Leila A

Leila A

Life is passing through smiles & tears & we're the passengers whether notice the sunrise & sunset in the sky or make it an inanimate ceiling inside ourselves & a habitual respiration for life out of a fancy for living, so I wish to be together and to be good friends for each other in this virtual world!
I'm a Turkish-Iranian & an expert in...more »
  • Tabriz, az, Iran
  • member since November 2007

Public Notes

 
Displaying 1-20 of 977 notes
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    مجموعه تئاتر شهر در آستانه فروریزی کامل

    نشست خبری مدیر مرکز هنرهای نمایشی صبح امروز درحالی برگزار شد که وی در اظهار نظری تازه از احتمال فروریزی کامل ساختمان تئاتر شهر به دلیل عملیات ساخت مترو در ضلع شمالی و عملیات ساخت مجتمع فرهنگی در ضلع جنوبی خبر داد.
    حسین پارسایی در این نشست خبری که به منظور تشریح فعالیتهای دو ماهه اخیر مرکز هنرهای نمایشی در سالن کنفرانس تئاتر شهر برگزار شد با اعلام اینکه از زمان ریزش دیوار تالار قشقایی اقدام چشمگیری توسط هیچ نهادی صورت نگرفته است خاطر نشان کرد: متاسفانه دراین مدت فقط جلسه گذاشتیم و حرف زدیم و قول گرفتیم اما عمل شاهد هیچ اتفاق مثبتی دراین زمینه نبودیم .
    وی افزود : با توجه به مطالعاتی که داشتم اگر این ریزش ادامه پیدا کند به دلیل اینکه سازه مجموعه تئاتر شهر مدور است، این ریزش باعث خواهد شد که نصف ساختمان تئاتر شهر به یکباره فرورریزد .
    مدیر مرکز هنرهای نمایشی درمورد عملیات ساخت ایستگاه مترو در ضلع شمالی مجموعه تئاتر شهر هم گفت : متاسفانه با وجود جلسات و اعتراض‌‏هایی که از سوی ما و اهالی تئاتر چندی پیش برای ساخت ایستگاه مترو انجام گرفت اما چند روز پیش متوجه شدم که حفاری‌‏های انجام گرفته تا ۴۰ متری ستون‌‏های تئاتر شهر نیز ادامه پیدا کرده است .
    پارسایی ادامه داد: در اینکه ایستگاه مترو و اماکن مذهبی باید در هر منطقه و شهری وجود داشته باشد شکی نیست و همه بدانند جامعه هنری کشور به هیچ عنوان منکر ساخت و ساز این اماکن تاثیر گذار و مذهبی نیست و به همین خاطر نباید به عده‌‏ای اجاز سوء استفاده بدهیم که از ادبیات ما تعبیر دیگری کنند . ما فقط خواهان این هستیم که اگر قرار است این اماکن درمحوطه‌‏های کناری مجموعه تئاتر شهر ساخته می‌‏شوند متناسب وضعیت این مجموعه که قلب تئاتر کشور است ساخته شوند .
    وی تاکید کرد : از نطر من مجموعه تئاتر شهر یا برای عده‌‏ای مهم نسیت یا برای عده‌‏ای مهم است. اگرمهم است چرا به آسیب‌‏های آن توجهی نمی‌‏کنند و اگر توجه می‌‏کنند چرا تا این حد در ترمیم آن تاخیر دارند .

    گزارش : خبرگزارى ايلنا
    برگرفته از سایت : http://www.aftab.ir/news/2008/nov/18/c5c1227011789_art_culture_theater_theater.php

    posted 2 days ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    مي خواهم

    بدون اسارت دوستت بدارم

    با آزادي در كنارت باشم

    بدون اصرار، تو را بخواهم

    با سرزنش از تو انتقاد نكنم

    و اگر تو نيز با من چنين باشي

    يكديگر را غني خواهيم كرد

    ويرجينيا ستير

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    مردي به دربار خان زند مي رود و با وفرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند سربازان مانع ورودش مي شوند .
    خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
    پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند

    مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان ازوي مي پرسد : چه شده است چنين ناله
    و فرياد مي كني؟مرد با درشتي مي گويد: دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.
    خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟مرد مي گويد من خوابيده بودم
    خان مي گويد: خب چرا خوابيدي كه مالت راببرند؟

    مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكرمي كردم تو بيداري.
    خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران
    كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم
    -----------------------------------------------------------------------------
    مهندسي و مدیريت
    مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
    "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷ هستید.
    مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
    مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
    مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
    مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • aida

    aida says

    هیچ دقت کرده اید به گفتگوی پرنده ها باهم
    یا به گربه ای که گربه دیگر را می بوید
    و در گوشش چیزی می گوید
    هیچ دقت کرده اید به موج ها
    وقتی که صخره ای را زیر مشت و لگد می گیرند
    و صخره با برق چشم هایش
    آن ها را دوباره به سوی خودش می خواند
    هیچ دقت کرده اید به لرزش دم دم جنبانکی
    که مورس می زند بر آب
    برای اظهار عشق
    به جلبکی که دلبری می کند در کف آب
    من هم هیج وقت به این جور چیزها دقت نکرده ام
    مگر نه این که وقت طلاست
    و ما باید در کارهای مهمتری
    آن را به باد دهیم؟!!

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • Eldar

    Eldar says

    برای من عمری طول کشید تا تو را یافتم... اعصار بایستی بگذرد تا از تو قدردانی کنم و به به فراموشیت هرگز نیاندیشیده ام و نخواهم اندیشید... چون، نمی توانم لحظه ای خود را فراموش کنم

    posted 4 days ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    آنکس که بداند و بداند که بداند

    اسب خرد از گنبد گردون بجهاند



    آنکس که بداند و نداند که بداند

    بیدارش نمایید که بس خفته نماند



    آنکس نداند و بداند که نداند

    لنگان خرک خویش به منزل برساند



    آنکس که نداند و نداند که نداند

    در جهل مرکب ابدالدهر بماند

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • cH0kIs

    cH0kIs says

    خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم

    دیگران را از آن بر خوردار کنیم

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • cH0kIs

    cH0kIs says

    آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد


    ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است


    زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند

    posted 7 days ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=16411&mID=2289

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=12125&mID=3354

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=13262&mID=8386

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    مردي كه بازيگر شد

    بازيگر مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟ جواب مي داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم. يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد.
    مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ مي زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نيايند و وقتشان تلف نشود. يک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهميد ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود.
    مرد هر زمان نمي توانست کار مشتري را با دقت و کيفيت ، در زماني که آنها مي خواهند تحويل دهد، سفارش را قبول نمي کرد و عذر مي خواست. يک روز فهميد مشتريان ش بسيار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستي به موهاي بلند و کم پشتش مي کشيد . سيگاري آتش زد و به فکر فرو رفت. بايد کاري مي کرد. بايد خودش را اصلاح مي کرد. ناگهان فکري به ذهنش رسيد. او مي توانست بازيگر باشد:
    از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر مي شد، کلاسهايش را مرتب تشکيل مي داد، و همه ي سفارشات مشتريانش را قبول مي کرد.
    او هر روز دو ساعت سر کار چرت مي زد. وقتي براي تدريس آماده نبود در کلاس راه مي رفت، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا مي گفت: خوب بچه ها درس جلسه ي قبل را مرور مي کنيم. سفارش هاي مشتريانش را قبول مي کرد اما زمان تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا کار را ديرتر تحويل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري رفته بود.
    حالا رئيس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدير آموزشگاه راضي است که استاد کلاسش منظم شده و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند.
    اما او ديگر با خودش «صادق » نيست. او الان يک بازيگر است.

    posted 8 days ago. ( send a note )
  • Reyhaneh R

    Reyhaneh R says

    سلام
    ممنون.
    متنهای زیبایی برای بچه ها فرستاده بودید.از خوندنشون لذت بردم.

    posted 9 days ago. ( send a note )
  • Reyhaneh R

    Reyhaneh R says

    دست نوازش
    روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
    او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
    بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
    شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟

    posted 9 days ago. ( send a note )
  • Reza F

    Reza F says

    Dear leila,

    am glad we are friends too, but am sorry you didnt read my message quite well :p
    i had asked for any recommendation about cvilization since am sure you ve read more aboutit than i have.
    If you could give me 2 or 3 books name to start with that would be great.

