Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Aseman

Aseman

  • UK
  • member since October 11 2007

Aseman’s last login was Saturday, February 7 2009.

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • reza bala

    reza bala says

    دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم؟ او که همینجاست کجا میرویم؟ حج بخدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و امن یجیب

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Osama  E

    Osama E says

    sometimes we let affection,go unspoken,
    sometime we let our Love go unexpressed,
    sometimes we can't find words to tell our feelings,
    Especially to towards those we love
    the Best

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    کتاب رشت در آیینه تاریخ برگ زرین دیگری از انتشارات کتیبه گیل می باشد . با مطالعه این کتاب ، با تاریخ و ویژگی های جغرافیایی ، انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و نیز شرح حال نامداران ، خاندان های قدیمی ، و ... رشت آشنا می شوید .
    کتاب مذکور علاوه بر دانستنی های مفید ، برگ زرینی از گذشته و معاصر رشت همراه با عکس هایی به یاد ماندنی را نیز پیش رو دارد .
    کتاب حاضر در 471 صفحه و در قطع وزیری با جلد سازی فوق العاده زیبا با قیمت 8000 تومان در دسترس می باشد .
    شما عزیزان در صورت تمایل به سفارش این کتاب و تحویل آن درب منزل خود و یا دیدن صفحاتی از این کتاب بصورت فایل عکسی می توانید با آدرس ایمیل barman_hamrah@yahoo.com
    و یا شماره 09118372765 با من تماس بگیرید ....

    posted 4 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    مثل کبوتر حرم که دور گنبد طلا

    پَر زند و لانه کند بی خبر از رنگ و ریا

    من با هزاران آرزو به سوی تو پَر بزنم

    در عشق تو کَس نبود به حال و روزی که منم

    مثل کبوتر حرم خدا خدا کند دلم

    در آسمان و بر زمین خدا خدا کند دلم

    من کبوتر توام که با تو خو گرفته ام

    در نگاه تو نشون از آرزو گرفته ام

    شده کبوتر سفید، سرگشتهء تو، رام تو

    هر لحظه ایی با صد امید، آید به سوی دام تو

    من با هزاران آرزو به سوی تو پَر بزنم

    در عشق تو کَس نبود به حال و روزی که منم
    ...

    posted 7 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    درود دوست خوب و مهربانم
    هماره زندگي سبزفامتان سرشار از شادي،شيدايي ،نيكويي كردار و پندار، پيروزي،بهروزي ، پويايي و پايايي روز افزون باد و سال نو سال رويش دوباره شما در سرزمين جاودان شيدايي به گونه اي ديگر باشد
    سال نو بر شما خجسته باد

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    بهترین آرزوهای من
    بهترین عاقبت ها مال تو
    " جناب آقای خورشید
    بانوی محترم ماه من
    با اجازه ی شما
    مجلسی البته نه شاید شایان شآن شما
    به مناسبت تبدیل من و ما به هیچ دنیا
    بر پا نموده ایم
    به جشن ستاره های کوچکت بیا "
    عشق را بگو
    آخر میهمانی مان
    در بین خانواده ها
    با شعر سخن کند
    یک موسیقی آرام و دلپذیر
    و احساس سبک شدن
    و بعد از آن تکرار آن
    اما در سکوت
    عشق دعوت است به جمع مان
    ای زمزمه ی دلنشین
    آوازت یکبار خوش است
    اما تا آخر داستان زندگی
    این ناب شعر را دیگر
    با هیچکس جز او مخوان

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    ---
    ( کمدی الهی ارث! )


    بعد از دعوا

    هرکس از پشت این دیوار عبور می کند،

    آواز فحشی شاعرانه را، زیر لب سر می دهد...

    بعد از دعوا

    خورشید، برای گوشمالیِ ماشین حساب های نوری

    آستین بالا می زند

    و خان دایی، حساب دارایی کل شجره ی بی ریشه را

    با دقتِ تمام، محاسبه می کند...

    و به دقت می شمارد که چند درصد از استخوان های پوسیده ی مرحومِ پدر بزرگ

    نصیب اولاد ذکور خواهد شد و چند درصد نصیب خانم والده

    که آیا لازم است درخت انارِ کنج حیاط را دو شَقه کنیم یا خیر؟

    یا چه کسی باید، حساب کفن و دفن فلان کَسَک را که هنوز نمرده است

    پرداخت کند؟

    یا که آیا لازم است خبر کنیم، خسرو خان از فرنگ باز گردد؟

    یا ضرورتی دارد که

    هرکس، روزی200 بار از روی واژه ی انصاف جریمه نویسی کند و

    باز هم زیر بارش نرود...؟

    من که نمی دانم این قوم چه می گویند! بیچاره خان دایی...

