Aseman

Aseman

  • member since Thursday, October 11 2007

Groups

Friends

Aseman’s last login was yesterday. show recent activity »

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • soleyman j

    soleyman j says

    من : همه چی از یاد آدم می ره
    مگه یادش که همیشه یادشه
    یادمه قبل از سوال
    کبوتر با پای من راه می رفت
    جیرجیرک با گلوی من می خوند
    شاپرک با پر من پر می زد
    سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
    سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
    هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
    گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
    نور بودم در روز
    سایه بودم در شب
    بیکرانه است دریا
    کوچیکه قایق من
    های ... آهای
    تو کجایی نازی
    عشق بی عاشق من
    سردمه
    مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
    عین آغاز زمین
    نازی : زمین ؟
    یک کسی اسممو گفت
    تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
    من : جیرجیرک آواز می خوند
    نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
    من : کاشکی تشنه م بود
    نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
    من : کاشکی گشنه م بود
    نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
    من : سردمه
    نازی : خب برو زیر لحاف
    من : صد لحاف هم کمه
    نازی : آتیشو الو کنم ؟
    من : می دونی چیه نازی ؟
    تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
    اون وقتش توی سرم
    کوره روشن کردند
    سردمه
    مثل آغاز حیات گل یخ
    نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
    من : ما چرامی بینیم
    ما چرا می فهمیم
    ما چرا می پرسیم
    نازی : مگس هم می بینه
    گاو هم میبینه
    من : می بینه که چی بشه ؟
    نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
    گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
    بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
    خیلی هم خوبه که ما میبینیم
    ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
    اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
    که سیاه یعنی چی؟
    سرمون تاق می خورد به در ؟
    پامون می گرفت به سنگ
    از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
    کلم یا گل سرخ ؟
    هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
    من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
    سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
    خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
    عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
    می اید یا رفته است ؟
    چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
    بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
    نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
    آدمی حسرت سرگردونه
    ناظر هلهله باد و علف
    هیجانی ست بشر
    در تلاش روشن باله ماهی با آب
    بال پرنده با باد
    برگ درخت با باران
    پیچش نور در آتش
    آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
    چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
    دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
    سردمه
    مثل پایان زمین
    نازی
    نازی : نازی مرد
    من : تا کجا من اومدم /
    چطوری برگردم ؟
    چه درازه سایه ام
    چه کبود پاهام
    من کجا خوابم برد ؟
    یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
    من می خواهم برگردم به کودکی
    قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
    سایه مو دنبال نکنم
    تلخ تلخم
    مثل یک خارک سبز
    سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
    چه غریبم روی این خوشه سرخ
    من می خوام برگردم به کودکی
    نازی : نمی شه
    کفش برگشت برامون کوچیکه
    من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
    نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
    من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
    نازی : رویا را
    من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
    نازی ک در عالم خواب
    من : خواب به چشمام نمی آد
    نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
    من : یک و دو
    نازی : سه و چهار

    زنده ياد حسين پناهي

    posted 1 hour ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    دنیا را دور هم زده باشی باز

    جای دوری که نرفته ای .

    با همین خیابانی که می خیزد به اتاقت

    باید از خواب برخیزی

    با خیابان ِ خانگی ات راهی شوی

    راهی شوی که می رسد به خانه ی اول مان .

    تازه می فهمی دنیا کوچکتر از آن حرف هاست که هر گردی گردو

    و با این حساب

    تمام رودها و دریا ها به دستشوئی ِ خانه تان

    و تمام روسبی خانه ها

    در تخت ِ خواب ِ تک نفره ات .

    مثل این نیست

    هیچ جای زمین را نرفته باشی و

    زمین

    با تمام ِ پستی بلندی هاش به تو رفته باشد ؟

    مثل چندی پیش

    که چندی مانده بود زمین را دور بزنی

    دورَت زدم

    و نفهمیدی از کجای این جهان خورده ای

    به همدان

    که جای کوچکی ست برای زیستن

    بدون ِ هیچ چیز

    بدون ِ همه چیز

    و شهری ست با چشم های خمار آلود

    که می خواهند

    دنیا را خلاصه کنند به مادینگی ت .