    Have a nice day !

    posted 9 days ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت

    روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد

    بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟
    زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد
    من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..." در حقیقت همه ما چهار زن داریم

    زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند
    زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد
    زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند
    زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

    posted 12 days ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    برای سومین بار بخشی از نسخه های اولیه «داستان گن جی» كه از آن به عنوان قدیمی ترین رمان جهان یاد می شود، در هزارمین سالگرد نوشته شدنش پیدا شد. به گزارش خبرگزاری كتاب، این فصل با عنوان «اومه گا» (به معنی شاخه نخل)، بین سال های ۱۲۴۰ و ۱۲۸۰ بر كاغذ سنتی واشی نوشته شده و احتمالا باید قدیمی ترین فصلی باشد كه تاكنون به صورت دست نویس از «داستان گن جی» یافت شده است.
    به گفته متخصصان موزه ملی توكیو، جزوه دست نویس «اومه گا» اخیرا و در شرایطی پیدا شد كه یكی از محققان دانشگاه زنان كونان در كوبه در حال تحقیق در میان آرشیو این دانشگاه بود. دانشگاه مزبور، این نسخه را در سال ۱۹۷۳ از یك كتاب فروشی در كوبه خریداری كرده و احتمالا نخستین كپی دستی از روی نسخه اصلی است. طبق رسم آن زمان، با كپی دست نویس از روی كتاب اصلی به صورت فصل‌هایی در جزوه های مجزا، امكان دست به دست شدن كتاب و خواندن بهتر آن فراهم می شد. این فصل، بیست و دومین فصل از كتاب است كه امسال در سالگرد هزارمین سال نوشته شدن این كتاب، بازتاب جالبی در ژاپن داشته است.

    گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
    www.seemorgh.com/culture
    منبع: www.aftab.ir

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • galiver J

    galiver J says

    و شروع آشوب و بي نظمي
    در ميان سرداران مثلي هست كه مي گويد : قبل از اولين حركت ، بهتر است صبر كنيد و خوب اوضاع را بررسي كنيد . قبل از يك متر پيشروي بهتر است هزار متر عقب نشيني كنيد

    آنان كه مي دانند، خاموش باقي مي مانند
    آنان كه نمي دانند ، سخن مي گويند
    دهانت را ببند
    حواست را ناديده بگير
    زندگي ات را فراموش كن
    گره هايت را باز كن
    نگاهت را نرم و ليطيف كن
    و گرد خاكت را بتكان
    اين هويت اصلي توست

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    اي ساربان آهسته رو كارام جانم مي رود
    وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود

    من مانده ام مهجود از او بيچاره و رنجور از او
    گوئي كه نيشي دور از او در استخوانم مي رود

    گفتم به نيرنگ و فسون پنهان كنم راز درون
    پنهان نمي ماند كه خون بر آستانم مي رود

    بگذشت يار سركشم بگذاشت عيش سرخوشم
    چون مجمري پر آتشم كز سرد خانم مي رود

    با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
    در سينه دارم ياد او تا بر زبانم مي رود

    محمل بدار اي ساربان تندي مكن با كاروان
    كز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود

    باز آي و بر چشمم نشين اي دل ستان نازنين
    كآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم ميرود

    صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من
    گرچه نباشد كار من هم كار از آنم مي رود

    در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
    من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت
    پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند . صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد . سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد . او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد . زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری
    نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد . در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد . این داستان ماست . ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست . شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود . مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • Kami M

    Kami M says

    سلام لیلا خانم

    خواهش می‌کنم. راستش منم یکی‌ از دوستداران و طرفدارهای کریستی برگ هستم. بعضی‌ وقتا فکر می‌کنم شعراش حرف دل من هست

