خزنده آخرین عبور را از تمام ملافهها و چسبناکی آن آخرین رد از آخرین حلزون که از بناگوش من پاک نمیشداگر آنها از این کوچه گذشته باشندردی از خود گذاشته باشندردی که آرام آرام تا سطح همه شهر رفته باشدهمه خیابانهای شهر که من در خط رد آن آخرین حلزون در تمام کوچهها گشته باشم و چشمهایم را بین خطوط همه صورتها دوانده باشم و همه درزها را پاییده باشم که آن آخرین حلزون رد آخرین خود را به جا گذاشته باشد و اگر با خط پاک شده از دور لب و خط پاک شده از دور چشم و خط پاک شده از کف دستباز هم در کوچهها گشته باشمکه باز هم در محل گذر آن همه رد در کمین مانده باشم شاید باز هم حلزونی دیگر در رد دیگران آرام بخزد و باز هم آن مایع لزج ترواش کرده باشد
به تنگي آويخته مي مانم آب از سرم جاري نمي شود طبيعي ست كم كم كرخت شوم گوش ماهيِ كله شق ،اين آسمانِ لاف مثلِ لنگري سنگين افتاده رويِ پاهام اين آسمانِ گيج!ماه را جرم گيري كرده اندسايه اي ست كه دنبالم مي آيدو تو پابرهنه تويِ خوابم دويده ايخب،كيف مي كني؟يك رگم از اين زمين جدا نيست كه لك بزنم !به تنگي آويخته مي مانم دلخوشِ آسماني كه روزي نهنگي بزرگ بلعيدشو وقتي كه ديگر خيلي دير شده بود تو در خليج برايم دست تكان داديبه تنگي آويخته مي مانم و ساده است:من باختم!رزا جمالي
درود دوست خوبمشهريار كوچولو در نوشته ي جاودان "آنتوان دو سن تگزوپري" وقتي سر قرارش با روباه دير ميرسه ، روباه سخنان بسيار زيبايي بهش ميگه: " كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب ميشه و هر چه ساعت جلوتر بره بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا ميكنه شور زدن و نگران شدن.آن وقته كه قدر خوشبختي رو مي فهمم ! اما اگه تو وقت و بي وقت بياي من از كجا بدونم چه ساعتي بايد دلم رو برا ديدارت آماده كنم؟ ... هر چيزي برا خودش قاعده اي داره
لیوانها لبپَر شدهاندو هیچ آبِ نطلبیدهایدیگر مراد نیست...... تا بوق سگچروک پنجرهها را صاف میکنم،این اتاقِ بیفرش،بیپرده،بی پشت و پناه را گز میکنم،خودم را قاب میگیرم،به در و دیوار میزنم،هی اتاق بوی خاکِ گریه کرده میگیرد،از دوباره عقدههایم را خط میزنم،میروم خط بعد،به خودم زنگ میزنم،قدم میزنم،با خودم،در چهاردیواری که به هیچجا نمیرود،زیر ساعتهایی که از نفسافتادهاند،سه رخ میایستم،در آینه،به خودم زُل میزنم،به شمعدانی،که در آفتاب ترک میخورد،سیر نمیشود،...حسابی جمعه شدهام،...تشنه نیستم،که هیچ آب نطلبیده ایدیگر مراد نیست.
حقیقت همچون ستارگان پدیدار نگردد جز از پس تیرگی شب حقیقت همچون زیبایی آشكار نگردد جز بر آنان كه زشتی دروغ را در یافته باشند
هى دنیا مى چرخدهى عقربه ها مى خوابندهى دنیا مى خوابدهى عقربه ها مى چرخندهى من قصه مى گویم وهى مرگم یک شب به تعویق مى افتد، چرا؟شده ام مثل ماه چهارده به بعدمثل بغداد که یک روز زیبا بودبیا، بیا مرا ببر میان آینه های شهر بگردانبه خدا من شهرزاد نیستم چند بار این را کتیبه کنمبکوبم بر سینهء سنگ تاریخ؟بیرحم نیستى؟نیمرخت را در برق خنجرها دیده اندهزار و یک شب گذشتهو خون هنوز گرم مى ریزد.مانا آقايي
دنيا دور سرت مي چرخدمثل آن روزهاکه با سوزن گرامافونخنده هايت را کوک مي زدي به عکسي سياه و سفيد چشم مي گذاشتي در آينهتا مرگرو به رويت بايستد و پيدايش کنيرو به روي خودت مي ايستاديو يادت نبوداشيا از آنچه در آينه مي بيني به تو نزديک ترند بخند و يادت نرودبا همين مو هاي رنگ و رو رفتهبا همين چشمهاي کاغذياز همين قابهاکه خاک گرفته اندروي خنده هاتبه هر نگاه گرسنه اي مي تواني سيبي تعارف کنيبرقصو نوار قلبت را بلند کنآنقدرکه صداي بنان در بيايدبچرخبچرخبچرخو چشم بردار از آينه...
Welcome to Better than Starbucks! Look around, make yourself at home, start a new thread or dig up an old one or just read and jump in on the more active ones.