    ایوب عبدل _ همدان

    posted 1 hour ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    از زمين كه بگذرم جهنم ديگر كاري ندارد
    كمي آتش و بيگاري و سين جيم
    سخت است زمين
    با سوختن و ساختن و سين جيم و زايمان
    كه هرچه مي زاييم
    باز هم آن كسي كه بايد
    به دنيا نمي آيد

    ليلي گله داران

    posted 1 hour ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    از زمين كه بگذرم جهنم ديگر كاري ندارد
    كمي آتش و بيگاري و سين جيم
    سخت است زمين
    با سوختن و ساختن و سين جيم و زايمان
    كه هرچه مي زاييم
    باز هم آن كسي كه بايد
    به دنيا نمي آيد

    ليلي گله داران

    posted 1 hour ago. ( send a note )
  • Hamed

    hamed says

    Sala.Bavar konid daghighan,khosusiyate mane !!!!! Ajibe!!!??

    " خوصوصیات دارنده نام حامد "
    حامد به معنى شكرگزار و ستايشگر است.
    اگر درباره حامد يك مورد وجود داشته باشد كه همگى متفق القول آن را تأييد كنند، اين ويژگى همان واقع گرايى اوست. طبيعت حامد با ايده آل گرايى و خيال پردازى به هيچ وجه سازگار نيست. او درست روى همين زمين و در همين جايى كه هست زندگى مى كند و همه چيز را آن طور كه وجود دارد مى بيند. به همين دليل هم در بحث ها هميشه بخش هاى مثبت و منفى را با هم مى سنجد و درباره هر دوى آنها صحبت مى كند.
    او همچنين منطقى و تحليل گر است و هيچ وقت به سرعت تصميم نمى گيرد. حامد قبل از تصميم گيرى درباره چيزى، خوب جوانب كار را مى سنجد و آنها را سبك و سنگين مى كند و چنانچه نهايتاً نتيجه اين ارزيابى مثبت و رضايت بخش باشد، تصميم به انجام آن كار مى گيرد. همين خصوصيت باعث مى شود حامد در پذيرش ريسك و نيز در شرايطى كه عدم قطعيت وجود دارد دچار سردرگمى شود. چون منطقاً نمى تواند يك راه حل مطمئن پيدا كند و به همين جهت دائماً نگران است ك چه اتفاقى خواهد افتاد. البته بسيارى معتقدند اين نگرانى هاى حامد در زمينه مسؤوليت هايش بيشتر به جديت او مربوط مى شود كه تا اندازه اى هم اعتقاد درست و بجايى است.
    حتى ظاهر حامد نيز اين جديت را نشان مى دهد و كسانى كه او را مى بينند كمى ازاين جديت جا مى خورند. اين تأثير ناخودآگاه حامد بر ديگران بسيار جالب است. حتى در همان برخورد اول نيز همه سعى مى كنند هر طور شده خودشان را از سر راه اين مرد جدى و خشك كنار بكشند!
    حامد براى انجام هر كارى برنامه ريزى دارد و از اينكه مسائل دور و برش مغشوش و خارج از نظم باشند به شدت عصبى مى شود. حتى مى توان گفت در اين مورد تا حدى وسواسى است تا جايى كه در حرف زدن و فكر كردن نيز يك روش سنجيده و تدوين شده دارد و به ندرت از آن تجاوز مى كند.
    حامد به كارهاى فنى و مكانيكى علاقه دارد و انجام دادن آنها برايش لذت بخش است. به خصوص معتقد است هر كارى كه ارزش انجام دادن دارد بايد به بهترين شكل انجام شود. با همين تفكر زمانى كه حامد به انجام كارى علاقه مند مى شود، عميقاً درگير آن مى شود و تمام افكارش را بر روى آن متمركز مى كند. در اين وضعيت بزرگترين اشتباهى كه ممكن است از كسى سربزند ايجاد مزاحمت براى اوست. حامد اصلاً دوست ندارد تمركزش به هم بخورد و معمولاً نارضايتى اش را نيز به نحو نه چندان خوشايندى به شما ابراز خواهد كرد. به هرحال شما كه جرأت كرديد با او دربيفتيد، بايد عواقب كارتان را هم تحمل كنيد!
    و اما نكته آخر: چه كسى از كند بودن حامد در يادگيرى شكايت داشت؟ شما؟ خوب در اين مورد ظاهراً حق داريد چون حامد در جلب اطلاعات جديد كمى كند عمل مى كند. شايد به اين دليل كه دائم درحال تجزيه و تحليل آنهاست، كمى بيشتر از ديگران طول مى كشد تا مفهومى كاملاً برايش جا بيفتد و حل شود. اما شما هم بهتر است اينقدر تند نرويد. آنچه احتمالاً به آن توجه نكرده ايد اين است كه وقتى حامد چيزى را ياد گرفت، هرگز فراموش نخواهد كرد. بنابراين شما هم تصديق خواهيد كرد وقت و انرژى بيشترى كه براى حامد صرف مى شود، واقعاً ارزشش را دارد، بهتر است ديگر در اين مورد گله نكنيد!

