Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Dr AMIN

Dr AMIN

اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم. در کوچک ترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است. باور کنید!
1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2- سعی كنیم بیش تر بخندیم.
3- تلاش كنیم كم... more »
  • Tehran, te
  • member since November 12 2007

Dr AMIN’s last login was 4 days ago. show recent activity »

My Favorite books

     
 
 
 

Public Notes

  • OBEYD

    OBEYD says

    ارباب از عصبانیت شبیه دیگ جوشانی شده بود. به خاطر همین احساس کردم که برای تسلی خاطر ارباب هم که شده باید مطلبی سر هم کنم. به خاطر همین با قیافه بشاشی گفتم: ارباب درسته که پسرتون فوت کرد, خونتون سوخت, اسبتان سقط شد و سگ تازیتون نفله شده, اما من برای شما خبر خوش هم آورده ام که همه غماتون رو تسکین میده. با صدای گرفته آهی کشید و پرسید: به درک بری با خبر خوشت دیگه چه آورده ای؟ -دختر وسطیتون عدال باجی یک پسر کاکل زری زاییده که از هر ثروتی بیشتره. ناگهان چشمان خان از حدقه خارج شد. -کدوم عدال باجی؟ ثانیه ای خاموش شد و سپس چون گاو نر نعره کشید: دختر من که هنوز شوهر نکرده!!! از روی شرم سرم را انداختم پایین و گفتم البته اگر خدا بخواهد دوشیزه هم بچه دار میشود. اتفاقا چقدر هم خوشگله. شبیه عادل ارابه چی تونه. کپ خودشه!!! این دیگه مافوق طاقت خان بود و بیهوش روی تشکچه افتاد.
    .
    .
    .
    گزیده ای از کتاب آتشپاره............ نوشته غفور غلام

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • ch. mohammad khan  r

    ch. mohammad khan r says

    dear sir,




    thank you very much for your nice words. yours, khan.waiting!!!!!!!!!!!please read my book on God and His powers. thanks!!!!!!!!!!!!

    posted 10 days ago. ( send a note )
  • Afsoun F

    Afsoun F says

    بی سخنی

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    خروس: شما بوقلمونها همگی آخرش حلیم میشوید ( خنده حضار )
    و کمی بعد برای دلجویی گویا می گوید :
    خب ، همه ما میمیرم اما شما حداقل میدونید برای چی میمیرید
    .
    .
    .
    گزیده ای از رمان قلعه حیوانات....... اثر جورج اورل

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
    يك لبخند زندگي مرا نجات داد
    بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
    داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • aylin a

    aylin a says

    salam
    az inke mano be dusti ghabul kardid mamnunan.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • nova m

    nova m says

    rasti in ketabe morshed va margrita ro koli doos daram bekhoonam hey nemishe,inja didam yad avari shod baram.tnx.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • nova m

    nova m says

    hatman.koli vaght bood ke invara aftabi nashode boodam.1sal az akharin bar ke oomadam shelfari migzare.didam yeki injast ke hosele karde pagesho ronagh bede khosham oomad.

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • nova m

    nova m says

    nice page.gashte khoobi bood chon avordam inja ;)

    posted 3 weeks ago. ( send a note )
  • Sousan S

    Sousan S says

    طرف مثل اینکه برد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشم هاش از حدقه بیرون زده بود. داشتم به این فکر می کردم که "چقدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است" من که می میرم برای اینکه کسی - حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش میکنند خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آنطوری که هست خودش را بروز ندهد.
    کافه پیانو -- فرهاد جعفری

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    به سبز دشت جهان گرگ باش، بره مباش..........نصرت رحمانی

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • anahita r

    anahita r says

    wow...che shelfe jalebi...peace buddy...