    پشت دیوار

    به دروغ خواهم نوشت:

    عزیزان! بیابید همه با هم مهربان باشیم!
    باور کنید استخوان های پدر بزرگ هم

    دیگر نمی تواند بیش از این تجزیه شود...

    بعلاوه!

    حساب و کتاب من همیشه بد بوده!

    هوای ما را هم داشته باشید!

    [ لبخند ]


    سارا محدث

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    بي حرارت عشق من
    روياهاي تو مردني ست

    بي امتداد بازوهام ابعاد تو روشن نيست

    من تمامي ابعادم

    زاويه ها و دايره هات

    خطوط راست و منحني ات

    روزي كه به سبزه زار سينه ام وارد شوي

    از بند رسته اي

    و روزي كه خارج شيخ تو را مي خرد

    و كنيز اويي

    يادت دادم

    نام تمام درخت ها را

    ستاره هاي دور را در مدرسه بهار

    يادت دادم

    آواز پرنده ها و الفباي چشمه ها را

    نوشتم

    اسمت را در دفتر باران

    بر ملافه هاي يخ بر ميوه هاي صنوبر

    يادت دادم

    زبان خرگوش ها و روباه ها را

    شانه زدن پشم قوچ هاي بهار را

    گفتم

    راز نوشته ها يمنتشر نشده گنجشك ها را

    نقشه تابستان و زمستان را

    نشانت دادم

    خوشه هاي خرماچطور جوانه مي زنند

    ازدواج ماهيها را و شيري را كه از سينه ماه جاريست

    اما تو

    از سواري بر زين اسب آزادي خسته شدي

    از سبزه زار سينه من

    سمفوني شبانه جيرجيرك

    از برهنگي مهتابي روي ملافه هاي ماه

    خسته شدي

    از اين سبزه زار رفتي

    پس گرگ ها تو را مي خورند

    و شيخ بنا به سنت تو را مي درد

    نزار قباني

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    پلی می‌شوم که رد شوی از رویم

    به آن طرف جایی که نمی‌بینمش اما قشنگ است

    جایی که زیباترین لحظه‌ای که می‌خواهی

    بعد حرفت را عوض می‌کنی و لحظه‌ای که با من باشی


    نه برای من که چسبیده‌ام به دو طرف یک دره

    نه برای من که صخره‌ها را دوست دارم

    نه برای من که رد می‌شوی

    از رو نمی‌روی

    می‌ایستی وسط پل و هی به رودخانه فکر می‌کنی

    نه برای من که خم می‌شود از بودنت

    چند تکه‌اش شل می‌شود از زیر پایت

    می‌ریزد به اعماق جایی که نمی‌بینم


    می‌خندی و خیال می‌کنم نمی‌خواهی رد شوی

    می‌خندم و قبل از دل کنده‌ام از صخره‌ها رد شده‌ای

    به آن طرف جایی که نمی‌بینمش اما قشنگ است

    جایی که حرفم را عوض می‌کنم

    نه برای من که خم می‌شود از نبودنت

    ليلا صادقي

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    اکنون آمده ام

    تا ترا دوباره ببینم

    دریا ها و نت های ِ گمشدهِ ماهیان را

    درزیرِ زبان خود دارم.

    چشمهِ جوشانی را

    که در قلبم نهاده ام

    برایت خواهم آورد.

    اکنون که باز آمده ام

    بگذار شعری برایت بنویسم

    شعری بر پوستِ سپیدِ ماه

    که بر آبهای جهان افتاده ست.

    بر نیمی از تاریکی جهان

    تکیه داده ای

    امّا سپیده

    و آتشفشانی خورشیدرا

    در برابر خود داری.


