Books

Request Friendship
Send Request Cancel

Sir Picad

Sir Picad

گاهی سیلاب اشک ها را تنها در لبخندی می توان خلاصه کرد
لبخندی تلخ
گاهی سینه ها فریاد خشم را تنها در ظرف سکوتی می توان ریخت
سکوتی گیرا
و گاهی در تنهاترین تنهایی ها می توان هزاران دوست را در برگ برگ کتابی یافت
...کتابی more »
  • Tehran, Te, Iran
  • member since December 8 2007

Sir Picad’s last login was Saturday, October 17 2009. show recent activity »

Random books from my shelf

     
 
 
 

Public Notes

  • sorkhjame

    sorkhjame says

    مردي به دربار خان زند مي رود و با وفرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند سربازان مانع ورودش مي شوند .
    خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
    پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند

    مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان ازوي مي پرسد : چه شده است چنين ناله
    و فرياد مي كني؟مرد با درشتي مي گويد: دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.
    خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟مرد مي گويد من خوابيده بودم
    خان مي گويد: خب چرا خوابيدي كه مالت راببرند؟

    مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكرمي كردم تو بيداري.
    خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران
    كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم
    -----------------------------------------------------------------------------
    مهندسي و مدیريت
    مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
    "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷ هستید.
    مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
    مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
    مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
    مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=16411&mID=2289

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=12125&mID=3354

    http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2082&conid=13262&mID=8386

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    مردي كه بازيگر شد

    بازيگر مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟ جواب مي داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم. يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد.
    مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ مي زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نيايند و وقتشان تلف نشود. يک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهميد ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود.
    مرد هر زمان نمي توانست کار مشتري را با دقت و کيفيت ، در زماني که آنها مي خواهند تحويل دهد، سفارش را قبول نمي کرد و عذر مي خواست. يک روز فهميد مشتريان ش بسيار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستي به موهاي بلند و کم پشتش مي کشيد . سيگاري آتش زد و به فکر فرو رفت. بايد کاري مي کرد. بايد خودش را اصلاح مي کرد. ناگهان فکري به ذهنش رسيد. او مي توانست بازيگر باشد:
    از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر مي شد، کلاسهايش را مرتب تشکيل مي داد، و همه ي سفارشات مشتريانش را قبول مي کرد.
    او هر روز دو ساعت سر کار چرت مي زد. وقتي براي تدريس آماده نبود در کلاس راه مي رفت، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا مي گفت: خوب بچه ها درس جلسه ي قبل را مرور مي کنيم. سفارش هاي مشتريانش را قبول مي کرد اما زمان تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا کار را ديرتر تحويل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري رفته بود.
    حالا رئيس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدير آموزشگاه راضي است که استاد کلاسش منظم شده و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند.
    اما او ديگر با خودش «صادق » نيست. او الان يک بازيگر است

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    ...پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟ درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام
    پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی!
    صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
    صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
    صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
    صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
    و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    درود
    از اينكه مرا سزاوار دوستي دانستيد ؛ سپاسگزارم
    همواره شاد و سرافراز باشید
    بدرود

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    سلام دوست عزیز,این لیکنها جالب,تاریخی,تاسف آور و..... ,



    http://www.eteghadat.com/forum/forum-f47/topic-t327.html

    http://rangovarang.blogfa.com/post-27.aspx

    http://www.rakhsh.org/baygani/1202.html

    http://www.ceerang.com/showthread.php?t=14214

    http://itline.ir/2008/10/persian-colors/

    http://andishe-dini.blogfa.com/post-8.aspx

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • sorkhjame

    sorkhjame says

    http://rangovarang.blogfa.com/post-34.aspx

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Ramin Lion

    Ramin Lion says

    .

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • neda v

    neda v says

    A philosopher was so sick and bedridden. His disciples were around him and so doleful.
    One of them has told to philosopher,: please give us your latest and momentous lecture. Philosopher has opened his mouth and told to his disciple to have a look in my mouth and asked: is my tongue still in my mouth?
    Disciple said: yes
    Philosopher said: what about my tooth? Are they still there?
    Disciple said: no
    Philosopher said: Do you know way the lifetime of tongue longer than tooth?
    Disciple said: no
    Philosopher said: it is just because the tongue Soft and flexible, but tooth are not and it is the secret of long life and eternity. This the best lecture for all of you.

    posted 1 year ago. ( send a note )
  • Roya D

    Roya D says

    lol, what's so interesting about finding A B*TCH on Shelfari?
    We exist EVERYWHERE.

    posted 1 year ago. ( send a note )