    ;) man inam :)

    posted yesterday. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    همه جیبهای دنیا درز کوچکی داشت
    آن اندازه که تو را
    چون کشتی نوح
    از تنگه بغض من
    عبور می داد.


    شيدا محمدي

    posted yesterday. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    پارمیدا!
    دیر آمدی و
    من کنار انتظار
    به خاک افتادم.
    باد
    از چهار سو می آید
    اما پاره های پیراهن من
    جز به سمت غربت تو
    نمی وزد.
    دیر آمدی پارمیدا
    و سر و صورتم
    چنان سفید شده است
    وشانه هایم
    چنان افتاده اند
    که انگار
    در تمام ترمینال های دنیا
    منتظرت بوده ام
    که انگار شانه هایم
    در تمام ایستگاه های جهان
    برایت گریسته اند.
    سه پاییز پیش تر
    که دست هایم هنوز نمی لرزید
    بر پوست چناری
    که روزی در باران
    "نون"نام مرا کندی
    نوشتم:
    دیر آمدی پارمیدا
    و من کنار انتظار
    به خاک افتادم.
    نصرت الله مسعودي

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    هيچ چيز دوبار اتفاق نمي افتد
    و اتفاق نخواهد افتاد. به همين دليل
    ناشي به دنيا آمده ايم
    وخام خواهيم رفت

    حتا اگر كودن تر ين شاگرد مدرسه ي دنيا مي بوديم
    هيچ زمستان يا تابستاني را تكرار نمي كرديم

    هيچ روزي تكرار نمي شود
    دو شب شبيه هم نيست
    دو بوسه يكي نيستند
    نگاه قبلي مثل نگاه بعدي نيست

    ديروز وقتي كسي در حضور من
    اسم تو را بلند گفت
    طوري شدم كه انگار گل رزي از پنجره ي باز
    به اتاق افتاده باشد

    امروز كه با هميم
    رو به ديوار كردم
    رز ! رز چه شكلي ست

    آيا رز گل است؟ شايد سنگ باشد

    اي ساعت بدهنگام
    چرا با ترسي بي دليل مي آميزي؟
    هستي - بايد سپري شوي
    سپري مي شوي - زيبايي در همين است

    هر دو خندان و نيمه در آغوش هم
    مي كوشيم بتوانيم آشتي كنيم
    هر چند با هم متفاوتيم
    مثل دو قطره ي آب زلال

    ويسلاوا شيمبورسكا
    شاعره ي بزرگ لهستاني

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • soleyman j

    soleyman j says

    راسي راسي مكافاتيه
    اگه مسيح برگرده و پوستش مث ما سياه باشه ها
    خدا مي دونه تو ايالات متحد آمريكا
    چن تا كليسا هس كه اون
    نتونه توشون نماز بخونه
    چون سياها
    هر چي هم كه مقدس باشن
    ورودشون به اون كليساها قدغنه
    چون تو اون كليساها
    عوض مذهب نژاد و به حساب ميارن

    حالا برو سعي كن اينو يه جا به زبون بياري
    هيچ بعيد نيست بگيرن به چار ميخت بكشن
    عين خود عيساي مسيح

    لنگستون هيوز
    شاعر سياهپوست آمريكا
    1902 - 1976

    posted 4 days ago. (