    اکنون بازآمده ام

    تا در روشنائی ِ بیکران

    دیدارت کنم.
    جعفر شفيعي نسب

    posted 9 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    در بعد از ظهر یک قهوه،
    به میهمانی مترسکها دعوت شدم
    کفشهایم را بر می دارم ،
    با اعتقاد به زنی هرزه ،
    روی گونه های صبح راه می روم
    من از این همه آدم ،
    کاشته شده در باغچه خانمان، می ترسم
    روزهای کودکی،
    سرمشقهای خط خطی،
    روی موهایم لی لی می کنند
    خورشید می داند
    برای طلوع دیرشده
    و روسری مهتاب، برایش تنگ
    روی حرفهایم می خوابم ،
    تا کسی نشنود
    و بعد به مهمانی مترسکها می روم
    آزاده دواچي

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • Mohammad R

    Mohammad R says

    و نخل‌ها كه سحر سر به آسمان دادند
    صلات ظهر كه شد، ايستاده جان دادند
    صلات ظهر درختان اقامه مي‌بستند
    كه روح و راحت خود را به باغبان دادند
    چه نخل‌ها كه به انگشت‌هاي نامعلوم
    جهان گم‌شده‌اي را به ما نشان دادند
    كنار نعش افق‌ ناله‌هاي نيزاران
    غروب بود و چه حالي به كاروان دادند
    مسافران غريبي كه دير مي‌رفتند
    به كاروان نرسيدند تشنه جان دادند
    همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
    به سرزمين شما هفت آسمان دادند
    (به سرزمين شما آه سرزميني كه
    غريب و دوست بدان زخم و استخوان دادند
    غريبه‌ها كه فقط شكل ميزبان بودند
    به زائران رطب، خنجر و سنان دادند
    براي هر كه مسافر براي هر كه رسيد
    سگان كوفه دويدند، دم تكان دادند
    وقيح بود ولي عابران نامربوط
    به جاي چشم، شما را دو تكه نان دادند)
    همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
    به سرزمين شما هفت آسمان دادند
    به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
    به خستگان سفر توشه و توان دادند
    به احترام شكفتن، جوانه روياندن
    به نخل‌هاي كهن فرصتي جوان دادند
    اگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتند
    به سرزمين عطش، صبح و سايبان دادند
    به رغم آنچه به حلق بريده‌اي نرسيد
    چه جامها كه به مردان اين جهان دادند
    شبيه رود اگر آبروي اين خاكند
    شبيه چشمه به هرخطه‌اي روان دادند
    خداي من چه بهار شگفت‌انگيزي
    به بوستان غزل‌خيز عاشقان دادند
    چقدر بوي تو پيچيد و باد مي‌آيد
    چقدر بوي تو ر ا ياس و ارغوان دادند
    «زبان خامه ندارد سر بيان فراق»
    زبان خام مرا جرأت بيان دادند

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    اگر

    و باز هم رد آنها را در مقابل آینه پاک کردم

    و رد آن‌ها را از تمام لیوان‌ها پاک کردم

    و رد خزنده آخرین عبور را از تمام ملافه‌ها

    و چسبناکی آن آخرین رد از آخرین حلزون که از بناگوش من پاک نمی‌شد

    اگر آنها از این کوچه گذشته باشند

    ردی از خود گذاشته باشند

    ردی که آرام آرام تا سطح همه شهر رفته باشد

    همه خیابان‌های شهر

    که من در خط رد آن آخرین حلزون در تمام کوچه‌ها گشته باشم

    و چشم‌هایم را بین خطوط همه صورت‌ها دوانده باشم

    و همه درزها را پاییده باشم

    که آن آخرین حلزون رد آخرین خود را به جا گذاشته باشد

    و اگر با خط پاک شده از دور لب

    و خط پاک شده از دور چشم

    و خط پاک شده از کف دست

    باز هم در کوچه‌ها گشته باشم

    که باز هم در محل گذر آن همه رد در کمین مانده باشم

    شاید باز هم حلزونی دیگر در رد دیگران آرام بخزد

    و باز هم آن مایع لزج ترواش کرده باشد

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    به تنگي آويخته مي مانم
    آب از سرم جاري نمي شود
    طبيعي ست كم كم كرخت شوم
    گوش ماهيِ كله شق ،
    اين آسمانِ لاف مثلِ لنگري سنگين افتاده رويِ پاهام
    اين آسمانِ گيج!
    ماه را جرم گيري كرده اند
    سايه اي ست كه دنبالم مي آيد
    و تو پابرهنه تويِ خوابم دويده اي
    خب،
    كيف مي كني؟
    يك رگم از اين زمين جدا نيست كه لك بزنم !

