در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود. دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.و این چنین توانستند زنده بمانند. نكته مهم : بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.
خردلآورده اند كه در كنفرانس تهران روزي چرچيل، روزولت و استالين بعد از ميتينگ هاي پي در پي آن روز تاريخي، براي خوردن شامباهم نشسته بودند.در کنار میز یکی از سگهای چرچیل ساکت نشسته بود و به آنهانگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردلتند به این سگ داد؟ روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردلرا داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانشگرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردنکرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرفنظر کرد.بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیرهو مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و بایک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور بهداخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانیدو خردل را تف کرد.در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛ دوستان هردوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشهبخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و باچهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان درحالی که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل گفت دیدیدچطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان احمال کرد
کدام کتاب را چندین بار خوانده اید و کدامشان واقعا در زندگیتان اثرگذار بوده؟ با کدام شخصیت داستانی بهتر ارتباط برقرار کردید و کدام کتاب را هزاران بار هم که بخوانید باز هم برایتان تازگی دارد؟
ممنون ازجوابتون.درضمن کتاب "قصه جزیره ناشناخته"هم ازکارهای قشنگ ساراماگوهستش.خیلی کوتاهه وخوندنش وقت زیادی نمی گیره.
سلاممن کتاب "همه نام ها" اثرخوزه ساراماگو روتوی شلف شمادیدم وهمچنین "کوری"میشه نظرتون رودرموردکارهای ساراماگوبپرسم؟
rasti onvanesh ine:تنهایی پر هیاهو جمله شروع کننده کتاب که مرتب در طول داستان تکرار میشه اینه:سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصهی عاشقانهی من استخلاصه ای از داستان کتاب به فارسی +ترجمه موجود در بازار:http://www.ahmadnia.net/blog/spip.php?article885
مردي به دربار خان زند مي رود و با وفرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند سربازان مانع ورودش مي شوند .خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرندمرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان ازوي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟مرد با درشتي مي گويد: دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم. خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟مرد مي گويد من خوابيده بودمخان مي گويد: خب چرا خوابيدي كه مالت راببرند؟مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكرمي كردم تو بيداري.خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم-----------------------------------------------------------------------------مهندسي و مدیريتمردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷ هستید.مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟" مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟" مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند
http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=16411&mID=2289http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=12125&mID=3354http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=13262&mID=8386
مردي كه بازيگر شدبازيگر مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟ جواب مي داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم. يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد. مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ مي زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نيايند و وقتشان تلف نشود. يک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهميد ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود. مرد هر زمان نمي توانست کار مشتري را با دقت و کيفيت ، در زماني که آنها مي خواهند تحويل دهد، سفارش را قبول نمي کرد و عذر مي خواست. يک روز فهميد مشتريان ش بسيار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستي به موهاي بلند و کم پشتش مي کشيد . سيگاري آتش زد و به فکر فرو رفت. بايد کاري مي کرد. بايد خودش را اصلاح مي کرد. ناگهان فکري به ذهنش رسيد. او مي توانست بازيگر باشد: از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر مي شد، کلاسهايش را مرتب تشکيل مي داد، و همه ي سفارشات مشتريانش را قبول مي کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت مي زد. وقتي براي تدريس آماده نبود در کلاس راه مي رفت، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا مي گفت: خوب بچه ها درس جلسه ي قبل را مرور مي کنيم. سفارش هاي مشتريانش را قبول مي کرد اما زمان تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا کار را ديرتر تحويل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري رفته بود. حالا رئيس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدير آموزشگاه راضي است که استاد کلاسش منظم شده و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند. اما او ديگر با خودش «صادق » نيست. او الان يک بازيگر است
...پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟ درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی! صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی
درود از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد ؛ سپاسگزارمهمواره شاد و سرافراز باشیدبدرود
سلام دوست عزیز,این لیکنها جالب,تاریخی,تاسف آور و..... ,http://www.eteghadat.com/forum/forum-f47/topic-t327.htmlhttp://rangovarang.blogfa.com/post-27.aspxhttp://www.rakhsh.org/baygani/1202.htmlhttp://www.ceerang.com/showthread.php?t=14214http://itline.ir/2008/10/persian-colors/http://andishe-dini.blogfa.com/post-8.aspx
http://rangovarang.blogfa.com/post-34.aspx
.
A philosopher was so sick and bedridden. His disciples were around him and so doleful. One of them has told to philosopher,: please give us your latest and momentous lecture. Philosopher has opened his mouth and told to his disciple to have a look in my mouth and asked: is my tongue still in my mouth? Disciple said: yesPhilosopher said: what about my tooth? Are they still there?Disciple said: noPhilosopher said: Do you know way the lifetime of tongue longer than tooth?Disciple said: noPhilosopher said: it is just because the tongue Soft and flexible, but tooth are not and it is the secret of long life and eternity. This the best lecture for all of you.
lol, what's so interesting about finding A B*TCH on Shelfari?We exist EVERYWHERE.