has 23 followers and is following 24 people
anahita a’s last login was Monday, June 30, 2008.
Rated 1 star
dear AnahitaHiI'm in emergency need to the book "The Finite Element Analysis of Shells: Fundamentals".where can I find it? is it exist in any library of niversities in Iran?do you have any scaned image of it?best regardsS. Mostafa Ahmadi
سفر باید کرد دو قدم مانده تا قاف....ع ، ش
الو ... الو... سلام الو ... الو... سلامکسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب نمیده؟یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفتکاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
بر خيز با من هيچ كس بيش از من نمي خواهد سر به بالشي بگذاردكه پلكهاي تو در آندر هاي دنيا را به روي من مي بندندآنجا من نيز مي خواهمخونم را در حلاوت توبه دست خواب بسپارماما بر خيز!بر خيز با منو بگذاربا هم برويمبراي پيكار روياروياز تارهاي عنكبوتي دشمن ،بر ضد نظامي كه گرسنگي را تقسيم مي كند ،بر ضد نگون بختي سازمان يافتهبرويمو تو ، ستاره ي من ، در كنار من ،سر بر آورده از گل و خاك من ،تو بهار پنهان را خواهي يافتو در ميان آتشدر كنار من ،با چشمهاي وحشي خود ،پرچم من را بر خواهي افروخت . پابلو نرودا
درخت عبوس پشت پنجره املبخند مي زند امروزبا روبان كوچك سبزي ميان موهايش سال نو مبارك
happy norooz to you
روزی مرد نا بینایی روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود :من کور هستم لطفا کمک کنید .انسان خلاقی از کنار او می گذ شت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون آنکه از او اجازه بگیردتابلوی او را بر داشت آنرا بر گرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و بعد تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد عصر آن روز آن فرد به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .مرد کور از صدای قدمهایش او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که روی آن چه چیزی نوشته است آن شخص جواب داد چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد نا بینا هیچ وقت نفهمید که او چه چیزی روی تابلو نوشته است اما روی آن نوشته بود امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم هیشه سالم و همیشه خوشحال باشید ندا
داشتم با خودم فکر می کردم که پرورش گل و گیاه خیلی مهم است اینکه هر کدام از ما یاد بگیریم چه گلی را کجا باید بکاریم ؛گیاهان مخصوص آپارتمان یا باغچه یا کوچه را . باید یاد بگیریم در کوچه های باریک گیاهی بکاریم که عمودی رشد می کند و در کوچه های آفتابگیر لاله عباسی و گل جعفری و در ...یاد تیستوی سبز انگشتی افتادم ؛محبوب ترین شخصیت کتابهای کودکی ام ؟؛حتی دوست داشتنی تر از شازده کو چو لو .....((تیستو یک روز می فهمد که انگشتان سبز گنده ای دارد او انگشتش را که در گلدان های خالی فرو می کند گیاهی سبز می شود و گل می دهد .تیستو می توانست در هر نقطه ای گل بکارد و چنین شد که شهر ناگهان گلخانه ای بزرگ شد دور اسلحه نگهبانها پیچک روئید بر دیوار زندان شهر گل ارغوان . کنار پنجره کلبه های محقر شمعدانی روئید و بالای تخت دخترک مریضی که توی بیمارستان خوابیده بود گل سرخی که از شکفتن باز نمی ایستاد .معجزه انگشتان سبز تیستو رازی بود که فقط او آنرا می دانست و سبیلوی باغبان .آخرین شاهکار تیستو ,گل کاری در لوله های توپ و ادوات جنگی کارخانه اسلحه سازی پدرش بود. جنگ شروع شد و توپها که شلیک شدند بارانی از گل های آبی کوچک و آلاله های سرخ رنگ بر سر دشمن بارید و صلح آغاز شد.))خیلی از ماها تا به حال گل نکاشته ایم ؛شاید ما هم انگشتان معجزه گری داشته باشیم هیشه خوشحال وهمیشه راضی باشید ندا
آرتور اشی – قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون – به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد . او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفداران اش دریا فت کرد . یکی از طرفدارانش نوشته بود:چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد ؟آرتور در پاسخش نوشت : در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند 5میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند 5 هزار نفر سر شناس می شوند 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند 4 نفر به نیمه نهایی می رسند و 2 نفر به فینال .....آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من ؟و امروز که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم خدایا چرا من ؟ روح و جسمتان هیشه سالم و سلامت باشد
مرد نشسته بود ..........زن نشسته بود ............ كنار هم نشسته بودند .............. روي دو صندلي ..........در يك اتاق........... آنجا مطب يك چشم پزشك بود ............ آن دو زن و شوهر نبودند .............غريبه بودند...........مرد دوربين بود ............نزديك را خوب نمي ديد ............زن نزديك بين بود ...........تمام ريزه كاري هاي دنيا را تا چند سانتيمتري نوك دماغش مي ديد ، مناظر زيباي آن دورها را نمي ديد . رهگذران انتهاي كوچه هارا نمي ديد . اما مرد را با تمام جزئياتش مي ديد ......... حتي ريزه كاريهايي كه خود مرد هم خبر نداشت . يك لكه كوچك را گوشه شلوار مرد مي ديد ....... كناره كمربندش را مي ديد كه خورده شده ....... آستين نيمدار كت مرد را از ساختمان ده طبقه نمای سنگ یشمی بهتر مي ديد ............. مرد مي خواست با زن حرف بزند . زن مي خواست مرد را بازهم بكاود.................... زن فكر مي كرد “ چه مرد كثيفي ! چه سر و وضعي ! واقعا كي در دنيا حاضر است فداكاري كند و همسر اين مرد مضحك شود ؟ چه كسي حاضر است كله و موهاي زشت اين مرد را هر شب و هر صبح نوك دماغش ببيند ؟ با اين منظره نفرت انگيز بخوابد و با آن بيدار شود ؟ زن دوست داشت مرد را از پنجره همان اتاق پرت كند به جايي دست كم دورتر از نوك دماغش .........مرد زن را واضح نمي ديد . محو مي ديد ، فرو شده در بخار . زن را در هاله اي مي ديد كه بيشتر به او جنبه آسماني مي داد . مرد دوست داشت زن را نوك قله كوه بگذارد و از دور سير نگاهش كند ....در آن اتاق صندلي هاي خالي ديگري هم بود ..............مرد دوست داشت روي دورترين صندلي بنشيند و زن را سياحت كند ....... زن دوست داشت روي دورترين صندلي بنشيند و مرد را نبيند ............ همين تفاهم آن دو را به وصال هم رساند . در يك لحظه هردو به سمت صندلي آمال و آرزوهاي خود شيرجه رفتند ..... مرد با متانت هرچه تمام تر صندلي را به زن تعارف كرد . زن سرخ شد و نشست........... در آن لحظه ، صداي مرد در نظرش چه طنين مردانه اي داشت ، مرد چه باوقار و متين بود، مي شد مثل كوه بر او تكيه زد . البته زن هيچگاه تا آن زمان بر كوه تكيه نزده بود ، كسي را هم نديده بود كه اينكار را كرده باشد ، ولي فكر مي كرد تشبيه جالبي است . مرد هم كه همچنان زن را در هاله اي نوراني مي ديد موقع را مناسب ديد و سر صحبت را باز كرد. چند ماه بعد ، زن و مرد كه ديگر زن و شوهر بودند ، هركدام عينكي رابر بيني حمل مي كردند . زن هرروز به قله كوههاي شمال شهر نگاه مي كرد و تعجب مي كرد كه چطور قبلا آنها را نديده وگرنه فتح شان مي كرده . مرد هم هرروز در گوشه چشمان زن چيزهايي مي ديد كه وحشتش مي گرفت و فكر مي كرد اين نشانه هاي هولناك سابق كجا پنهان بوده اند... البته اين زوج در هنگام خواب عينك ها را از روي بيني بر مي داشتند و آسوده تا صبح در آغوش هم مي خوابيدند . خوب از این داستان چه نتیجه ای گرفتید ؟
شطرنجزن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجرهراحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟!!
آناهیتای عزیز ممنونم از لطفت
دوست عزیز کتاب در تکاپوی معنا نوشته ترینا پالاس ترجمه طیبه زندی پور را به تازگی خواندم فکر کنم خواندن آن لحظه هایی دلنشین را برایتان فراهم سازد شاد باشید ندا
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."استاد گفت: "عشق يعنی همين!" شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"؛
اشكهاي زيباي مادرروزي پسري كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه ميكني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم.. پسر بچه گفت: من نمي فهمم. مـادر گفت:تو هيچ گاه نخواهي فهميد. بعــدها پسركوچك از پدرش پرسيد كه چرا مادر بي دليل گريه ميكنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنــــان براي هيچ چيز گريه ميكنند. پسر كوچك بزرگ شد و به يك مـرد تبديل شد ولـــــــــــي هنــــــوز نمي دانست كه چرا زنها بي دليل گريه ميكنند.بالاخره سوالش را براي خـدا مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا چرا زنان به آساني گريه ميكنند؟خدا گفت: زماني كه زن را خلق كردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمــام دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قـــــدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد. و من به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميــــــــــــــــــــد شده اند او تســــــــــــــــليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهــــــــــــــداري از خانواده اش را دادم حتـي زمانــي كه مريض يا پيــــر شده است بدون اين كه شكايتــــــي بكند. به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هـــــــايش را عاشقــــانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.به او توانايــــــي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلــب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهــــــر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميكنـد و به او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفـــاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشكهايي دادم كه بريزد. اين اشكهــــا فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهــد چرا اشــك ميريزد. خدا گفت : مي بيني پسرم ، زيبايي يك زن در لباسهايي كه مي پوشـد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلكه زيبايي يك زن در چشمهــــايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و قلب او جايي است كه عشـــــــــق او به همســر و فــرزندانش در آن قرار دارد.دوستت دارم مادر
درود ------ سپاسگزارم از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد
khodeti Ana?
salamaz paziresh shoma mamnnonam.e_mail man: abdorreza_mohseni@yahoo.com .montazer paygham shoma hastam.agar shoma ham e_mail khodetan ra begid,mamnoon mishavam.chon midanid dar Iran hamisheh site ha ba khatar filter shodan movajeh hastand.ba taghdim ehteram
Salamman be ketab alagheh ziadi daram.doost daram be afrad ahl motaleh dar ertebatbasham.agar betavanam ba shoma dar tamas basham,vaghan khoshhal(va mamnoon)mishavam.ba ehteram
tnx for add honey