    به تنگي آويخته مي مانم
    دلخوشِ آسماني كه روزي نهنگي بزرگ بلعيدش
    و وقتي كه ديگر خيلي دير شده بود تو در خليج برايم دست تكان دادي
    به تنگي آويخته مي مانم
    و ساده است:
    من باختم!
    رزا جمالي

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    درود دوست خوبم
    شهريار كوچولو در نوشته ي جاودان "آنتوان دو سن تگزوپري" وقتي سر قرارش با روباه دير ميرسه ، روباه سخنان بسيار زيبايي بهش ميگه: " كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب ميشه و هر چه ساعت جلوتر بره بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا ميكنه شور زدن و نگران شدن.آن وقته كه قدر خوشبختي رو مي فهمم ! اما اگه تو وقت و بي وقت بياي من از كجا بدونم چه ساعتي بايد دلم رو برا ديدارت آماده كنم؟ ... هر چيزي برا خودش قاعده اي داره

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    لیوان‌ها لب‌پَر شده‌اند

    و هیچ آبِ نطلبیده‌ای

    دیگر مراد نیست...

    ... تا بوق سگ

    چروک پنجره‌ها را صاف می‌کنم،

    این اتاقِ بی‌فرش،

    بی‌پرده،

    بی پشت و پناه را گز می‌کنم،

    خودم را قاب می‌گیرم،

    به در و دیوار می‌زنم،

    هی اتاق بوی خاکِ گریه کرده می‌گیرد،

    از دوباره عقده‌‌هایم را خط می‌زنم،

    می‌روم خط بعد،

    به خودم زنگ می‌زنم،

    قدم می‌زنم،

    با خودم،

    در چهاردیواری که به هیچ‌جا نمی‌رود،

    زیر ساعت‌هایی که از نفس‌افتاده‌اند،

    سه رخ می‌ایستم،

    در آینه،

    به خودم زُل می‌زنم،

    به شمعدانی،

    که در آفتاب ترک می‌خورد،

    سیر نمی‌شود،

    ...

    حسابی جمعه شده‌ام،

    ...

    تشنه نیستم،

    که هیچ آب نطلبیده ای

    دیگر مراد نیست.

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • _________

    _________ says

    حقیقت
    همچون ستارگان پدیدار نگردد
    جز از پس تیرگی شب
    حقیقت
    همچون زیبایی
    آشكار نگردد جز بر آنان كه
    زشتی دروغ را
    در یافته باشند

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    هى دنیا مى چرخد
    هى عقربه ها مى خوابند
    هى دنیا مى خوابد
    هى عقربه ها مى چرخند
    هى من قصه مى گویم و
    هى مرگم یک شب به تعویق مى افتد، چرا؟
    شده ام مثل ماه چهارده به بعد
    مثل بغداد که یک روز زیبا بود
    بیا، بیا مرا ببر میان آینه های شهر بگردان
    به خدا من شهرزاد نیستم
    چند بار این را کتیبه کنم
    بکوبم بر سینهء سنگ تاریخ؟
    بیرحم نیستى؟
    نیمرخت را در برق خنجرها دیده اند
    هزار و یک شب گذشته
    و خون هنوز گرم مى ریزد.

    مانا آقايي

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    دنيا دور سرت مي چرخد

    مثل آن روزها

    که با سوزن گرامافون

    خنده هايت را کوک مي زدي به عکسي سياه و سفيد





    چشم مي گذاشتي در آينه

    تا مرگ

    رو به رويت بايستد و پيدايش کني

    رو به روي خودت مي ايستادي

    و يادت نبود

    اشيا از آنچه در آينه مي بيني به تو نزديک ترند





    بخند و يادت نرود

    با همين مو هاي رنگ و رو رفته

    با همين چشمهاي کاغذي

    از همين قابها

    که خاک گرفته اند

    روي خنده هات

    به هر نگاه گرسنه اي

    مي تواني سيبي تعارف کني

    برقص

    و نوار قلبت را بلند کن

    آنقدر

    که صداي بنان در بيايد

    بچرخ

    بچرخ

    بچرخ

    و چشم بردار از آينه...

    posted 10 months ago. ( send a note )
  • MOHAMMAD ALI SALEHI

    MOHAMMAD ALI SALEHI says

    Welcome to Better than Starbucks! Look around, make yourself at home, start a new thread or dig up an old one or just read and jump in on the more active ones.

    posted 10 months ago. ( send a note )