Dr AMIN

Dr AMIN

چگونه در مورد کتابهایی که نخوانده‌ایم، صحبت کنیم!؟


"چگونه در مورد کتابهایی که نخوانده‌اید، صحبت کنید؟" عنوان کتابی است از "پروفسور پیر بایارد" استاد دانشگاه ادبیات فرانسه که پرفروش‌ترین کتاب سال فرانسه شده است.
به گزارش اکونومیست، "پیر بایارد" اعتقاد دارد مردم وقتی یک کتاب را می خوانند، حتی فراموش می‌کنند که چرا از ابتدا...more »
  • Tehran, te
  • member since Monday, November 12 2007

Profile: Public Notes

 
Displaying 1-20 of 342 notes
  • Leila A

    leila a says

    در يكي از شهرهاي آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

    روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

    روزدوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.

    روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان، آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟

    فكركنید... بالاخره شما هم یك ایرانی هستید. البته بلانسبت شما... آرايشگر با اين منظره روبرو شد: چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند؟

    posted 9 hours ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

    در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

    مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

    چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
    شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
    محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود

    .
    مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • Mana S

    mana s says

    يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
    ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
    خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
    پري چوب جادووييش رو تكون داد و
    اجي مجي لا ترجي
    دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
    حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
    خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
    خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
    پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
    اجي مجي لا ترجي
    و آقا 92 ساله شد!

    پيام اخلاقي اين داستان
    مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،ولي پريها.................مونث هستن

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • Yalda

    yalda says

    When God says 'yes' he gives you what you want. When says 'no' he gives you something better. But when he says ' wait' he wishes to give you the best.

    posted 3 days ago. ( send a note )
  • Elham .K

    elham .k says

    ta emruz ba hamneshini ke hamkishe man nabud mokhalefat mivarzidam,laken emruz dele man paziraye hameye surat ha shodeh,cheragahe ahovan ast va botkadeye botan va someeye raheban va kabeye taefan va alvahe torat va oraghe Quran.....
    dine man inak dine eshgh ast va har ja karevane eshgh beravad,dino imane man ham be donbalash ravan ast.

    mohyedin arabi andlosi

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    گاهی به نگاهت نگاه کن !
    انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

    استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

    او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

    استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

    اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

    « حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    کتاب گویا
    http://ketabkhaneyegooya.blogspot.com/
    http://www.radiocp.com/

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • galiver J

    galiver j says

    تو به من خندیدی
    و نمی دانستی
    من به چه دلهره از باغچه همسایه
    سیب را دزدیم
    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید
    غضب آلوده به من کرد نگاه
    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
    و تو رفتی و هنوز
    سالهاست که در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان غرق این پندارم
    که چرا
    خانه کوچک ما سیب نداشت

    posted 5 days ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    در باغی رها شده بودم
    نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
    آیا من خود بدین باغ آمده بودم
    و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
    هوای باغ از من می گذشت
    شاخ و برگش در وجودم میلغزید
    ایا این باغ
    سایه روحی نبود
    که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
    ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
    صدایی که به هیچ شباهت داشت
    گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد
    همیشه از روزنه ای نا پیدا
    این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
    سر چشمه صدا گم بود
    من ناگاه آمده بودم
    خستگی در من نبود
    راهی پیموده نشد
    آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
    ناگهان رنگی دمید
    پیکری روی علفها افتاده بود
    انشانی که شباهت دوری با خود داشت
    باغ درته چشمانش بود
    و جا پای صدا همراه تپشهایش
    زندگی اش آهسته بود
    وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
    وزشی برخاست
    دریچه ای بر خیرگی ام گشود
    روشنی تندی به باغ آمد
    باغ می پژمرد
    و من به درون دریچه رها می شدم

    posted 6 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    Treasures in Heaven - Matthews 6:19-24
    Jesus said:
    Do not store up for yourselves treasures on earth, where moth and rust destroy, and where thieves break in and steal.
    But store up for yourselves treasures in heaven, where moth and rust do not destroy, and where thieves do not break in and steal.