    تقریبا هر روز با آهنگاش حال می‌کنم

    من هم بابت متن زیبای شما (درد دل) خدا تشکر می‌کنم

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
  • özgür

    özgür says

    nazım hikmeti çok severim..:) teşekkür ederim. bir de hasan hüseyin kormazgil vardır o da nazım dönemnden bi şair.. Çok severim bütün şiirlerini ve nazım onun için sen aşk şiiri yazamazsın hasan hüseyin, çünkü aşkın kendisidir senin şiirin der.. sana hasan hüseyinden cok sevdiğim bi şiirini yazayım buraya.. Ağustos Şiiri / Hasan Hüseyin Korkmazgil

    Yüreğim sızlıyor bu roman iyi bitmeyecek
    Beterin beteri var diyenlere inanmıyorum
    Hep böyle havalar besler fırtınaları
    Korkarım bu mavi ışık çabuk sönecek
    Duymazdım durgun suların bezgin türkülerini
    Alışmak ölümün bir başka adıymış bilmezdim
    Bir yangın sonu yorgunluğu yakıyor avuçlarımı
    Bir rüzgar kulaklarımdan hiç eksilmiyor
    Esirgenmiş bir dünyada müthiş yalnızım
    Geri dönsen bile ben artık o ben olmayacağım
    Yüreğim sızlıyor bu roman iyi bitmeyecek

    Ben mısralarımı kerpiç gecelerinden çekmişim
    Beş numara lamba kaderi var mısralarımda benim
    Deli çizgi gözlerimi kör etmiş, kör etmiş, kör etmiş
    Göçmüş kıtalar üstünde kuşlar dönüyor garipsi
    Çığlık çığlığa kuşlar dönüyor evcil ve tedirgin
    Gök mavisi bir türkü dolanmış yüreciğime
    Selsele yolculuklar tütüyor gözlerimde, neyleyim
    İnsan demişim, kitap yüzlü insanlar demişim gidemiyorum

    Kaderim kaderleri demişim güzelim
    Sen olmasan ben böyle değildim
    Böyle uysal ve kırılmış değildi şiirlerim
    Bir yangın sonu yorgunluğu yakıyor avuçlarımı
    Yüreğim sızlıyor bu roman iyi bitmeyecek

    Rüzgar gibi ağustos geçti ellerimizden
    Meyvalar bizi bal renkli günahlara çağırıyorlar
    Bir yanda yaşanmamış günlerin hırsı
    Bir yanda boşa geçen gecelerin acısı
    Malum o dramın en güzel perdesindeydik
    Ağustos şarap olmuş, kanımıza akmıştı
    Göçmüş kıtalar üstünde kuşlar gibiydik
    Her gören didik didik bizi denetliyordu
    Biz kendi derdimize düşmüştük

    Orda da akşamlar olacak güzelim
    Kanlı mendil gibi ağustos akşamları
    Şu benim çektiklerimi görmeyeceksin
    Belki yanında başkaları olacak
    Belki düşlerine bile girmeyeceğim
    Gün oldu acıların şiirini yaşadım
    Gün oldu zehir gibi yokluğunu yaşadım
    Bana sen ne diye duyurdun yalnızlığımı
    Ne diye gurbet gibi mısralarıma sindin
    Dokunsan parmaklarıma tutuşacağım

    Yere batan şehrin tek yalnızıyım
    Yüzyılın ağrısını anlayarak çekiyorum
    Ekmeğime barut sinmiş bulanık özgürlükler
    Tepmişim rahatımı, boynu bükük mutluluğumu
    Yaşıyorsam erkekçe yaşıyorum

    Düşün ki coğrafyanın en güzel yerindeyiz
    En güzel günlerinde gençliğimizin
    Ölümden ötesini aklım almıyor
    Beterin beteri var diyenlere inanmıyorum
    İstesek cenneti kurtarabiliriz
    Ben bir ışık için tepmişim rahatımı
    Bu güleç yüzlülerin, bu acı türkülerini
    Bu yoksul yerleri anlayarak seviyorum
    Delicesine anlayarak güzelim
    Yüreğim sızlıyor bu roman iyi bitmeyecek.

    posted 2 weeks ago. ( send a note )
Displaying 1-20 of 977 notes


© 2008 Shelfari, Inc. | Portions of Shelfari.com are Copyright © 1996-2008 Amazon.com, Inc. or its affiliates. Terms & Conditions | Privacy Policy | Copyright Policy