Books

Request Friendship
Send Request Cancel

A m i r   H o s s e i n

A m i r H o s s e i n

MY WEBLOG : http://teekany.blogfa.com
Email : teekany@gmail.com
*******************************
اینجا همه چیز سفید است
من٫ برف ٫ زمین٫ دریا ٫ شما
عکس هایی که می گیرم
Here every thing is white
Me, snow, earth, sea, you
The photos that I take ... more »
  • member since April 5 2008

A m i r H o s s e i n’s last login was 2 weeks ago. show recent activity »

Reading Timeline

   
 
Plan to Read Reading Now I've Read
  1.  
  2.  

Public Notes

  • Fatima S

    Fatima S says

    زمان آن رسیده تا جمله ها را با خاک
    و آفتاب را با نقطه گذاری
    و باران را با افعال در آمیزیم
    و کرم ها از میان علامت سوال های سوال بگذرند
    و ستاره ها بر اسامی شکوفا بدرخشند
    و شبنم
    بر بندها بنشیند

    ریچار براتیگان

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • !V!entha

    !V!entha says

    شادیهایتان 100 شب یلدا

    posted 12 days ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام امیر آقا و نگار خانم
    امیدآن دارم که،روزها و لحظه های خوب و زیبایی را پشت سرگذاشته و در پیش رو داشته باشید
    متشکرم
    ---------------
    وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
    به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد .
    آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .
    بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
    من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ،
    به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    --------------------------------------------------------------------------------
    سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.
    يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.

    اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    وقتی که فشردمش به آغوش،تنگ
    لرزید دلش
    شکست و نالید
    آخ !!....ه
    ای شیشه! چه می کنی تو در بستر سنگ!؟

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام آقا امیر
    دوست عزیز و گرامی ام

    تبریک اولم بابت،عروسی شما و خانم نگار
    :)
    امیدوارم زوج موفق در عرصه زندگی و کار و مطالعه باشید
    از طرف من به نگار خانم هم تبریک عرض بفرمایید

    و تبریک دوم بخاطر عید بزرگ قربان

    موفق و پیروز باشی،دوست خوبم

    ارادتمند شما،حامد

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Fatima S

    Fatima S says

    زنجره‌ی ساعتی در هشت‌ونيم شامگاهی غريب،
    و بوسه‌ای طويل
    که از باورِ بی‌بازگشتِ من می‌گذرد

    posted 1 month ago. ( send a note )
  • Donatella Camatta

    Donatella Camatta says

    Walking
    di donatella camatta

    I found inspiration walking
    Fresh Air
    or poetry!

    The soul rejoices
    mind runs
    greedy
    a sheet

    heart Remodeling
    errors emotional

    sigh
    mooring
    every sentence
    I stopped casting
    or poetry
    that strengthens my soul!

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Saeid Abouzari

    Saeid Abouzari says

    الا یا ایها الساقی بخوان افسانه بر دلها
    که این افسون افسونگر، نهاد افسانه در دلها

    همی من روی او خواهم میان جمله صورتها
    کجا نقاش چینی را توان خلق سلاسلها

    بیا بستان تو این جانم ، ولی بگشای روی خود
    ازیرا مهر خوبان بوده انجام مقابلها

    ز خود دیدن حذر باید ، تماما” جمله او دیدن
    چنین گفته است پیر ما ، نشیند بر سر دلها

    شب و روزم شده فکرت, به هر جا می‌روم ذکرت
    نگاهی ، از سر مهرت نما ، مهتر شمائلها

    سلامت باد ای جلوه ، که در گلزار روی او
    غزل خوانی و شادابی به بستانها و محفلها

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
    يك لبخند زندگي مرا نجات داد
    بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
    داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند.. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Sousan S

    Sousan S says

    طرف مثل اینکه برد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشم هاش از حدقه بیرون زده بود. داشتم به این فکر می کردم که "چقدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است" من که می میرم برای اینکه کسی - حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش میکنند خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آنطوری که هست خودش را بروز ندهد.
    کافه پیانو -- فرهاد جعفری

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Fatima S

    Fatima S says

    سال‌ها و سال‌هاست
    تابوت چه بغض‌ها و بيم‌ها
    که بر شانه‌ام می‌بريم،
    و در ما
    چه مردگانی که زنده‌اند!


    سال‌ها و سال‌هاست
    ما خود مزار مرارت ديگرانيم و
    نمی‌ميريم.

    posted 2 months ago. ( send a note )
  • Fatima S

    Fatima S says

    سفر به سلامت دوست عزیز
    امیدوارم هر جا که هستی سلامت و شاد باشی
    و در پناه حق

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Saeed Rahnama

    Saeed Rahnama says

    بر نمی گردد این رود
    به مخفی خواب خویش
    بر نمی گردد این قافله این بدقول این دقیقه ها
    برنمی گردد این
    از هر چه رفته که رفته است
    کبوتر کلمه سکوت ثانیه ها
    دختر هی دختر
    تا مرگ سرگرم سراغ تو از گرفتن پروانه و گندم است
    همین سطر مانده به لااقل را لا اقل

    سید علی صالحی

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • neda

    neda says

    ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
    آسمان تو چه رنگ است امروز؟
    آفتابی ست هوا؟
    یا گرفته است هنوز ؟
    من در این گوشه که از دنیا بیرون است
    آفتابی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست
    آنچه می بینم دیوار است
    آه این سخت سیاه
    آن چنان نزدیک است
    که چو بر می کشم از سینه نفس
    نفسم را بر می گرداند
    ره چنان بسته که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می ماند
    کورسویی ز چراغی رنجور
    قصه پرداز شب ظلمانی ست
    نفسم می گیرد
    که هوا هم اینجا زندانی ست
    هر چه با من اینجاست
    رنگ رخ باخته است
    آفتابی هرگز
    گوشه چشمی هم
    بر فراموشی این دخمه نینداخته است
    اندر این گوشه خاموش فراموش شده
    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
    یاد رنگینی در خاطرمن
    گریه می انگیزد
    ارغوانم آنجاست
    ارغوانم تنهاست
    ارغوانم دارد می گرید
    چون دل من که چنین خون ‌آلود
    هر دم از دیده فرو می ریزد
    ارغوان
    این چه راز ی است که هر بار بهار
    با عزای دل ما می اید ؟
    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
    وین چنین بر جگر سوختگان
    داغ بر داغ می افزاید ؟
    ارغوان پنجه خونین زمین
    دامن صبح بگیر
    وز سواران خرامنده خورشید بپرس
    کی بر این دره غم می گذرند ؟
    ارغوان خوشه خون
    بامدادان کهکبوترها
    بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
    جان گل رنگ مرا
    بر سر دست بگیر
    به تماشاگه پرواز ببر
    آه بشتاب که هم پروازان
    نگران غم هم پروازند
    ارغوان بیرق گلگون بهار
    تو برافراشته باش
    شعر خونبار منی
    یاد رنگین رفیقانم را
    بر زبان داشتهباش
    تو بخوان نغمه ناخوانده من
    ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Aida Roosta

    Aida Roosta says

    به سبز دشت جهان گرگ باش، بره مباش..........نصرت رحمانی

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Donatella Camatta

    Donatella Camatta says

    Proud, strong

    Blinding sigh
    wraps my hips
    proud, strong
    kisses
    flounders
    belly
    gently
    wishful thinking

    Take
    hours
    dawn is about to end!

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Negar

    Negar says

    نتوانست فراموش کند مستی را
    هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • stephen

    stephen says

    amir
    thank you for your concern. it is slowly doing better. the finger dislocated and then broke. it is in a splint now and maybe for another week. thanks again. stephen

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • !V!entha

    !V!entha says

    duste aziz eidat mobarak

    posted 3 months ago. ( send a note )
  • Hamed

    Hamed says

    سلام بر شما
    عید سعید و بزرگ ما،مسلمانان بر شما و خانواده محترمتان،تهنیت و مبارک باد
    به امید آنکه،آرزوهایمان قشنگ تر و زیباتر و دست یافتنی تر شده باشند

    دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
    عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت

    بار خدایا
    این شوق توست که،شبهای ما را روز می گرداند.شبهایی که از آن توست و روزهایی که،ملک توست
    ما نمی توانیم از تو چیزی بخواهیم،زیرا تو نیازهای ما را نیک می دانی،پیش از آنکه نیازها در ما زاده شوند
    نیاز حقیقی ما تویی،و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی؛همه آرزوهای ما را برآورده کرده ای
    *****
    آمین

    posted 3 months ago. ( send a note )