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • A m i r   H o s s e i n

    A m i r H o s s e i n says

    گرگ ماده، سگ نر
    محسن مخملباف

    هر گاه کسی را قضاوت کرده ام، شب خواب دیده ام که میان مردم خشمگین ایستاده ام و به مسیح سنگ می زنم. سپس سراسیمه از خواب برخاسته ام و جای جراحات سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود یافته ام. جای خوابم از خون جراحاتم پر شده است
    از رختخوابم بیرون می روم. احساس می کنم من همان رختخواب پر از خون جراحتم که تا کنار کلید چراغ توسعه می یابم. کلید چراغ اتاق را می زنم و روشن می شوم. نه این که چراغ روشن شود، من خودم چون چراغ روشن می شوم. بهتر بگویم: من همان چراغم که روشن می شود
    آیا این یک خیال است؟ یا همان طور که حس می کنم من تنها یک چیز هستم که اتاق مثل لباس مرا پوشیده است. نه، مثل پوست حدود جسم مرا مشخص کرده است و نور این چراغ، چون یک خودآگاهی یکباره برآمده از من، مرا به خودم واقف می کند. خودی که تا پس خوابش توسعه یافته، و سنگ در دست، در میان مردم خشمگین، به مسیحی که کسی جز خودش نیست سنگ می زند
    اکنون احساس گناه از سنگی که پرتاب کرده ام، چون یک درد دردناک، چون یک سوزش عمیق از عمق زخمهایم بیرون می زند. به زخم های تنم دست فرو می برم و آنها را از خودم جدا می کنم و به دور می اندازم. حالا زخم ها و دردهایم هریک در گوشه و کنار اتاق ایستاده اند و بر و بر مرا نگاه می کنند. با آنکه آنها آن دور ایستاده اند، اما من باز دردها و سوزش های زخم هایم را مثل سابق احساس می کنم. پس دست های من چه چیز را جا به جا کرده اند؟ دوباره دردها و زخم هایم را بر می دارم و از پنجره تا دور دست آسمان پرت می کنم. تا دورترین جای ممکن. گویی با آنچه پرت کرده ام، خودم را کش و تاب می دهم. خودم را دور می اندازم و احساس دوری و نزدیکی از من گم می شود. دیگر احساس یک تمامیت مستقل را از پیرامونم از دست داده ام، اکنون همان قدر روشنم که چراغ اتاق، همان قدر مجروحم که مسیح خوابم و همان احساسی را به پوست تنم دارم، که به پنجره ها و در و دیوار اتاق
    احساس یک چیز را دارم که در همه چیز حضور یافته. یکی که همه چیز است و همه چیز که یکی است. اگر پیش از این به موهای خودم به عنوان بخشی از خودم می اندیشیدم، اکنون گویی درخت بیدی که از پنجره پیداست، بخشی از توسعه وجود من است. پنجره گویی لای انگشت های دست راست من است که آنها را باز کرده ام تا چشمم درختی را که توسعه من است از لای پر رمز و راز انگشتانم ببیند
    باد می وزد و من صدای نفس خودم را می شنوم که بر بیدی که موی من است می وزد. صدای جویبار را از درون رگ های قلبم می شنوم. می کوشم تمامیت خود را دریابم. دهان دره می کنم و دست هایم را کشاله می کنم و قد می کشم تا ماه آسمان. حالا ماه تصویر دیگری از صورت من است. که نمی داند به زمین نگاه کند، بر آن نور بپاشد یا دور و ورش بگردد. زمینی که از چشم ماه رویم مثل ناخن انگشت کوچک پای چپم می ماند.
    صدای باد می آید. درختان در موهای من نفس می کشند و در من این سوال موج می زند که چه وقتی باید باشد؟ در منی که دیروز چون فرداست و آینده چون گذشته. زمان تنها احساس استمرار من درمن است. منی که لحظه پیش بود و لحظه پیش تر و لحظه بعد و لحظه بعدتر. من در خودم جاری ام مثل یک رود. نه مثل یک رود در رودخانه، بلکه مثل یک رود در رود. و حالا رود منم. رودخانه منم. دریا منم. موج منم. توفان منم. آبادی منم. ویرانی منم. و خورشید زخم کوچکی از من که در جراحت هستی ام می سوزد
    از خواب می پرم. بلند ترین قله بدخشان چون خرده سنگی در دستم. می پرسم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟ می شنوم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟
    به خودم می نگرم. همه چیز را می بینم غیر از خودم. می کوشم بین منی که می بیند و آنچه دیده می شود، فاصله ای قائل شوم. بر هر چیز که بخشی از من است نامی می گذارم. می گویم: نام این احساس زخم جراحاتم باشد خورشید. نام این سینه ستبرم بماند آسمان. هستی ام را می کنم پاره. پاره ها را بخش بندی می کنم. نام این این. نام آن آن. نام من من. نام تو تو. هستی ام را خود به دست خود پریشان می کنم
    بر سگ نام سگ می نهم. بر سنگ نام سنگ. حال آن که سنگ در سگ تنیده است و نمی دانم واق از سگ است یا از سنگ؟
    سگ را می بینم که روبروی سنگ نشسته و آن را بو می کند تا حدود خودش را از سنگ باز شناسد. نمی تواند.سنگ را لیس می زند.آن را گاز میگیرد وسرانجام سنگ را می بلعد... حالا سگ و سنگ همدیگر را باز نمی شناسند. آن چنان که من،من را از غیر من.سگ و سنگ و من چنان در هم تنیده ایم که قطره با دریا. که گوسفند با گله.که درخت با جنگل.دیگر گوسفند را یارای تشخیص گرگ از چوپان نیست.گوسفندان از بع بع خویش می گریزند و گرگ از زوزه خود.و من سگ را همان سنگ را بر می دارم و گرگ را چنان نشانه می روم که گویی کسی را قضاوت می کنم.آن چنان که میان مردم خشمگین ایستاده باشم و به مسیح سنگ بزنم،و جای جراحات سگی را که رها کرده ام یا سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود بیابم
    اکنون همه آگاهی من چنان در خود آگاهی من متمرکز می شود که از تمامیت خود تنها سگی را که در خود سراغ دارم،به یاد می آورم.چنان از خود بیگانه می شوم،که روستا روستا باشد و نه من.واهالی اهالی و نه من.و گرگ گرگ،و نه من.چنان که گویی من تنها سگم و همه آن چیزها که من بر آنها نام های دیگر نهاده ام،هیچ سگ نیستند
    من سگ نگهبان خانه ای در قشلاق زدی بالای ورزاب شهر دوشنبه در یک زمستان سردتر از سیبری، که چیزی که من نام برف بر آن نهاده ام آن قدر باریده است که کف کوچه و سقف بام ها با هم یک اندازه شده اند
    اهالی، زیر بام های کم نور و سرد خود در کنار اجاق های زغال سنگ درباره گرگی حرف می زنند که یک تنه شب های پیاپی به قشلاق آمده، سگ ها را دریده، خورده و رفته است
    ومن که جز سگ چیزی نیستم، اکنون همه هوش و حواس خود را جمع کرده ام که وقتی گرگ آمد، براو بجهم و گلویش را چنان با دندان بفشارم، که چشم هایش از حدقه بیرون بزند و در خاطره اهالی ثبت شود که آخرین سگ قشلاق گرگ را درید و جوید و بلعید و ماند
    ناگهان صدای خش خش پایی را بر برف می شنوم و هرم نفس های موجودی را در حوالی گستره ای که در آنم احساس می کنم. یک بوی عجیب! به جای آن که بترسم ، قلقلکم می آید.به جای آنکه بگریزم، به سوی او خرامان خرامان پیش می روم. و حالا نفس گرگ ماده به پوزه ام می خورد. در چشم های او چنان سحری نهفته که بر جای خود میخکوب می شوم. تنش کش و قوس می آید و همه تن من به سوی همه تن او کشیده می شود. پوزه اش را لیس می زنم. گوشش را آرام گاز می گیرم و او بین دوچشم مرا بو می کند. همدیگر را باز می شناسیم. به هم می پیچیم و از هم جدا می شویم انگار هردو زمانی یک موجود بوده ایم و کسی ما را پاره و پریشان کرده و بر تکه ای نام گرگ و بر دیگر تکه نام سگ گذاشته است. و گویی اکنون ما به بی اعتباری این نام گذاری پی برده ایم که ذره ذره تنمان شوق همدیگر را دارد. صدای قلب گرگ را می شنوم. باد در ما زوزه می کشد. برف در ما می بارد. آتش زغال سنگ خانه ها در ما می سوزد. آب دهانم را قورت می دهم. گرگ هم آب دهانش را قورت می دهد و به زمین برفی می خوابد. بر او می جهم. او ور می جهد و از من به کوچه دیگر می گریزد. تا میان کوچه دیگر که حریم نگهبانی من است به دنبالش می روم و یک باره می ایستم. گرگ به کوچه دیگر می پیچد. برایش واق واق می کنم. می شنوم که اهالی می گویند هوار هوار گرگ آمد هوار هوار. گرگ رفته خرامان باز پس می آید و باز خرامان خود را به پوزه من می مالد. می شنوم که اهالی پای اجاق های زغال سنگ به زبانی که زبان سگ ها نیست، دعا می کنند. می شنوم که یکی می گوید این جنگ نیست، عشق است. آنها دارند جفت گیری می کنند. می شنوم که یکی می گوید گرگ ماده، سگ نر را فریب داد و حالاست که از آبادی دور شود وگرگ های نر بر سر او بریزند و پریشانش کنند:هوار هوار
    ناگهان گرگ ماده مرا نیمه رها می کند و چنگی آرام به روی من می کشد، و می گریزد. در پی گرگ ماده که رفتنس مرااز خودم بیرون می کشد، از آبادی بیرون می شوم. در پشت تپه چهار گرگ نر بر سرم می ریزند ومرا جر می دهند. مرا می درند. مرا پاره پاره می کنند
    و من با آنکه زیر دندان های آنان جویده می شوم و خورده می شوم، هنوز شهوت یک هم آغوشی نیمه تمام را در چشم های گرگ ماده با یک سگ در حال خورده شدن می بینم و همین نگاه مرا چنان از خود بی خود می کند که هیچ نری چنین درد و لذتی را با هم به یاد ندارد
    ... اکنون من گرگی خود را در سگی خود باز می جویم و سگی خود را در سنگی خویش

    تاجیکستان-پاییز 1387

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    تو دختري يا پسر؟ دلم ميخواد دختر باشيُُ يه روز چيزايي که من الان حس ميکنمُ حس کني. مادرم ميگه : دختر به دنيا اومدن يه بدبختي بزرگه! و من اصلا حرفش را قبول ندارم! وقتي خيلي دلش ميگيره, ميگه : آخ! کاش مرد به دنيا آمده بودم! مي دونم دنياي ما با دست مردها و براي مردها ساخته شده و زورگويي و استبداد تو وجودش ريشه هاي قديمي داره. تو قصه هايي که مردها براي توجيه کردن کارهاشون ساختن, اولين موجود يه زن نيست, يه مرده به اسم آدم. بعدها سرو کله حوا پيدا ميشه تا آدم را از تنهايي دربياره و براش دردسر درست کنه! اگر دقت کني ميبيني که تمام قهرمانها هم مردن. از پرومته که آتش را اختراع کرده گرفته تا ايکار که دلش ميخواسته پرواز کنه! با تموم اين حرفها, حتي اگر نقش يه مرغ کورچ را بازي کني, زن بودن خيلي قشنگه. چيزيه که يک شجاعت تموم ناشدني ميخواد. يه جنگ که پايان نداره! اگر دختر به دنيا بياي, بايد خيلي چيزا را ياد بگيري! خيلي بايد بجنگي تا بتوني بگي وقتي حوا سيب ممنوعه را چيد گناه به وجود نيومد, اون روز يه قدرت باشکوه متولد شد که بهش نافرماني ميگن! خيلي بايد بجنگي تا بتوني بگي تو تنت چيزي وجود داره به اسم عقل که دوست داري به صداش گوش بدي! مادر شدن نه حرفست و نه وظيفه! يه حقِ از بين هزاران حقي که داري! بس که اين حق را فرياد مي زني خسته ميشي و تقريبا تمام مواقع شکست ميخوري! ولي نبايد دلسرد بشي! جنگيدن زيباتر از پيروزيه! به سمت مقصد رفتن از رسيدن به اون با ارزشتره. آره! دلم ميخواد تو دختر باشي! اميدم اينه که هيچ وقت حرفاي مادرم را تکرار نکني, همون طور که من هيچ وقت تکرارشون نکردم. اما اگر تو پسر به دنيا بياي خوشحالتر ميشم! شايد حتي بيشتر از دختر بودنت! اون وقت مزه برده گيُ بعضي تحقيرها را نمي چشي! مثلا اگر پسر باشي کسي تو تاريکي بهت تجاوز نميکنه! لازم نيست يه صورت خوشگل داشته باشي تا تو نگاه اول چشم همه را بگيري! وقتي با همسرت تو تخت خواب خوابيدي, لازم نيست هرچيزي را تحمل کني! کسي به تو نميگه گناه روزي درست شد که حوا سيب ممنوعه را چيد! کمتر عذاب ميکشي! ميتوني هر وقت دلت خواست شورش کني! ميتوني دوست داشته باشي بدون اينکه يه شب از خواب بپري و فکر کني داري در باتلاق فرو ميري! ميتوني از خودت دفاع کني بدون اينکه ليچار بشنوي! اگر پسر باشي بايد يه جور ديگه از بردگي ها و ستمها را تحمل کني. خيال نکن زندگي براي مردا خيلي آسونه! اگر خيلي قوي باشي يه سري مسئوليت سنگين رو سرت آوار ميشه! چون ريش داري اگه نوازش بخواي يا گريه کني, همه بهت ميخندن! بهت دستور ميدن تو جنگها آدم بکشي مگرنه خودت کشته ميشوي! چه بخواي چه نخواي تو را توي ظلما و ستمهاي عتيقشون شريک ميکنند. ولي شايد واسه تموم اينا مرد بودن يه ماجراي دوست داشتني باشه! کوچولوي من! سعي کن بفهمي مرد بودن فقط اين نيست که يه دُم جلوت داشته باشي! مرد بودن يعني کسي شدن! براي من مهمه که تو کسي بشي. آدم بودن عبارت قشنگيه, چون فرقي بين زن و مرد بين اون که دم داره و اون که دم نداره نمي ذاره! قلب مغذ آدمها جنسيت نداره! هيچ وقت به زور از تو نميخوام که چون مردي يا زني بايد فلان کارو داشته باشي. فقط دوتا چيز ازت مي خوام! يکي از اينکه از معجزه به دنيا اومدن نهايت استفاده را ببري و دوم اينکه هيچ وقت تن به پستي ندي! خود به دنيا اومدن يه خطر داره : خطر پشيموني از تولد! زندگي يه جاده کج و کوله پر از سنگ کلوخه. کلوخايي که تو را زمين مي زنند و خوني ماليت ميکنند. شايد شنيدن اين حرفها برات زود باشه اما...ه
    .
    .
    .
    گزيده اي از رمان نامه به کودکي که هرگز زاده نشد............. نوشته اوريانا فالاچي

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • !V!entha

    !V!entha says

    duste aziz eidat mobarak

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام بر شما
    عید سعید و بزرگ ما،مسلمانان بر شما و خانواده محترمتان،تهنیت و مبارک باد
    به امید آنکه،آرزوهایمان قشنگ تر و زیباتر و دست یافتنی تر شده باشند

    دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
    عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت

    بار خدایا
    این شوق توست که،شبهای ما را روز می گرداند.شبهایی که از آن توست و روزهایی که،ملک توست
    ما نمی توانیم از تو چیزی بخواهیم،زیرا تو نیازهای ما را نیک می دانی،پیش از آنکه نیازها در ما زاده شوند
    نیاز حقیقی ما تویی،و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی؛همه آرزوهای ما را برآورده کرده ای
    *****
    آمین

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • barman hamrah

    barman hamrah says

    بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا ...
    بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها ...
    بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي ...
    بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم ...
    و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک ...
    يك رمضان ديگر هم گذشت و فرصتي ديگر براي نزديك شدن به خدا از مسان برداشته شد ...
    (( مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ؛ يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو .... ))
    آيا چيزي قابل درو در اين رمضان کاشته ايم؟
    .................................
    دوست عزيز من عيد سعيد فطر بر تو مبارك باد ، اميدوارم ساليان سال در كنار خانواده عيد هاي فطر زيادي رو به هم تبريك بگين ...
    خوب ، خوش و پيروز باشي
    پاينده ايران

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Zahra

    Zahra says

    کسي که شکوه مي کند
    به زندگي ترديد دارد
    من ايمان دارم
    و رها هستم
    و به ارزش هر طعم تلخي که از فنجان زندگي مي نوشم
    ايمان دارم

    من به زيبايي اندوه
    که در قلبم نفوذ ميکند
    آگاهم

    و ايمان دارم
    به لطف انگشتهاي سرد فلزي
    که جسمم را ويران مي کند
    و جانم را آزاد

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • OBEYD

    OBEYD says

    سي پنج سال است که دارم به تناوب دکمه سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار مي دهم و به همراه آن سي پنج سال است که به همراه آن دارم بي وقفه آبجو ميخورم. نه آنکه از اين کار خوشم بيايد. از ميخواره ها بيزارم. مينوشم تا بهتر فکر کنم, تا به قلب آنچه مي خوانم بهتر راه يابم, چون که من وقتي چيزي مي خوانم, براي تفنن و وقت کشي و يا بهتر خوابيدن نيست, مني که در سرزميني زندگي ميکنم که از پانزده نسل پيش به اين سو بي سواد نداشته است, مينوشم تا آنچه مي خوانم, خواب را از پيش چشمم برگيرد که مرا به رئشه بياندازد, چون که با هگل در اين عقيده همراهم که انسان شريف به اندازه کافي شريف نيست و هيچ تبهکاري هم تمام و کمال تبهکار نيست. اگر مي توانستم بنويسم کتابي مينوشتم درباره بزرگترين لذات و بزرگترين اندوههاي بشري. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلي از عاطفه بي بهره است
    .
    .
    .
    گزيده اي از رمان تنهايي پرهياهو.............. نوشته بهوميل هرابال

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام و سحر بخیر
    امیدوارم،دوستان کتاب خوانم از این متن بهره معنوی ببرند

    بار خدایا! مرا چنان گردان که از پدر و مادرم بترسم،مانند ترسیدن از پادشاه ستمکار
    و با ایشان خوشرفتاری نمایم،همچون خوشرفتاری مادری مهربان
    و فرمانبری و نیکوکاریم را به آنان در نظر از خوابِ خواب آلوده، خوشتر و در دلم از آشامیدن تشنه،گواراتر گردان تا؛ آرزوی آنان را بر آرزوی خود برگزینم
    و خوشنودی ایشانرا بر خوشنودی خویش،جلو اندازم
    و نیکوئیشان را در باره خود، هرچند اندک باشد بسیار شمارم و نیکویی خویش را در باره آنها هرچندبسیار باشد،کم بدانم
    بار خدایا! صدایم را در برابر ایشان آهسته و سخنم را خوشایند و خویم را نرم نما، و دلم را بر آنها مهربان کن، و مرا بایشان سازگار و بر آنان رحیم گردان
    بارخدایا! انان را به پرورش من جزا ده، و در گرامی داشتنم(میان مردم)،پاداش ده و انچه از کودکی از من محافظت نموده اند، برای انها نگهدار
    بارخدایا! و آزاری که از من به ایشان رسیده یا ناپسندی که از من به آنان رخ داده یا حقی که برای آنها نزد من تباه گشته،آنرا سبب ریختن گناهان و بلندی درجات و مقامها و فزونی حسنات و نیکیهایشان قرار ده
    ای برگرداننده بدیها به چندین برابرش از خوبیها
    آنچه پدر و مادر در گفتار با من،تعدی نموده اند یا در کردار درباره من، بیجا رفتار کرده اند و یا حق مرا تباه ساخته اند، یا از آنچه واجب است در باره من، کوتاهی کرده اند؛ من آنانرا به آنان، بخشیدم
    و آنانرا وسیله احسان برایشان گردانیدم و از تو نیز خواهانم که ، وبال گرفتاری ایشان را برداری
    .........
    بارخدایا! اگر آمرزشت به آنا پیشی گرفته، پس انان را شفیع من گردان و اگر آمرزشت به من پیشی گرفته، پس مرا شفیع آنه ساز تا بمهربانی تو در سرای گرامی و جای امرزش و رحمت ، گردآئیم
    زیرا تو، دارای فضل بزرگ و نعمت دیرینی و مهربانترین مهربانانی

    ترجمه خلاصه ای از دعای امام سجاد(ع) در حق پدر و مادر؛کتاب صحیفه سجادیه

    posted 2 months ago. ( send a note )