    For where your treasure is, there your heart will be also.

    The eye is the lamp of the body. If your eyes are good, your whole body will be full of light.

    But if your eyes are bad, your whole body will be full of darkness. If then the light within you is darkness, how great is that darkness!

    No one can serve two masters. Either he will hate the one and love the other, or he will be devoted to the one and despise the other. You cannot serve both God and Money.

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    Treasures in Heaven - Matthews 6:19-24
    Jesus said:
    Do not store up for yourselves treasures on earth, where moth and rust destroy, and where thieves break in and steal.
    But store up for yourselves treasures in heaven, where moth and rust do not destroy, and where thieves do not break in and steal.

    For where your treasure is, there your heart will be also.

    The eye is the lamp of the body. If your eyes are good, your whole body will be full of light.

    But if your eyes are bad, your whole body will be full of darkness. If then the light within you is darkness, how great is that darkness!

    No one can serve two masters. Either he will hate the one and love the other, or he will be devoted to the one and despise the other. You cannot serve both God and Money.

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • A m i r        H o s s e i n

    a m i r h o s s e i n says

    شراب تلخ
    چند شعر کوتاه عاشقانه
    http://teekany.blogfa.com/post-13.aspx

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • Leila A

    leila a says

    nice shelf!
    all the best

    posted 9 days ago. ( send a note )
  • reyhane

    reyhane says

    The top 100 books of all time
    http://www.guardian.co.uk/world/2002/may/08/books.booksnews

    posted 12 days ago. ( send a note )
  • Shabnam A

    shabnam a says

    فرق رهايي ،‌آزادي ،‌ با هر چه قانونش مي ناميم در دو بال است و يك خيال
    بيهوده مي چرخيم در جستجوي هيچ ، در جستجوي پوچ
    تا به كي هي سكوت و عبور ،‌گريز و گزير
    اي واي تمام راه ها بي راهه شد ، چرا شتاب نمي كنيم ؟
    ديروز لحظه به لحظه در بيهودگي اين غرور آواره بوده ايم
    سراسر شب را به عذاي خورشيد نشسته ايم ،‌غافل از اينكه دوباره صبحي در راه است

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • Adam Kruszewski

    adam kruszewski says

    Thanks for your invitation. Have a blessed weekend.

    Warm regards,
    a.

    posted 13 days ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    ramin lion says

    روزى که امیرکبیر به شدت گریست
    سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.
    هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.
    روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
    چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
    امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • ali r

    ali r says

    تا چند
    در انتظار بمانم
    باران
    با رعشه ي تمام
    بر چشم پنجره مي كوبد

    ديگر
    گل هم براي من
    مقنعه بر چهره ميزند
    بايد دلي ز آهن و پولاد
    تا زين همه پرهيز نشكند

    من شيشه ام
    تاوان دل شكستنم اي ضربه هاي سنگ
    در دست طفل باد
    گل گريه هاي من



    بيژن كلكيِ فقيد

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Kami M

    kami m says

    سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي

    چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي

    به چه دير ماندي اي صبح؟ كه جان من بر آمد

    بزه كردي و نكردند ، موْذنان ثوابي

    نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند

    همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي

    نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم؟

    كه بروي دوست ماند كه برافكند نقابي

    سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد

    كه در آب مرده بهتر، كه در آرزوي آبي

    دل من نه مرد آنست ، كه با غمش بر آيد

    مگسي كجا تواند كه بيفكند عقابي ؟

    نه چنان گناه كارم كه به دشمنم سپاري

    تو به دست خويش فرماي اگرم كني عذابي

    دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي

    عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابي

    برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن

    كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Shabnam A

    shabnam a says

    az tozihetoon mamnoonam .

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 342 notes


© 2008 Tastemakers, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy